ماه تو آسمون،گرد و قلمبه و خوشگل بود. اونقدر دیر بود که اتوبوس خیلی خلوت باشه و من با خیال راحت ولو شم و سرمو بذارم لبهی صندلی و بازی ماه و ابرها رو نگاه کنم. فکر کردم چند وقته به این منظره نگاه نکردهم؟ چقدر؟ چرا؟ فرصت نمیکنم. وقت نمیکنم جز خودم کس و چیز دیگهای رو ببینم. اونقدر این "خودم" برام دردسر درست کرده که حالا حالاها باید براش بدوم.
یادم میاد "آشفته از مه دور بهتر"! و چه جنونی هست تو این قرص سفید درخشان که جدا زیباست. توده تودهی ابرهای رقیق و نازک میان رد میشن و درخشندگیشو کدر میکنن و میگذرن. اونقدر به گردی پاکش خیره میشم که خودشو لوس میکنه و بازی درمیاره. انگاری سرجاش بند نیست. بالا و پایین میپره. فکر کردم "گذاشتنش رو ویبره" و خندهم میگیره. به خودم میام و خندهمو قایم میکنم. نگاش میکنم که باز خانمانه سرجاش نشسته و چه قیافهای هم گرفته نکبت! میخندم و باز هی خیره میشم بهش که باز بلند شه از جاش و باز میخندم. ابرها رو نگاه میکنم که میرن سر کوه چفت بشن به هم و عاشقانگیهاشونو بریزن سر آدما. از سر لطف برمیگردم سر مهتاب و نظری...!!!
یاد اون قرص ماه بزرگ و زرد نمین اردبیل میافتم. تو اون کمپ با اون هوای مهآلودش که چه خوب بود. ماه عین یه تیکه پنیر گرد فرانسوی، از اونا که تو کارتون تام و جری نشون میده بود!! آدم دلش میخواست بیارش پایین و گاز بزنه و دولپی بجودش.
یه بارم یه هلال ماه دیدم به چه ماهی. عینا "داس مه نو" بی کم و کاست. درست شبیه همون هلال ماهی که اون پسر بچههه تو نشان کمپانی دریم ورکز نشسته سرش و با قلاب از دریاچهی مهتابی رنگ ماهی میگیره لابد. چه عشقی دارم به اون چند ثانیهی اول فیلمها که اینو نشون میده!!
... اتوبوس دور زد و ماه قایم شد. چه حیف. همآغوشی شیرینی بود.