تبليغاتX
چهارچوب
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

مثل بچه هاي دوساله لج مي كند. مي خواهد لوسش كنم و نازش را بكشم. زانوهايش را بغل مي كند و گوشه ي اتاق مي نشيند و خيره سرانه زل مي زند به من كه اين را برمي دارم و آن را مي گذارم. چند دقيقه اي تحملش مي كنم. بعد مي ايستم، دست ها را به كمر مي زنم و داد مي زنم. پلك هم نمي زند. همانطور با آن چشم هاي درشت وق زده، خيره خيره نگاهم مي كند و من از خشم لبريز مي شوم. اولين چيزي كه به دستم بيايد را پرت مي كنم تا بخورد به ديوار پشت سرش، درست كنار گوش كوچك بي گوشواره اي، كه شب ها لب هايم بي قرار نرمي اش است. حتي پلك هم نمي زند لعنتي. و من دست و پايم مي لرزد، زانوهايم خم مي شود، و فرو مي افتم. چهار دست و پا هميشه به طرفم خيز برمي دارد. سرش را روي سينه ام مي گذارد و دست و پا را جمع مي كند توي شكمش و مي شود مثل جنيني كه هزار بار انداخته. انگشتش را مي كشد به گونه ام و خيسي اش را مي ليسد ... و من آرام مي شوم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:45  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و ششم اسفند 1385

 

نمي دونم چرا نظرات پست قبل همه شون تو يه مايه بود. شايد نهايتا اين نشون بده مخاطباي چهارچوب ازش و از نويسنده ش راضي نيستن. ولي يه چيز كوچولو فراموش شده، اين كه هركسي در خوندن و نخوندن هرچيزي آزاده. خيلي بده كه من اينو تذكر بدم ولي ميدم. چون واسه خودم رهايي از اين حالي كه دارم خيلي مهمه و يه راهش و شايد بهترينش برام، تخليه كردن خودم تو اين چهارچوبه. حالا اين كه يه سري آدم كه مي خونن منو و من مي خونمشون، با وجود اينكه بعضي هاشون برام اهميت خاصي دارن، يه جور دلبستگي يا وابستگي، از من چيز ديگه اي رو بخوان بحثيه كه من زير بارش نمي رم. يه بار به خشم و التماس از همه خواستم كه خفه شن و هيچكس نشد! دقيقا هيچكس! مسلمه كه قصد توهين به هيچكسي رو نداشتم، كه اينجا دوستاي من زيادن. فقط مهلت خواسته بودم. و كسي نداد. كي گفته كه نرگس بايد واسه خوشحالي بقيه خوشحال باشه؟ اگه بقيه هم تو اين مود هستن به خودشون مربوطه. شايد اونا نخوان ازش حرف بزنن يا سعي كنن راه حلي پيدا كنن. كي فكر مي كنه كه نرگس از اين همه اظهار ضعف راضيه؟ كه نيست. ولي فعلا متاسفانه واقعيته و من هيچ قصد پنهان كردنشو ندارم.

مي خواستم يه مدتي اين وضعو فراموش كنم، ولي خوب...

 

چطوره خيلي محترمانه بحثو عوض كنم؟! هركسي كه از عشق و ديگر شياطين رو نخونده فرصت رو از دست نده. نمي دونم چرا خيال مي كردم اينم مجموعه داستانه، اما بلند بود و تك! اين وحشيگري عشق تو نوشته هاي ماركز رو خيلي دوست دارم.

از عشق و شياطين ديگر/ گابريل گارسيا ماركز/ جاهد جهانشاهي/ انتشارات نگاه

بعد از دو سه روز خانه تكاني و توجه به این نکته که چه روزای خوبیه، به يك خودشناسي عميق رسيدم: من يك زن كارگر هستم! پس پيش به سوي زندگي دسته جمعي زير پرچم سرخ!!!!  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:53  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

این یه تلاشه برای فکر کردن و به کسی ربطی نداره. اگه اینجا می‌نویسمش فقط برای اینه که دلم می‌خواد. هرگونه فحش و دری وری نادیده گرفته میشه و هیچگونه عکس‌العلمی در دنیای واقعی و مجازی جواب داده نمی‌شه. همه‌کس در گذاشتن کامنت به هر زبانی آزاده و هیچ کامنتی پاک نمی‌شه حتی اگر شامل فحش خواهرمادر باشه. احتیاج به هیچگونه قوت قلب، دلسوزی، ابراز محبت، ابراز خشونت و ابراز نفرت هم ندارم. حاضرم وحشی‌گری‌مو به قیمت لت و پار کردن یه عده دوباره به دست بیارم. پس از حد مجاز بیشتر عصبانیم نکنید. این بیشتر یه خواهشه تا تهدید. چون تازگی‌ها از خودم هم می‌ترسم.

