تبليغاتX
چهارچوب
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

چنان پا مي‌زنم كه انگار قراره همين الآن اين دوچرخه را ازم بگيرند. پارك شلوغه. ميام بيرون و مي‌پيچم تو يه كوچه‌ كه يكورش كارخونه است يكورش مدرسه. معركه! هن و هن كنان ركاب مي‌زنم و ميرم بالا و سرازيري رو ليز ميخورم پايين. دلم مي‌خواد برم تو خيابون. ميرم. دو تا پسرن تو پياده رو. يكيشون مي‌خونه: ورزشكاران، دلاوران... و رد كه مي‌شم يه شيشكي. دور مي‌زنم و برمي‌گردم تو كوچه‌ي خودم و ميرم بالا ميام پايين. ميرم بالا ميام پايين. ميرم بالا ميام پايين. ميرم بالا ميام پايين. ميرم بالا ميام پايين. ميرم بالا ميام پايين. ميرم بالا ميام پايين...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:10  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
حقته.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:22  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه دوازدهم خرداد 1386

می چرخم دور خودم و هی می رسم به تو. تویی که نشسته ای می خندی به من. تویی؟ پس چرا تنت بوی فرار نمی دهد؟ فراموش کردی زیر آفتاب ببوسی ام؟ یا توی خواب های شبانه ی بی باد گم شدی. روسری ام را می زنم پشت گوش هایم تا به من بیشتر بخندی. گوشواره هام برق برق می زند و چشمت را هم. کور می شوی و گم می شوی و من خوابت را نمی بینم. دنبالت نمی گردم. هی می رسم به تو و دنبالت نمی گردم. دنبالت نمی گردم. پیدایت نمی کنم. گم می شوی و من کور می شوم. به همین اذانی که شاهد برهنگی سیگار بود دیگر دنبالت نمی گردم. برهنه می شوم توی نور و تنم آفتاب می شود و هیچ کجا نیست این نوری که همه جا هست. دنبالم می گردی و پیدا نمی کنی ام.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:49  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه دهم خرداد 1386

سخته وقتي نمي‌تونی تنفر یکی رو بفهمی. از اون سخت‌تر وقتیه که نتونی پاسخگوی محبت یه نفر باشی. از هردوشون سخت‌تر وقتیه که مورد تنفر آدمی قرار بگیری که نه می‌شناسیش نه می‌شناسدت. آدما ساده‌ان. آدما فکر می‌کنن دنیا دور محور اونا می‌چرخه (همه‌ی آدما بی‌استثنا. من، تو، بقیه). آدما خیال می‌کنن همه چیز به همون سادگیه که تو ذهنشونه. منطق دنیا منطقیه که من بهش ایمان داشته باشم! مسخره‌است ولی جز این نمی‌تونه باشه. نمیشه‌ که باشه. غیر از این، آدما نمی‌تونن زندگی کنن. واسه زندگی کردن و برخورد با بقیه‌ی آدما یه منطق نیاز داریم. دم‌دست‌ترین و بهترینش مال خودمونه. گور بابای هرکی جز این می‌گه. خودخواهی آدما نیروی محرکه‌ی تاریخ بوده. دارم بزرگ می‌شم!!! صب به صب کودک درونم رو تو شلوغی و ازدحام مترو جا می‌ذارم. شب‌ها کودکی می‌شم که منتظر یه بهانه‌ست واسه عربده کشیدن. روزها رو با ماشین‌حساب و یه عالم عدد و رقم می‌گذرونم و شب‌هام خستگیه و بی‌خوابی و خواب‌هایی که می‌دونم نباید ببینم. وقتم رو کنار آدمایی می‌گذرونم که به قول الهام دغدغه‌هاشون گوشی موبایل و ماشینه و مردهایی‌ان که بلدند خاله‌زنک باشن. دلم برای بحث‌های مزخرف و جدی تنگ می‌شه. به ساده‌ترین چیزها دل‌خوشم. از حرفای کوچیک دلم می‌گیره. حرفای بزرگو نمی‌شنوم که دلم نپوکه.

عوض شده‌م.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه چهارم خرداد 1386

نوشته بودم که قشنگه این آهنگ و ... ولی نمی دونم چرا نوشته هام دیگه نیست وقتی اینجا باز می کنم چهارچوب رو.

