خيلي اتفاقي نوشتهاي رو مربوط به یه سال پیشم پیدا کردم. مال یه روزی بود مثل همین روزا، اما تو تنهایی شرکت.
"نشسته بودم پشت کامپیوتر و با همون حرکتهای تند همیشگی سولیتر بازی میکردم، قبلش داشتم فکر میکردم و با شروع بازی هم به فکرام ادامه دادم، افکار مسموم (چه صفتی!) و دیوانهکننده و مالیخولیایی اخیرم. که یهو، همهچی از ذهنم پاک شد و صدای فریاد تو گوشم پیچید. تکون خوردم. به بازیم ادامه دادم ولی باز صدا رو شنیدم. و بعد دیدم. خودمو دیدم که دستهام رو روی گوشام گذاشتهم، چشمامو بستهم و با درد و رنجی که منشاءشو نمیدونستم از ته گلو جیغ میزنم. و "من"، این من حاضر که پشت کامپیوتر نشسته بود، صدای اون "من" خیالی رو با گوشش نمیشنید، بلکه تو ذهنش، تو کلهش "میدید"! صدامو میدیدم، همونطور که داشتم چهرهی وحشتزدهی متشنج خودمو میدیدم. سرمو تکون دادم و سعی کردم حواسمو به حرکت موس جمع کنم و دیدم نمی تونم. دیدم اگه همین الآن کسی نیاد، کسی رو نبینم، با کسی حرف نزنم دیوانه میشم. دیوانه میشدم اگه به الهام زنگ نمیزدم. تند شماره گرفتم و گذاشتم بدونه نفس نفس زدنم واسه چیه.
-------------------------------------------------------
دارم در آستانهی جنون قدم میزنم."
هی دارم به خودم نگاه میکنم که چقدر خوبم و چقدر انرژی دارم واسه همه کاری و چطور همهچی عوض شده. فکر میکنم چرا یه مدتی بدترین چیزها از ذهنم میگذشت و داشتم خودمو عذاب میدادم. هرروزه و مدام. نه با وقفه و تو یه مدت کوتاه.
این دومین باره که تفاوت خودمو با مدتی پیشم میبینم و مقایسه میکنم. این بهم قدرت بیشتری میده. این که بدونم تجربیاتی رو از سر گذروندهم که تو یه برههی خاص تاثیر هولناکی رو زندگیم گذاشته و حالا سرومرو گندهم خیلی خوبه!
کار خوبه! کار بخصوص اگه کاری باشه که توش توی جایگاه خودتی خیلی بهتره. کار اگه جایی باشه که دو سه تا دوست خل و چل هم همکارت باشن که فوقالعادهست. ولی خوب، هنوز زوده واسه اظهار عقیده به این سفت و محکمی. هفتهی خستهکننده ولی خوبی داشتم. صبح تا عصر سرکار و عصر به بعد غرفهی پروژه و جواب دادن به سئوالهای نه همیشه هوشمندانه. پشت اون میز فهمیدم که چقدر زشته وقتی یکی میره جلوی یه غرفهای و همون جلوی مسئول غرفه به کتابها میخنده و حرفای بدی میزنه. سابقهی این کار رو دارم! البته همه همیشه اشتباهاتی میکنن، اما مهمه که یه روز بفهمن اشتباه کردهن و مهمتر که تکرارش نکنن.
هی 10 رسیدم خونه و هی مامانم خیال میکنه همهشو سرکار بودهم!!
چهارشنبهی اول رو با دوستی رفتم نمایشگاه. اون روز پول نداشتیم و رفته بودیم نمایشگاهگردی فقط. تو همون راهروی اول عقبگرد کردیم. تو ذوقمون خورد خیلی. هیچکدوم هم نفهمیدیم دقیقا چرا. تابلوهای راهنمای هر ورودی رو از دوشنبه گذاشتن. یه هفته اونجا بودم و تازه پنجشنبه هر غرفهای رو میتونستم راحت پیدا کنم. عنوان جدید کتاب کم بود و قیمتها بالا. بعضی کتابها که چاپشون مال 86 یا اواخر 85 بود تا بالای هزار تومن هم با چاپ قبل تفاوت قیمت داشتند. بعضی انتشارات هم گرون بودن کتاب جزو کلاس کارشونه انگار. مثل نشر هرمس که من هنوز نفهمیدهم واسه چی کتابهاش گرونتره همیشه. تجدید چاپ تاریخ فلسفهی کاپلستون از اون خبرا بود. چون جلد 1 و 4 پیدا نمیشد. جلد 9 اش رو علمی فرهنگی چاپ کرده بود. زحمت باقیش هم سروش کشیده بود. زحمت حمل دوسری از اونا رو برای دوستی کشیدم. خدا سبیلاشو بسوزونه! غرفهی انتشارات سوره مهر رو دیدید؟ بین سروش و علمی فرهنگی. از سر و روش بودجه میبارید. جلوی غرفه هم روی یه میز، داخل جعبههایی شبیه جعبههای پیتزا کتاب گذاشته بودن و روش نوشته بود محتویاتش تضمین میشود. خلاقیت با نتیجهگیری عکس! امسال خیلی بیشتر از سالهای قبل کتابهای هنری و گرافیک و اینا دیدم. بازار دیوان حافظ و فالنامهش که مثل همیشه داغ. غرفهی نشر ماهی خیلی کوچک و جای پرتی بود. کتابهای فوقالعادهای داشت اما. لااقل من سری کتابهای نویسندگان فرانسهشو قبلا ندیدهبودم. وناشران آموزشی هم لطف کردن و هی دست خلق خدا تابلوهای مقوایی بزرگ جدول تناوبی عناصر دادن، محض سد معبر. خیلیها تنها برداشتشون از نمایشگاه همین بود گویا. تو سالن کودک و نوجوان غرفهی قدیانی خیلی خوب بود. میخواستم واسه ملیکا کتاب بگیرم و هی همهشو خودم دلم میخواست. و تا امسال هم نمیدونستم که رنگ کردن صورت بچهها پولیه وگرنه هی بهش قول نمیدادم که اونجا صورتت رو هم رنگ میکنن! ملیکا خواست سیندرلا بشه و خانمه همون اول یه پد برداشت و با پودر صورتی همهی چهرهشو پوشوند. نمیدونم. ولی به نظرم بیشتر لباسش صورتی بود اون طفلک. طبقهی بالای شبستان که بخش کتب لاتین بود رو یه بار اشتباهی رفتم و موقع ورود آقای نگهبان پشت سر من که عجله داشتم داد زد که خانم مقنعهتو بکش جلو و وقتی هم میخواستم بیام پایین کیفمو گشتن! و شنیدهام که طبق اظهارنظر یکی از مسئولین، از مزایای مصلی شرب بودن همهی شیرآبهاست. فتبارک الله احسن الخالقین! ولی انصافا سرویس بهداشتی ترو تمیز ردیفی داشت.
هرکی روز آخر نمایشگاه اومده و احتمالا به غرفه سر زده از طرف همهی دوستان کوچک ناآگاهم ازش عذر میخوام. بزرگتر بالاسرشون نبوده خوب.

