تبليغاتX
چهارچوب
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

 

مرا زمستان به زمستان سر هر چهارراه می‌فروشند.

عطر خنک دوروزه‌ام شکفتن نوروز را وعده می‌دهد، گرچه خود هرگز چشم به هیچ بهاری باز نکرده‌ام. تنها، به انتظار پای چشمه نشسته‌ام و چشم در چشمان خود دوخته‌ام و منتظرم بمیرم، تا زمستانی دیگر، دسته دسته، زرد زرد، سفید سفید، مهمان دست‌های کوچک یخ بسته‌ای شوم که التماستان می‌کنند.

شاید، برای همین همیشه سردم است...

 

 

گمانه زنی هاتون تو کامنت دونی که تموم شد، یه سری به بی ایوان بزنید. آپ است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:27  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
باور نمی شم!

به سادگی باور نمی شم!

دروغ!

من دروغ نیستم. من هرزه نیستم. من نیستم.

شب های غریب تمام نشدنی فراموش نشدنی خوب نشدنی. بی دروغ. بی آغوش. شب به شب....

نیمه شبِ گریان، دردناک، مستاصل، بیچاره.

بیچاره. طفلکی. بچه ی گمشده ی هراسان......

من

دروغ

نیستم.........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:40  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
سه شنبه هفدهم بهمن 1385

ماه تو آسمون،گرد و قلمبه و خوشگل بود. اونقدر دیر بود که اتوبوس خیلی خلوت باشه و من با خیال راحت ولو شم و سرمو بذارم لبه‌ی صندلی و بازی ماه و ابرها رو نگاه کنم. فکر کردم چند وقته به این منظره نگاه نکرده‌م؟ چقدر؟ چرا؟ فرصت نمی‌کنم. وقت نمی‌کنم جز خودم کس و چیز دیگه‌ای رو ببینم. اونقدر این "خودم" برام دردسر درست کرده که حالا حالاها باید براش بدوم.

یادم میاد "آشفته از مه دور بهتر"! و چه جنونی هست تو این قرص سفید درخشان که جدا زیباست. توده توده‌ی ابر‌های رقیق و نازک میان رد می‌شن و درخشندگیشو کدر می‌کنن و می‌گذرن. اونقدر به گردی پاکش خیره می‌شم که خودشو لوس می‌کنه و بازی درمیاره. انگاری سرجاش بند نیست. بالا و پایین می‌پره. فکر کردم "گذاشتنش رو ویبره" و خنده‌م می‌گیره. به خودم میام و خنده‌مو قایم می‌کنم. نگاش می‌کنم که باز خانمانه سرجاش نشسته و چه قیافه‌ای هم گرفته نکبت! می‌خندم و باز هی خیره می‌شم بهش که باز بلند شه از جاش و باز می‌خندم. ابرها رو نگاه می‌کنم که می‌رن سر کوه چفت بشن به هم و عاشقانگی‌هاشونو بریزن سر آدما. از سر لطف بر‌میگردم سر مهتاب و نظری...!!!

یاد اون قرص ماه بزرگ و زرد نمین اردبیل می‌افتم. تو اون کمپ با اون هوای مه‌آلودش که چه خوب بود. ماه عین یه تیکه پنیر گرد فرانسوی، از اونا که تو کارتون تام و جری نشون می‌ده بود!! آدم دلش می‌خواست بیارش پایین و گاز بزنه و دولپی بجودش.

یه بارم یه هلال ماه دیدم به چه ماهی. عینا "داس مه نو" بی کم و کاست. درست شبیه همون هلال ماهی که اون پسر بچه‌هه تو نشان کمپانی دریم ورکز نشسته سرش و با قلاب از دریاچه‌‌ی مهتابی رنگ ماهی می‌گیره لابد. چه عشقی دارم به اون چند ثانیه‌ی اول فیلم‌ها که اینو نشون می‌ده!!

... اتوبوس دور زد و ماه قایم شد. چه حیف. همآغوشی شیرینی بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:17  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه سیزدهم بهمن 1385

خوب. حالا چه کنم؟ صبر. اه. گوه. مثل همیشه آخرش این تنها کاریه که ازم برمیاد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:3  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
برید گم شید همه‌تون. همه‌تون گورتونو گم کنید. دیگه اصلا هیچوقت دیگه داستانامو نمی‌ذارم شماها بخونید! مسخره‌ها! هی میرن تو ایوون سیگارشونو می‌کشن سرشونو می‌اندازن پایین میان بیرون! د مگه گفتم برید هواخوری؟ ها؟ خوب بگید مزخرفه. بگید بده. بگید ایراد نگارشی داره. خوب بگید لااقل دلم خوش باشه!! منو بگو که هنوز اینجا رو ول نکرده‌م به امید کی آخه؟ مامان....

گواته مله به همه‌تون!!!

آخیش. دلم خنک شد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:12  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه هشتم بهمن 1385

 

 

بهانه می‌گیرم و لب برمی‌چینم، شاید بگویی خودت را لوس نکن!!

دست گذاشته‌م روی نقطه ضعفت! اینطور بربر نگام نکن. قلقلکم میاد. دلم می‌خواد بیام دست بندازم دور گردنت و از رو نرده‌ها بکشمت پایین. فحشم بدی و بخندم، بلند بلند. اصلا بذار همه چپ چپ نگامون کنن و ته دلشون تو ناخودآگاه فضولشون دلشون غنج بزنه، می‌خوام یه بوس گنده هم از لپات کنم. چقدر هم لپ داری آخه!

نشستی روبروم و تند تند مزخرف می‌گی و اونقدر هم جدی که مگه میشه باور نکرد؟ اما عمرا اگه باورش کنم طفلک. قیافه‌ی جدی می‌گیرم و گوش می‌دم و جوابای مزخرف‌تر می‌دم و آخ که اگه بدونی تو دلم چه خبره. هرهر می‌خندم به جفتمون و بذار فکر کنی قبول.

دیوونه‌بازی‌‌ها که تموم می‌شه سرجام دراز می‌کشم و نه، دراز نمی‌کشم، به پهلو می‌خوابم و جمع می‌شم تو خودم و زانوهامو سفت می‌چسبم، انگار الآنه که بند بند تنم از هم جدا بشه. صورتمو فرو می‌کنم تو بالش که زیرش پر از خرده‌ریزه و جا‌به‌جا قلمبه است و فکر می‌کنم کی می‌فهمی.

 

///  بی ایوان با داستانی از خودم آپ است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:46  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه هفتم بهمن 1385
انسان را اما توان آموختن این درس نیست،

درس سنگ:

فرو می غلتد و تکه تکه می شود و

کلام و آوای ش شرحه شرحه می گردد.

-پابلو نرودا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:2  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
سه شنبه سوم بهمن 1385
بی ایوان با یه شعر از حامد آپ است. دوست دارمش. امیدوارم که شما هم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:21  توسط نرگس  | 

~ ~ ~