تبليغاتX
چهارچوب
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

سومين پنجشنبه است كه با بچه‌هاي NGO توي زيرزمين پروژه كه قبلا آب‌انبار بوده گل كوچيك بازي مي‌كنم. اين بار، همه‌ي خشم و بغضمو زدم زير توپ و هي گل خوردم و هي با هر بار گل زدن بشير و محمدرضا جيغ كشيدم. پيشرفتم بد نيست. امروز سر اين كه برم كدوم تيم بگو مگويي هم شد. خوشحالم. ناراحتم. دق دارم. مي‌خواستم تا مي‌تونم اونجا بمونم و خاك و گچ قورت بدم و بدوم. بدوم. بدوم. بدوم. حتي توپ كه خورد توي دماغم و عينكم پرت شد بدم نيومد، كه شفيع يكبار ديگه توپ رو شوت كنه كه پهن بشه توي صورتم. محمدرضا كه داد مي‌زد خاله شوتت خوب بود، ذوق مي‌كردم و باهاش جيغ مي‌كشيدم. محمدرضا! تو خيلي خوبي. من عاشق دريبل كردنتم و داستان‌هايي كه مي‌نويسي. وقتي ميايم بالا و همه‌مون مثل شاگرد بناها سفيد شديم، دلم مي‌خواد سرتو بگيرم زير شير آب و پس گردن آفتاب سوخته‌تو بشورم و تو خودتو از زير دستم بكشي كنار، كه يعني مردي هستي براي خودت و از دخترا خوشت نمياد. و دستت درد نكنه كه دكمه‌ي مانتوم رو هم پيدا كردي.

 

و تو، كه رفتي و دوري. مي‌دونم كه هيچوقت نمي‌تونم بهت گل بزنم. حتي نمي‌تونم توپو ازت بگيرم. مي‌توني دريبلم كني و لايي بزني بهم و منو دور خودم بچرخوني. بعدش خيلي خوشگل توپو گل كني. مي‌دونم اين كارا برات مثل آب خوردنه. مي‌دونم بلدي. مي‌دونم كارت درسته. اما نمي‌دوني كه برام مهم نيست هزار تا گل بهم بزني و بهم بخندي و حتي نذاري خاك و گچ سر و روت رو تميز كنم. نمي‌دوني كه اينم مهم نيست كه دوري. نمي‌دوني كه مهم اينه كه هستي. نمي‌دوني كه دستم بهت نمي‌رسه، اما نفست ميخوره توي صورتم و صدات پشت گوشمو قلقلك مي‌ده. نمي‌دوني كه هستي. حضورت مث يه توپ سفيد تو چمناي سبز سير واضحه. انكارش نكن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:17  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه هفدهم تیر 1386

