1- تقریبا میتونم در مورد هرچیزی حرف بزنم. اما فقط 5 دقیقه. بحث که عمیق بشه معلوم میشه چند مرده حلاجم. به خاطر همین معمولا در مورد چیزایی که نمیدونم حرف میزنم.
2- از 5 سالگی خوندن بلد بودم. تقریبا همهی کتابهای معدود موجود در خونه رو تا دبستانم تموم بشه خونده بودم. که خوب قاعدتا همهاش مذهبی بود. بین اینا عاشق قصص الانبیا بودم و به خصوص "حزقیل نبی". شاید اولین اسم عجیب و غریبی بود که خونده بودم و خیلی برام جالب بود. معلم اول دبستانمون اتفاقی متوجه این استعداد نهفتهی من شد و دو سه ماهی رفتم سر کلاس دوم نشستم. امتحانای ثلث اول رو دوسری دادم، اول و دوم. نمیدونم چرا جریان جهشی خوندنم منتفی شد، خدا رو شکر. چون اون دوماه نشستن کنار اون دوتا دختر لوس که فامیلی یکیشون شهبازی بود مصیبتی بود.
3- واسه خورههای کتاب یه چند تا کتاب هست که به صورت دیفالت خوندنی فرض میشن. من خیلیهاشو نخوندهم، مثلا تهوع سارتر. مسخ رو هم تقریبا یه سال پیش خوندم. به جاش تا راهنمایی و دبیرستان خدمت کلی رمان کلاسیک رسیده بودم، کتابای تولستوی و بالزاک و اینا مال اون دوره است. یه اعتراف هم دارم که هیچوقت از گفتنش خجالت نکشیدم ولی سعی کردم نگم! یه دخترخاله دارم که دو سال ازم بزرگتره و با هم بزرگ شدیم. به لطفش من تو دورهی راهنمایی همهی کتابای فهیمه رحیمی رو خونده بودم -خدا! آدمو به چه اعترافایی که مجبور نمیکنن-. تو پرانتز بگم که واسه اون هم این اعتراف مایهی خجالته، طفلکی.
4- کلا سوتی زیاد میدم. جوک تعریف کردنم افتضاحه. وقتی دروغ میگم هر خری میفهمه. حافظهی ضعیفی دارم که کلی خجالتم داده بابت حرفایی که زدهم و یادم نمونده. یه لبخند همیشگی دارم که بعضی دوستان با "مضحک" و "مسخره" و "حرص درآر" توصیفش میکنن. لطف دارن دوستان! بلند بلند فکر میکنم که گاهی تو خیابون اسباب دردسره. خلاصه یه عالم خصوصیت ریز و درشت که جمع شدنش تو یه آدم کلی استعداد میخواد به خدا. راستی، فرقی نمیکنه چه کفشی پامه، قطعا خاکیه. از هرجور فیلم که تو سفینه فضایی، کوهستان و زیردریایی می گذره بدم میاد، نفس تنگی می گیرم.
5- در کودکی علاقهمند بودم جراح قلب بشم، چطورشو نمیدونم چون تو خانواده به ترس از خون معروفم. اوایل نوجوانی میخواستم معلم بشم و بعدش مهندس (خیلی کلیشهایه، نه؟). الآن دلم میخواد بیکار باشم ولی غصهی نون نداشته باشم.
6- این بند اضافه مخصوص خوبیهامه: در عین خودخواهی بسیار مهربانم. این رو کسی بهم نگفته و خودم میدونم. ولی خیلیها بهم گفتهن که مامان محشری میشم. قبلنا دوست داشتم 4 تا بچه داشته باشم. الآن شک دارم کلا بچه بخوام. معمولا تو تصمیمگیریهام تردید نمیکنم، معمولا! اگه از این شاخه به اون شاخه نپرم آدم تقریبا باهوشیام. جزئیات اهمیتی برام نداره و متوجهشون نمیشم. با وجود خشونت ظاهری آدم حساسیام. به دوستهام وابستهام و از دست دادنشونو دوست ندارم، هرچند زود فراموششون میکنم که از بیمعرفتی نیست.
7- تردید دارم بشه گفت بند قبل در مورد خوبیهام بوده!
با این که به نظرم خیلی به شب یلدا ربط نداره این جریان، و با این که خیلی از یلدا گذشته، ولی خیلی دلم می خواد بدونم اطرافیانم چی دارن در مورد خودشون بگن! خودتونو لوس نکنید. دعوت نمی خواد. گرچه، واسه اعتراف یه کمی زوده. باید می دیدیم ۲۰ سال دیگه چی واسه گفتن داریم. ۲۰ سال از پس زندگی و دروغ و کار و عشق و گه.

