تبليغاتX
چهارچوب
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

1- اين آخرين حرف‌ها هستند، پس تند تند مي‌گم‌شون.

2- Underground امير كاستاريكا معركه بود، بازي شخصيت زن فوق‌العاده و موسيقي‌ گوران برگوويچ اعجاب‌انگيز. اون آهنگ معروف رو شنيدن و ترجمه‌ي فارسي‌شو دونستن خيلي خوب بود: "چه كسي مي‌داند". تو دو جاي فيلم با فاصله‌ي بيست سال زن و دو تا معشوق/ نامزدهاش دست رو شونه‌ي هم گذاشته‌ن، مي‌چرخن و مي‌خونن. به شخصه صحنه‌ي عروسي توي زيرزمين رو بيشتر دوست داشتم.

3- Every One Says I Love U از چيزي كه فكر مي‌كردم بهتر بود. حداقل از Match Point بهتر بود. طنز وودي آلن را دوست مي‌داشتم. توي موزيكال‌هايي كه ديده‌ام بعد از كاباره در رتبه‌ي دوم قرار مي‌گيرد! ويولن‌زن روي بام به خاطر ترجمه و بازسازي فوق‌العاده‌ي بعضي از آهنگ‌هاشه كه در رتبه‌ي سوم جا گرفته است! فكر كن. سه تا دختر 15 تا 20 ساله دارن رخت مي‌شورن و هي به فارسي مي‌خونن: من شوهر مي‌خوام! (نقل به مضمون)

3- Down By Law اگر روبرتو بنيني رو با اون لبخند احمقانه‌ي شادي‌بخشش نداشت قطعا چيزي كم مي‌داشت. يكي اين طرفا بود كه جيم جارموش دوست مي‌داشت...

4- اين آخري That Obscure Object Of Desire از آقاي ديوانه بونوئل كه بسيار تصادفي بين فيلم‌هاي اون آقايي كه كنار مترو شهيد بهشتي فيلم مي‌فروشه پيداش كردم! مرده‌ي ايده‌ي صاف و ساده‌ي دو نفر براي دو وجه شخصيت دختره هستم.

5- خيلي خوبه كه آدم به فاصله‌ي كمي اين همه فيلم خوب ببينه و چند تا هم گذاشته باشه واسه "بعدا" كه فيلم خونش اومد پايين.

6- تصميم كبري گرفته‌ام. گمونم بسه. چهارچوب رو مي‌گم. تو اين دو سال خدمات فراواني به من كرده كه همه رو با قدرشناسي عميقي ارج مي‌نهم. قلمبه حرف زدنم هم واسه احتراميه كه واسه اين موجود مجازي دوست‌داشتنيم قائلم. وبگردي‌م رو تعطيل نمي‌كنم. اما اينجا رو ديگه آپديت نخواهم كرد. اگر هم روزي برگردم به فضاي از هر چمن گلي چهارچوب نخواهد بود. به صورت تخصصي‌تر و مرتب‌تر و با انگيزه‌تري خواهم نوشت. شايد. كه مخاطبان چهارچوب رو به اون كاري نخواهد بود.

7- خداحافظ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:34  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

راستش خیلی فکر نمی کردم وبلاگ یا سایت جامعی در مورد مطالعات فرهنگی وجود داشته باشه!! از  راز شروع شد که از ویکی‌پدیا ردیابی‌ش کرده بودم و لابلای مطالب خصوصی و خانوادگیش یه چیزایی هم از مطالعات فرهنگی می‌گه. البته قبل‌ترش سایت ناصر فکوهی بود که خیلی تخصصیه. بعد همین چند وقت پیش بود که یهو حجم عظیمی از شبکه‌ی به هم پیوسته‌ای از وبلاگ‌های مربوط به این موضوع رو پیدا کردم و .... شگفتی و یأس!! نمی‌دونم چرا با وجود همه‌ی تلاش‌هام و همه‌ی خوندن‌ها و همه‌ی روحیه دادن و تشویق بقیه و کلی شنیدن این که "تو می‌تونی"، اینقدر اعتماد به نفسم پایینه راجع بهش. نمی‌فهمم. حتی یادآوری این‌که با وجود همه‌ی نخوندن‌هام کنکور سال پیش رو گند نزدم هم خیالم رو راحت نمی‌کنه. یه چیزی کمه. یه چیزی مثل این که به جای شیش سال سر و کله زدن با ریاضیاتی که حتی حالا هم به زحمت می‌تونم خودمو راضی کنم اون قضیه ی تیلور نفرت‌انگیزو که مثل نخود تو هر آشی پیداش می‌شد رو یادم بیارم، باید همینو می‌خوندم. باید مارکس و دروکیم و بوردیو و مالینوفسکی می‌خوندم. نه این که الان کشته مرده‌ی نظریات اینا هستم ها. ولی موضوع اینه که این آش شله قلمکاری که از ادبیات، روانکاوی، جامعه‌شناسی، تاریخ، اسطوره و باقی چیزا درست میشه خوب به مزاج من سازگاره. فقط ای کاش یه کم حافظه‌ی بهتری داشتم.. این‌جور وقتا که خیلی بی اعتماد به نفس می‌شم، حرف اون آقای کتابفروشی منابع علوم اجتماعی تو بازارچه کتاب یادم میاد که بهم گفت واسه رتبه‌ی یک بخون فقط. با وجود این‌که تقریبا مطمئنم اینو گفت که به شرکت تو کلاس‌هاش ترغیبم کنه، ولی می‌خوام سعی خودمو کنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:16  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه سیزدهم مرداد 1386
دو ساله شد.

 

تازه دشمنم پیدا کرده طفلک!

 

به فلانم هم نیست. جفتش.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:35  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه سوم مرداد 1386

خاطره‌ها بس نیستند، برای این دلتنگی. نگاهم نکن. وحشی شده‌ام. چنگ می‌کشم و جای ناخن‌هایم می‌ماند روی صورتی که می‌بوسمش هی و تمام نمی‌شود.

نيامدي هم عيب ندارد. دست دست نمي‌كنم. مي‌روم روي اقيانوس، با همه‌ي‌ بادهاي شمال مي‌خوابم و موج‌هاي عشق‌بازی ما تو را مي‌برد تا جزيره‌هايي كه پر است از بومیانی كه جان مي‌دهند براي يك تكه گوشت تازه‌ي آدم.

سيراب مي‌كنم باد را و خوابم مي‌كند توي آشيانه‌ي عقابي كه كوه‌هاي الدورادو را نشانمان داده بود. جوجه‌هاي حرام‌زاده‌ام را مي‌گيرم زير كرك و پري كه مدت‌هاست ريخته‌اند و شبانه با باد زوزه مي‌كشم و دنبال استخوان‌هايي مي‌گردم كه آدمخواران به دريا مي‌ريزند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:6  توسط نرگس  | 

~ ~ ~