روسری روی سرم سنگینی می‌کند باز. تحمل گره‌ی زیر گلویم را ندارم که انگار به زبری ناخن‌های تازه شکسته پوستم را می‌خراشد. فکر می‌کنم باید جایی باشم. و از خودم می‌پرسم کجا؟ رهگذری از کنارم رد می‌شود و بوی عطر تند گران‌قیمت خودنمایانه‌اش تا توی مویرگ‌های مغزم نفوذ می‌کند و به عطسه‌ام می‌اندازد. برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم که رفته کنار خیابان ایستاده و برای سمندهای نارنجی دست تکان می‌دهد. فکر می‌کنم من هم بروم سوار تاکسی شوم و از راننده بخواهم مرا هرجا که به ذهنش رسید ببرد. می‌گویم ونک و سوار یک پیکان قراضه می‌شوم. تصمیم گرفته‌ام بروم پارک ملت. بعد از ظهر یک روز وسط هفته، توی این آفتاب داغ لاکردار حتما کسی جز معتادها و ولگردها و نگهبان‌ها آنجا نیست. گیرم دوسه جفت دختر و پسر هم باشند که جای دیگری برای تنگ هم نشستن و زمزمه کردن پیدا نمی‌کنند. نگاهشان می‌کنم که دست پسر رفته روی پهلوی دختر نشسته و دختر نمی‌خندد، خیره نگاهش می‌کند و هرجای دیگری بود لابد تا حالا روی چانه‌ی پسر پر بود از رد سرخ رژلبی که برق می‌زند روی لب‌هاش. پسر که مرا می‌بیند غافلگیر نمی‌شود، به رویم می‌خندد و دختر را که خجالت کشیده از حضور عابر فضول به طرف خود می‌کشد. می‌خندم بهشان. راه شیبدار به طرف کاج‌ها را می‌روم بالا و می‌رسم به پله‌ها و رج به رج کاج‌های بلند پیر. دلم تنگ شده بود برای اینجایی که یک وقتی فکر می‌کردم فقط کنج تنهایی من است و نبود. رفتم روبروی همان کاج خمیده و تکیه دادم به دیواره‌ی سنگی و پاهایم را دراز کردم. روسری‌ام را ول کردم روی شانه‌هایم و سیگارم را روشن کردم. فکر کردم کجاست آن مرد نیمه دیوانه‌ی معتادی که چمباتمه نشست روبرویم و گفت که پانزده سال حبسم را می‌کشد؟ که چقدر بعدها بهش فکر کرده بودم و هربار حس گنگ درهمی از ترحم و  ترس سرم را پر کرده بود. از آن وقت دیگر نیامده بودم اینجا. داشتم کتاب می‌خواندم و بهش گفتم مزاحمم نشود. پرسید که درس می‌خوانم و جواب دادم آره. بی‌هوا آمده بود و من که سرم پایین بود تا از روبرویم نگذشت ندیدمش. رد شد و کمی بعد برگشت. دست را تکیه داد به تنه‌ی خمیده‌ی همین درخت و پرسید سیگاری می‌خوای؟ نگاهش کردم، که جوان بود و شاید سی و یکی دو ساله با موهای مجعد آشفته. شلوار سیاه پارچه‌ای تنش بود و رنگ پیراهنش یادم نیست. پکی به سیگارم زدم و سرم راتکان دادم که نه. تل؟ نه. پس اینجا چه‌کار می‌کنی؟ گفتم که بهش مربوط نیست و برود پی کارش. نرفت پی کارش. آمد جلو و من بلند گفتم جلو نیا. ایستاد، سرتاپایم را نگاهم کرد که مقنعه‌ام روی سرم نبود، همانطور نشسته بودم و پا روی پا انداخته بودم و کفش‌هایم را گذاشته‌بودم کنارم، پای درخت. گفت باشه، و نشست. سیگار و کبریت خواست. دادم. روشن کرد و همانطور چمباتمه دو قدم آمد جلو که نمی‌دانم چه بگوید. بهش گفتم که بهت گفتم جلو نیا، پاشو برو. همان موقع گفت، که از مرامت خوشم اومده، که پونزده سال حبستو می‌کشم جون تو، که تا هروقت بخوای واست صبر می‌کنم. بهش خندیدم. نگفتم جیغ می‌کشم که همه بریزند اینجا و پلیس با کتک ببردت. گفتم برو و اگر نه من می‌رم. گفت باشه و از جایش تکان نخورد. نیم خیز شدم که دارم می‌روم. بلند شد. گفت باشه می‌رم. و رفت. به زحمت از روی پنجه‌های پا بلند شد و سلانه سلانه رفت. تند و تند وسایلم را ریختم توی کیفم و کفش‌هایم را پوشیدم و بلند شدم بروم. توی راه روسری را کشیدم روی سرم و چاقوی ضامن‌دار سبز ارتشی را که این همه وقت زیر کتاب توی مشتم می‌فشردم انداختم توی جیبم و دویدم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:18  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه شانزدهم تیر 1386
پلمب شد خب.
موضوع یه کافه نیست که گاهی بری و یه چیزی کوفت کنی و بیای بیرون. موضوع اینه که دفعه ی دومی که بری اونجا، اونی که اونور نشسته یادش باشه که دفعه ی قبل اومده بودی و با کی. اینه که نشسته باشی و تا یه خبرنگار ضبط به دست نیاد تو نفهمی اونی که کفش های سیاهشو دیده بودی و از دامن قرمزش خوشت اومده بود معتمدآریای محبوبته. موضوع اینه که ....
چه می دونم. تموم شد دیگه.

فحش و لعنتمو نثار کی کنم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:46  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه سوم تیر 1386

حالم بده. به بدترین وجهی که میشه که در حین جمع و تفریق هوار تا عدد دچارش شد حالم بده. صبح داشتم فکر می کردم زنگ بزنم سمیه با هم بریم کافه تیتر، اگه امروز نشد تو همین هفته. ظهر تو اینترنت دیدیم بسته شده به دستور اماکن.

این هم ادامه ی مزخرفات فرا کیهانی!!! اف اف یو کیهان!!

و این مطلبی که وقتی که خوندم همه ی صحنه های کتک خوردن و کشته شدن اون دختر تو خاتون آباد اومد جلوی چشمم، و همه ی موبایل هایی که با دوربین روشن طرفش دراز شده بود، و همه ی دست هایی که واسه کمک بهش دراز نشده بود، و اون بلوک سیمانی خونین، و بغضی که نترکید، و دست هایی که وقتی با راحله حرف می زدم می لرزید، و سیگاری که روی لبم بند نمی شد..... و دقیقا حسم رو توصیف کرده وقتی داشته حس خودشو وصف می کرده.

 // یک کار احمقانه یعنی این. که یا یک نقاشی بچه گانه روی یک عکس چیزهایی بگویی که نباید. از رادیکالیسم تو هرکاری بدم میاد. و راستش به همه ی مردان معترض حق می دم.

مرتبط:
http://www.osyan.net/2007/06/post_987.php 
http://razeno.com/2007/06/post_221.php
http://www.osyan.net/2007/06/_26_1.php
http://m-aliabdi.blogfa.com/
http://zanestan.net/weblog/

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط نرگس  | 

~ ~ ~