 

نوشته بودم که کلیپش سراسر ستایش زیبایی و معصومیته. و چه تلخ که چه کسی این لطافت و معصومیت رو نشون میده. و چه به سرش اومد. و چرا. و چه حس تلخ ناراحتی کامت رو پر می کنه. کلمه ی رسایی پیدا نکردم واسه توصیفش. دخترک طفلک.

 

// نوشته بودم که چند روز پیش مستندی دیده بودم از اعدام عاطفه سهاله ی ۱۶ ساله که چند وقت پیش شراگیم تو وبلاگش در موردش نوشته بود. تکون دهنده ترین صحنه اش، چند ثانیه ی واقعی از یه مراسم سنگسار بود. نخاله های ساختمانی اندازه ی آجر بود که پرت می شد تو سر و روش. نمی فهمم. نمی فهمم. نمی فهمم. واقعا سر در نمیارم از این وحشیگری لجام گسیخته ی پر از شرارت و حقارت و عقده.

 

//یه چیز دیگه هم نوشته بودم که یادم نیست.

 

//اضافه کنم که همینجا رسما از محیا اعلام دلخوری می کنم. به عنوان اولین پیشنهاد فاشیستی عمرم بهش می گم که می تونه دیگه وارد چهارچوب نشه. این رو، به خاطر تکرارش می گم نه به خاطر اتفاقش.

این رو هم (علی رغم تلاشم) نمی فهمم. موفق باشی محیای عزیز.

 

// وبلاگ جديد داريم! كارگر بي خيال.

 

//بی ایوان آپ است. با شعری از آرش سالار عزیز.

 

//سلام پر!!

 

//دیروز با الهام مطلب کیهان رو خوندیم. از همون توهین های همیشگی روزنامه ی عزیزمون، این بار به خانه ی هنرمندان. امروز یه جوابیه دیدیم. دلمون شاد شد یه کم. ولی کافی نیست که آخه.

 

// پیوندهام همه تعطیلن. هر کدوم به یه دلیل. یک بازنگری کلی می خواست. کردم.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:42  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
سه شنبه یکم خرداد 1386

 

زندگی بدون ستون می‌گذره. ستون‌های بلند دور و نزدیکی که ناگهان فرو‌می‌ریزن. ستون‌های عزیز دیر به دست آمده.... نگاش می‌کنم که خسته است. خیلی خسته است. اونقدر که جواب مزخرفات جک این د باکس رو بی‌خشم و با لحنی می‌گه که پدرانگی توش شورشو درآورده. ریش چند روزه و هفت کیلو وزنِ کم کرده و خداحافظی برای همیشه. "شاید برم! اینجا دیگه هیچی برام نداره." من تا کجا خودم رو نگه می‌دارم؟ تا اتاق کوچکی که نصفش رو تخت خنکی پر کرده و می‌شه ازش خودمو تو آینه‌ی بزرگ تاریک ببینم و ندونم چرا گریه می‌کنم. مارلبوروی قرمز می‌کشم و شکلات می‌خورم و چه گوارای ناتالی کوردونه گوش می‌دم و 115 توی مغزم خودشو به در و دیوار می‌کوبه. می‌گن که مبارکه و چقدر سخته توضیح بدی که این رتبه به درد عمه‌م می‌خوره و من احمقی‌ام که تو دوماهی که باید می‌خوندم تا رتبه‌ی تهران بیارم نشسته بودم تو اون اتاق‌های کوچک لعنتی که حالا سرش دعواست و وقتم رو با ستون‌هایی می‌گذروندم که حالا یکی یکی آوار می‌شن روی سرم و من، بهت‌زده‌ی دنیای حقیری‌ام که توش دست همه‌مون خالیه. و فکر می‌کنم به امیر و فرهاد که دو تا و سه تا ستاره داشتن پارسال و امسال رتبه ندارن و باید برای چیزی که حقشونه دست و پا بزنن و هیچ‌کدوممون جرات نداشته باشیم بگیم چرا. فکر می‌کنم به دوست‌های مدرسه‌ام که یکی یکی رفتند و تازگی‌ها سمیرا هم شاید. مریم صبوری گفت و یخ کردم. و حالا این‌هایی که بیشتر می‌خوامشون هم. یا حداقل فکرشو و امیدشو دارن.

ذهن پریشان مده پاور جان، اما سرخوردگی اپیدمیه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:6  توسط نرگس  | 

~ ~ ~