تبليغاتX
چهارچوب
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386


به لطف مامان در محاصره‌ی گل‌ها به سر می‌بریم!! یک عالم بنفشه، به ژاپنی، رز رونده، نسترن، و حتی یه درخت پرتقال که هفت سال پیش توی یه گلدون گنده کاشته شد و امسال پیوندش هم زدیم! تازه همه‌شون تو بالکن! یک کلام بهش گفتم یکی از این گلدونا رو بذار تو اتاق ما، فرداش پشت پنجره پر شد از گلدونای کوچیک با گلای نارنجی که عاشق رنگشونم. هرکی ناراحتی اعصاب داره می‌تونه بیاد خونه‌ی ما. قول می‌دم دو هفته‌ای خوب شه. تو بالکن به اندازه‌ی کافی جا داریم. می‌تونیم حداقل 3 نفرو اونجا پانسیون کنیم. شاید بد نباشه آگهی بدم. درمان انواع بیماری‌های روانی اعم از مالیخولیا، اسکیزوفرنی، فوبیا، مانیا، انواع عقده‌های حقارت، ادیپ، اختگی، افسردگی‌های حاد و مزمن، ناامیدی و هر کوفتی که دارید، با کمترین هزینه و در کمترین زمان.
تازه اینا همه غیر از گیا‌های بی‌گلی که اسمشونو بلد نیستم و دار و درخت بیرون از خونه‌مونه. فعلا هم که تقی به توقی می‌خوره بارون می‌زنه و دیگه چی کم داریم؟ یه دو نخ سیگار. بدمصب هوا بدجوریه بهاریه. تبلیغاتم کافی بوده؟!!

زندانی گل و انقلاب فرانسه ام!! هاه!

 

بی ایوان هم آپدیت است لطفا.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:16  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیستم فروردین 1386

من از کریستوفر واکن خوشم میاد، فرقی نمی‌کنه خوب بازی کنه یا بد. من از براد پیت بدم میاد، تقریبا فرقی نمی‌کنه خوب باشه یا بد. من از کیت بلانشت و رالف فاینس و نیکلاس کیج مسخره و وال کیلمر با اون رگ و ریشه‌ی سرخپوستی‌ش خوشم میاد. از شارلیز ترون وقتی گریه می‌کنه. از نیکول کیدمن وقتی لباس شب بلند سیاه می‌پوشه، از مورگان فریمن وقتی یه آدم جدی و باشخصیته، وقتي آل پاچینو می‌خنده بیشتر ازش خوشم میاد. من از فک و چونه‌ی چهارگوش دمی مور خوشم میاد. از قیافه‌ی کوین اسپیسی که همیشه انگار یه نیشخند بهش چسبیده. از مریل استریپ که به نظرم زیباست. از چين و چروک‌های کنار چشم بروس ویلیس. از دماغ عقابی ژان رنو. و از دماغ قد شیپور ژرار دپاردیو. از موهای کوتاه استینگ. از چشمای نزدیک به هم انیا و صداش. از شخصیت سید تو عصر یخی. من از خیلی چیزا تو این دنیا خوشم میاد. مثلا از شیطنت‌ها و طعنه‌های بی‌نیت حسین که بی‌جواب نمی‌ذارمش. از دماغ هادی که از نیمرخ خیلی باحاله. از چشمای الهام که مهربونه. از دستای ضحی که وقتی فلوت می‌زنه واقعا زیباست. از اتوکشیدگی همیشگی نیما. از چشمای قد گاو بابک و حرف زدن پرشورش از فلسفه. از شکلات و کاکائو و نون خامه‌ای. از این سه تا گلدون که قد و نیم قد کنار هم وایساده‌ن و نرگسای خشکیده از توش آویزونه. از اون حافظ با جلد سخت گل و مرغی‌ش. از رگ‌های پشت دستم که زده بیرون و شبیه دست‌های مادربزرگم شده. از آسمون بعد بارون وقتی پر از ابر سفیده. از برف گوله گوله وقتی سوز نداره. من از دستبندهای چرمی و پارچه‌ای و پلاستیکی خوشم میاد. از گوشواره‌های بلند و شلوغ هم که هی بخوره به گردنم. از این مثلا ببر زرد و نارنجی که روی مانیتور ولو شده. از نوشته‌های حامد خوشم میاد که پر از دیوونگیه. از وبلاگ شراگیم که نمی‌دونم کیه و یه جور عنان گسیختگی تو حرف زدنش داره. از کتاب‌های سلینجر. از شعرهای مهدی. از جورابهای نخی نرم آبی و بنفش و سفید. گفتم که. مثل همه‌ی آدما از خیلی چیزا خوشم میاد. و قاعدتا مثل همه‌ی آدم‌های دیگه از خیلی چیزا هم بدم میاد. مثلا از این‌که حرف‌ها و کارای منو، شاید آگاهانه درست برخلاف چیزی که منظورمه برداشت کنن و هیچ جور هم نشه قانعشون کرد که اشتباه می‌کنن. من، از این، خیلی خیلی بیشتر از اون کاپشن آبی بدم میاد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:33  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه پنجم فروردین 1386