 

آدم همیشه یه تصوری از خودش داره، از چیزی که فکر می‌کنه هست. خودش رو به اسمی می‌شناسه و طوری می‌بینه که هیچکس دیگه تو این دنیا نمی‌تونه به این تصور نزدیک باشه. هرچی آدم واقع‌بین‌تر و روراست‌تر باشه، این تصویر حقیقی‌تره. کاری به بقیه‌ی چیزا ندارم که از چیزی که بقیه می‌بینن بهتره یا بدتر یا هرچی. مهم اونه که آدم به خودش معتقد باشه. من تو دوره‌های مختلف زندگی‌م اغلب اینطور بوده‌ام. همیشه، جدا از اینکه واقع‌بین بوده‌م یا نه، خودمو آدم قدرتمندی دیده‌م. یه زمانی قدرتم فقط تو دانسته‌هام خلاصه می‌شد. به این مورد سعی کردم چیزای دیگه رو هم اضافه کنم. از خودم تو ذهنم تصویری ساختم که، تاکید می‌کنم جدای از واقع‌بینی، همیشه بهم تو درک محیط اطرافم و تعامل باهاش کمک کرده. گرچه تو چند سال اخیر تغییرات زیادی‌کرده‌م، اما این تغییر هیچوقت هیچ اثر منفی برام نداشته که هیچ، تو ذهن خودم و اطرافیانم جایگاهمو محکم‌تر کرده. خودشیفتگی، همیشه یکی از خصوصیات من بوده و هست. و همیشه به خودم بابتش حق داده‌ بودم، تا حالا.

حالا یه چیزایی تغییر کرده، که زیاد خوشایندم نیست. فکر که می‌کنم، شاید وابستگی زیاد من به یه عده آدم بزرگترین دلیل این تغییرات بوده. خودمو از محیطی که توش بزرگ شدم جدا کردم و با اونایی که انتخابشون کرده بودم دنیای جدیدی برای خودم ساختم. به دونه‌ دونه‌ی این آدما درجه و رتبه دادم و نو ع روابطم رو باهاشون تعیین کردم. نمی‌گم این دقیقا کاری بود که شد، با همین میزان انتزاع. که ممکن نیست. ولی انرژی و وقت زیادی پاش گذاشتم. یه بار یکیو به خاطر اینکه باهام شوخی‌ای کرده بود که دوست نداشتم هرکسی باهام کنه، از شورا انداختم بیرون و کمتر از یه سال بعد همون آدم شد یکی از آدمای دنیای من. با یه آدم دیگه سر یه موضوعی که به هیچ کدوممون ربط مشخصی نداشت بحثم شد و بعدها شد از بهترین دوستام. همینطوری روابطمو تا جایی که تو حوزه‌ی قدرتم بود کنترل کردم. فقط گاهی زیاده از حد سعی کردم آدم خوبه باشم. یعنی بلد نبودم نه بگم و کم‌کم به خودم قبولوندم از نه گفتن بدم میاد (یه بخشی از قدرتم رو به همین شیوه به دست آوردم، با خودآگاه کردن ناتوانی‌هام و نسبت دادنشون به توانایی‌‌هام!). لبخند همیشگی‌م که حتی تو بدترین شرایط هم محو نمی‌شد یه دلیل بود واسه بقیه که بهم اعتماد کنن و خودشونو وارد دنیام کنن. کم کم شکنندگی‌اش شروع شد. از یه آدم شروع شد که به قول خودش رابطه‌مون تعریف بردار نبود. اونقدر تعریفش نکردیم که هم منو هم اونو پیچوند و یه بخشی از دنیامو خراب کرد. بعد حذف و غیبت یه سری آدم که شاید خیلی مهم نبودن، اما هرکدومشون یه جایی برای من داشتن. تغییراتی که دیگه کنترلش دست من نبود شروع شده بود. به اینها اگه اضافه کنم اتفاقاتی که به روابط انسانی‌م ربطی نداشته و صرفا حذف و اضافه‌ی عوامل فیزیکی بوده، شاید بهتر بتونم مشکلمو درک کنم. گمونم شروع دوره‌ی انحطاط اونقدر آروم آروم بوده که شاید هرکس دیگه هم جای من بود متوجه نمی‌شد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:48  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه دهم اسفند 1385

دیشب دوبار بیدار شدم، 2 و 6 صبح. بار دوم خوابم نبرد دیگه. بلند شدم، کامپیوتر رو روشن کردم و رفتم چت روم یاهو و با 4 تا عوضی چت کردم و به همه‌شون فحش دادم و 9 خوابیدم. معلومه که کی بیدار شدم دوباره. عصر هم که جلوی بخاری داغ مچاله شدم دو سه ساعتی و طبیعیه که الآن بی‌خواب و سرگشته نمی‌دونم چه گهی بخورم که روزگارم بگذره! دوستی پیغام داده امتحان فوق خوش بگذره! اوه بله! داشت یادم می‌رفت که شنبه کنکور دارم! وضعیتیه. مزخرف‌تر از هرچه تا حالا بوده. احتیاج به هوای تازه دارم. کمی کوه، کمی دریا، کمی باد. دارم اینجا و بی‌ایوان رو آپ می‌کنم. بعدش می‌خوام باز برم چت کنم. فروغلتیدن در ابتذال روزمرگی!!! شاخ و دم نداره که. به همین سادگی اتفاق می‌افته. و حتی ساده‌تر هم...

