سومين پنجشنبه است كه با بچههاي NGO توي زيرزمين پروژه كه قبلا آبانبار بوده گل كوچيك بازي ميكنم. اين بار، همهي خشم و بغضمو زدم زير توپ و هي گل خوردم و هي با هر بار گل زدن بشير و محمدرضا جيغ كشيدم. پيشرفتم بد نيست. امروز سر اين كه برم كدوم تيم بگو مگويي هم شد. خوشحالم. ناراحتم. دق دارم. ميخواستم تا ميتونم اونجا بمونم و خاك و گچ قورت بدم و بدوم. بدوم. بدوم. بدوم. حتي توپ كه خورد توي دماغم و عينكم پرت شد بدم نيومد، كه شفيع يكبار ديگه توپ رو شوت كنه كه پهن بشه توي صورتم. محمدرضا كه داد ميزد خاله شوتت خوب بود، ذوق ميكردم و باهاش جيغ ميكشيدم. محمدرضا! تو خيلي خوبي. من عاشق دريبل كردنتم و داستانهايي كه مينويسي. وقتي ميايم بالا و همهمون مثل شاگرد بناها سفيد شديم، دلم ميخواد سرتو بگيرم زير شير آب و پس گردن آفتاب سوختهتو بشورم و تو خودتو از زير دستم بكشي كنار، كه يعني مردي هستي براي خودت و از دخترا خوشت نمياد. و دستت درد نكنه كه دكمهي مانتوم رو هم پيدا كردي.
و تو، كه رفتي و دوري. ميدونم كه هيچوقت نميتونم بهت گل بزنم. حتي نميتونم توپو ازت بگيرم. ميتوني دريبلم كني و لايي بزني بهم و منو دور خودم بچرخوني. بعدش خيلي خوشگل توپو گل كني. ميدونم اين كارا برات مثل آب خوردنه. ميدونم بلدي. ميدونم كارت درسته. اما نميدوني كه برام مهم نيست هزار تا گل بهم بزني و بهم بخندي و حتي نذاري خاك و گچ سر و روت رو تميز كنم. نميدوني كه اينم مهم نيست كه دوري. نميدوني كه مهم اينه كه هستي. نميدوني كه دستم بهت نميرسه، اما نفست ميخوره توي صورتم و صدات پشت گوشمو قلقلك ميده. نميدوني كه هستي. حضورت مث يه توپ سفيد تو چمناي سبز سير واضحه. انكارش نكن.