داشتم لينك سايت مورديلو رو مي ذاشتم. يادم افتاد به روزهاي نوجواني. مردم عاشق بازيگر و فوتباليست مي شدن، من يك كاره شده بودم عاشق يه كاريكاتوريست!! با يه عكس كوچولوي 3 در 4!! عليرضا كريمي مقدم بود اسمش. هنوز هم هست يعني! تو مجله ي ايران كاريكاتور كاراشو دنبال مي كردم. چه مي دونم! الآن فقط يه طرح مبهم از يه كاريكاتورش تو ذهنم هست كه دو تا كور بودن با بازوبندهايي كه دايره هايي روش بود. ديگه يادم نيست. چند سال بعد، خيلي بعد از اون كه يادم بره قضيه رو، يه پوستر ديدم از اولين نمايشگاه گروه كلاغ سفيد. با خوندن اسمش حس غريبي بهم دست داد. شايد هفت هشت ده سال پيش بود. ولي دقيقا يادمه.

نمي دونم چرا نوشتمش.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:38  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه یکم فروردین 1386

در قند هندوانه / ریچارد براتیگان / مهدی نوید / نشر چشمه

يك سالي هست كه قراره اينو بنويسم. شايد هم بيشتر. حسابش رو ندارم كه! اونموقع ولي قرار بود جور ديگه‌ای باشه. یعنی چند وقت پیش که نشستم و یک بار دیگه در قند هندوانه رو خوندم بیشتر خوشم اومد. در واقع خوشم اومد! چون دفعه‌ی اول خوشم نیومده بود هیچ. خوندم و خوندم و هی به خودم گفتم که چی؟ شاید تو این یک سال و اندی یاد گرفته باشم که چی نداره. شاید همینطوری از بی در و پیکری یک نوشته خوشم میاد. نمی‌دونم. حتی نمی‌دونم میشه این کتابو به کسی توصیه کرد یا نه. چون خوش آمدن ازش کار سختیه. یعنی نه که واقعا سخت باشه. یک جوریه که نمی دونم. شاید واقعا ازش خوشم نیومده. ببینید. بخونیدش. بعد در موردش حرف بزنیم. هان؟ پارسال (آره!! یه ساله، نه بیشتر!!) همین موقع ها پرفروش بود خیلی. تو ویترین کتابفروشی‌ها جلوتر از همه بود. چند تا نوشته‌ی معرفی هم تو روزنامه‌ها داشت. گمونم واسه همین گرفتمش. اون پارسال که نشستم بهش فحش نوشتم که که چی، گشته بودم و تو اینترنت چند تا لینک ازش پیدا کرده بودم. که ایناهاش:

این و این و این و داستان های  با 390 تا عکس درخت کریسمس می خواهید چه کنید و سرجوخه و چند شعرش اینجا و اینجا.

 

ولی راستش، برای اولین بار اسم براتیگانو تو مجله‌ی گلستانه پای چند تا شعر کوتاه که لحن عامیانه و ساده‌ای داشتند و خیلی جذبم کرده بودن و دوست داشتم دیده بودم. این اسم، ریچارد براتیگان، با همه‌ی دیوانه‌واری‌های زندگیش، گمونم از اون اسم‌هاست که هرجای دیگه‌ای جذبم می کنه. و همینطور جنبش بیت، که هنوز هیچ‌جا توضیح کاملی براش پیدا نکردم.

 

پس نوشت۱: می‌خوام درمورد بارتلمی هم بنویسم که بیشتر دوستش دارم! تو بی ایوان اما. امیدوارم یه روز زود.

پس نوشت۲: دوباره که سرچ می‌کنم میبینم از پارسال هم محبوب‌تر شده!! چراشو نمی‌دونم. شاید چون متعلقه به یه کلمه‌ی کلیدی: عصیان. خیلی حیفه اگه زندگی‌شو نخونید.

پس نوشت۳: یه نمونه از شعرش:

عاشقانه

چه‌قدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌اش نداری
ديگر

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:5  توسط نرگس  | 

~ ~ ~