تبليغاتX
چهارچوب
یکشنبه هفدهم تیر 1386

روسری روی سرم سنگینی می‌کند باز. تحمل گره‌ی زیر گلویم را ندارم که انگار به زبری ناخن‌های تازه شکسته پوستم را می‌خراشد. فکر می‌کنم باید جایی باشم. و از خودم می‌پرسم کجا؟ رهگذری از کنارم رد می‌شود و بوی عطر تند گران‌قیمت خودنمایانه‌اش تا توی مویرگ‌های مغزم نفوذ می‌کند و به عطسه‌ام می‌اندازد. برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم که رفته کنار خیابان ایستاده و برای سمندهای نارنجی دست تکان می‌دهد. فکر می‌کنم من هم بروم سوار تاکسی شوم و از راننده بخواهم مرا هرجا که به ذهنش رسید ببرد. می‌گویم ونک و سوار یک پیکان قراضه می‌شوم. تصمیم گرفته‌ام بروم پارک ملت. بعد از ظهر یک روز وسط هفته، توی این آفتاب داغ لاکردار حتما کسی جز معتادها و ولگردها و نگهبان‌ها آنجا نیست. گیرم دوسه جفت دختر و پسر هم باشند که جای دیگری برای تنگ هم نشستن و زمزمه کردن پیدا نمی‌کنند. نگاهشان می‌کنم که دست پسر رفته روی پهلوی دختر نشسته و دختر نمی‌خندد، خیره نگاهش می‌کند و هرجای دیگری بود لابد تا حالا روی چانه‌ی پسر پر بود از رد سرخ رژلبی که برق می‌زند روی لب‌هاش. پسر که مرا می‌بیند غافلگیر نمی‌شود، به رویم می‌خندد و دختر را که خجالت کشیده از حضور عابر فضول به طرف خود می‌کشد. می‌خندم بهشان. راه شیبدار به طرف کاج‌ها را می‌روم بالا و می‌رسم به پله‌ها و رج به رج کاج‌های بلند پیر. دلم تنگ شده بود برای اینجایی که یک وقتی فکر می‌کردم فقط کنج تنهایی من است و نبود. رفتم روبروی همان کاج خمیده و تکیه دادم به دیواره‌ی سنگی و پاهایم را دراز کردم. روسری‌ام را ول کردم روی شانه‌هایم و سیگارم را روشن کردم. فکر کردم کجاست آن مرد نیمه دیوانه‌ی معتادی که چمباتمه نشست روبرویم و گفت که پانزده سال حبسم را می‌کشد؟ که چقدر بعدها بهش فکر کرده بودم و هربار حس گنگ درهمی از ترحم و  ترس سرم را پر کرده بود. از آن وقت دیگر نیامده بودم اینجا. داشتم کتاب می‌خواندم و بهش گفتم مزاحمم نشود. پرسید که درس می‌خوانم و جواب دادم آره. بی‌هوا آمده بود و من که سرم پایین بود تا از روبرویم نگذشت ندیدمش. رد شد و کمی بعد برگشت. دست را تکیه داد به تنه‌ی خمیده‌ی همین درخت و پرسید سیگاری می‌خوای؟ نگاهش کردم، که جوان بود و شاید سی و یکی دو ساله با موهای مجعد آشفته. شلوار سیاه پارچه‌ای تنش بود و رنگ پیراهنش یادم نیست. پکی به سیگارم زدم و سرم راتکان دادم که نه. تل؟ نه. پس اینجا چه‌کار می‌کنی؟ گفتم که بهش مربوط نیست و برود پی کارش. نرفت پی کارش. آمد جلو و من بلند گفتم جلو نیا. ایستاد، سرتاپایم را نگاهم کرد که مقنعه‌ام روی سرم نبود، همانطور نشسته بودم و پا روی پا انداخته بودم و کفش‌هایم را گذاشته‌بودم کنارم، پای درخت. گفت باشه، و نشست. سیگار و کبریت خواست. دادم. روشن کرد و همانطور چمباتمه دو قدم آمد جلو که نمی‌دانم چه بگوید. بهش گفتم که بهت گفتم جلو نیا، پاشو برو. همان موقع گفت، که از مرامت خوشم اومده، که پونزده سال حبستو می‌کشم جون تو، که تا هروقت بخوای واست صبر می‌کنم. بهش خندیدم. نگفتم جیغ می‌کشم که همه بریزند اینجا و پلیس با کتک ببردت. گفتم برو و اگر نه من می‌رم. گفت باشه و از جایش تکان نخورد. نیم خیز شدم که دارم می‌روم. بلند شد. گفت باشه می‌رم. و رفت. به زحمت از روی پنجه‌های پا بلند شد و سلانه سلانه رفت. تند و تند وسایلم را ریختم توی کیفم و کفش‌هایم را پوشیدم و بلند شدم بروم. توی راه روسری را کشیدم روی سرم و چاقوی ضامن‌دار سبز ارتشی را که این همه وقت زیر کتاب توی مشتم می‌فشردم انداختم توی جیبم و دویدم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:18  توسط نرگس  | 

~ ~ ~