نرگس خوابش نمی بره.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:38  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه چهارم اسفند 1385

گاهی فکر میکنم کاش از اول با این اسم، این اسم کوفتی واقعی‌م نمی‌نوشتم. گاهی، با این که اینجارو ملک طلق خودم می‌دونم، دلم می‌خواد اینجارو هم بذارم و برم. اما گاهی، می‌فهمم که به هیچ قیمتی حاضر نیستم دست بردارم ازش. گاهی، از همه‌ی اونایی که انگار حرفی برای گفتن ندارن و فقط چاهار تا کلمه تف می‌کنن که مثلا کامنت، بیزار می‌شم و گاهی، از آدمایی که می‌تونن حرفاشونو جور دیگه‌ای بزنن و بدترین نحوشو انتخاب می‌کنن دلگیر. گاهی، فقط دلم می‌خواد، که بیام و بنویسم و برم، بی‌دغدغه، بی‌نگران واکنش‌ها، بی‌سانسور. دلم می‌خواست، می‌شد که الآن هم، با همین اسم کوفتی واقعی، بی خود سانسوری به معنای دقیق کلمه بنویسم. گاهی، از همه‌ی تلاش‌هام، از جنگیدن، از دست و پا زدن‌های بی‌فایده خسته می‌شم. و دلم فقط سکوت می‌خواد. سکوت بقیه.

من، نرگس، خسته‌ام.

من، گاهی دلم می‌خواد که پنهان‌ترین زوایای ذهنمو اینجا بریزم بیرون، و اگه نمی‌کنم، به خاطر حضور شماهاست، که نگاهتون و حرفاتون رو دلم سنگینی می‌کنه. همه‌ی شماهایی، که منو، و هیچکس دیگه‌رو، واقعی نمی‌خواید. مستعارنویسی برازنده‌تونه. دارم فحش می‌دم و دلم نمی‌خواد. گفتم که خسته‌م. تنها کاری که باید می‌کردم همین بود. باقی بمونه واسه کسی که حرفامو می‌فهمه.من، تو این چهارچوب لعنتی، که کم‌کم داره حلقمو فشار می‌ده، همونطوری‌ام که خارجش. شاید کمتر باشم، اما اضافه‌تر، نه. بس کنیدم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:25  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه چهارم اسفند 1385

میشه یه لطفی در حق من کنید؟ یه لطف کوچولو. باور کنید هیچ زحمتی نداره. قول میدم. میشه همه با هم شات آپ شید لطفا؟

گمونم وقتشه به لجبازی با خودم و خدا و خانواده، لجبازی با خواننده‌های این بی صاحب مونده رو هم اضافه کنم. واج‌آرایی خ کامل میشه اونوقت!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:16  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه سوم اسفند 1385

نصفه شبی بی خوابی دست از سرم برنمی داره. فردا صبح هم قرار دارم خیرسرم. بعد از مدت ها می رم نعمت آباد. حالم خوش نیست. حالم بده دقیقا اگه بخوام بگم. یه جورایی ام انگار که میترسم مثل سگ. چرا همه هی میگن که خودم نیستم؟ من اگه خودم نیستم پس کی ام؟ دچار بحران هویت شده م گمونم! من کی ام؟ من حتی اون هرجایی زیبا هم نیستم. بهم نگو که نمی خوای تمومش کنی. نرگس جان. تمومش کن خوب. بسه. شکستن و شکسته شدن؟ بس نیست. اونقدر می شکنم که هیچی نمونه. حتی یه پاره، یه ذره، یه تیکه.... 
نمی ذارم. نمی ذارم. نگام کن؟ من شبیه چی ام؟ تروخدا... فقط نگا کن و بگو. مهم نیست خوب باشه یا بد. من خودمم. نه؟ نمیشه که آخه. اگه این من نرگس نیست، یا اونی نیست که قبلا بوده پس چیه؟ اصلا مگه آدما عوض نمی شن؟ پس چرا من باید همونی بمونم که بودم؟ یعنی حالا قبول نیست؟ یعنی دیگه دوستم نداری؟ پس چطوره که میگن آدما رو باید به خاطر خودشون دوست داشت؟ ها؟
من شبیه چی ام؟

تو یه شب شعر سال اول یا دوم، پرویز بابایی بود که اون شعرو خوند با ترجیع بند چای، سیگار، صندلی؟ نه. یکی دیگه بود. ولی چه فرقی می کنه. گاهی مثل حالا، این سه کلمه عصاره ی چیزیه که می خوام. یه گوری بشینم و هی سیگار بکشم. اونقدر که هیشکی نباشه بگه بسه نرگس. و من بگم به تو ربطی نداره... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:32  توسط نرگس  | 

~ ~ ~