مثل بچه هاي دوساله لج مي كند. مي خواهد لوسش كنم و نازش را بكشم. زانوهايش را بغل مي كند و گوشه ي اتاق مي نشيند و خيره سرانه زل مي زند به من كه اين را برمي دارم و آن را مي گذارم. چند دقيقه اي تحملش مي كنم. بعد مي ايستم، دست ها را به كمر مي زنم و داد مي زنم. پلك هم نمي زند. همانطور با آن چشم هاي درشت وق زده، خيره خيره نگاهم مي كند و من از خشم لبريز مي شوم. اولين چيزي كه به دستم بيايد را پرت مي كنم تا بخورد به ديوار پشت سرش، درست كنار گوش كوچك بي گوشواره اي، كه شب ها لب هايم بي قرار نرمي اش است. حتي پلك هم نمي زند لعنتي. و من دست و پايم مي لرزد، زانوهايم خم مي شود، و فرو مي افتم. چهار دست و پا هميشه به طرفم خيز برمي دارد. سرش را روي سينه ام مي گذارد و دست و پا را جمع مي كند توي شكمش و مي شود مثل جنيني كه هزار بار انداخته. انگشتش را مي كشد به گونه ام و خيسي اش را مي ليسد ... و من آرام مي شوم.

