تبليغاتX
چهارچوب
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385

 

1- تقریبا می‌تونم در مورد هرچیزی حرف بزنم. اما فقط 5 دقیقه. بحث که عمیق بشه معلوم میشه چند مرده حلاجم. به خاطر همین معمولا در مورد چیزایی که نمی‌دونم حرف می‌زنم.

2- از 5 سالگی خوندن بلد بودم. تقریبا همه‌ی کتاب‌های معدود موجود در خونه رو تا دبستانم تموم بشه خونده بودم. که خوب قاعدتا همه‌اش مذهبی بود. بین اینا عاشق قصص الانبیا بودم و به خصوص "حزقیل نبی". شاید اولین اسم عجیب و غریبی بود که خونده بودم و خیلی برام جالب بود. معلم اول دبستانمون اتفاقی متوجه این استعداد نهفته‌ی من شد و دو سه ماهی رفتم سر کلاس دوم نشستم. امتحانای ثلث اول رو دوسری دادم، اول و دوم. نمی‌دونم چرا جریان جهشی خوندنم منتفی شد، خدا رو شکر. چون اون دوماه نشستن کنار اون دوتا دختر لوس که فامیلی یکیشون شهبازی بود مصیبتی بود.

3- واسه خوره‌های کتاب یه چند تا کتاب هست که به صورت دیفالت خوندنی فرض می‌شن. من خیلی‌هاشو نخوند‌ه‌م، مثلا تهوع سارتر. مسخ رو هم تقریبا یه سال پیش خوندم. به جاش تا راهنمایی و دبیرستان خدمت کلی رمان کلاسیک رسیده بودم، کتابای تولستوی و بالزاک و اینا مال اون دوره است. یه اعتراف هم دارم که هیچوقت از گفتنش خجالت نکشیدم ولی سعی کردم نگم! یه دخترخاله دارم که دو سال ازم بزرگتره و با هم بزرگ شدیم. به لطفش من تو دوره‌ی راهنمایی همه‌ی کتابای فهیمه رحیمی رو خونده بودم -خدا! آدمو به چه اعترافایی که مجبور نمی‌کنن-. تو پرانتز بگم که واسه اون هم این اعتراف مایه‌ی خجالته، طفلکی.

4- کلا سوتی زیاد می‌دم. جوک تعریف کردنم افتضاحه. وقتی دروغ می‌گم هر خری می‌فهمه. حافظه‌ی ضعیفی دارم که کلی خجالتم داده بابت حرفایی که زده‌م و یادم نمونده. یه لبخند همیشگی دارم که بعضی دوستان با "مضحک" و "مسخره" و "حرص درآر" توصیفش می‌کنن. لطف دارن دوستان! بلند بلند فکر می‌کنم که گاهی تو خیابون اسباب دردسره. خلاصه یه عالم خصوصیت ریز و درشت که جمع شدنش تو یه آدم کلی استعداد می‌خواد به خدا. راستی، فرقی نمی‌کنه چه کفشی پامه، قطعا خاکیه. از هرجور فیلم که تو سفینه فضایی، کوهستان و زیردریایی می گذره بدم میاد، نفس تنگی می گیرم.

5- در کودکی علاقه‌مند بودم جراح قلب بشم، چطورشو نمی‌دونم چون تو خانواده به ترس از خون معروفم. اوایل نوجوانی می‌خواستم معلم بشم و بعدش مهندس (خیلی کلیشه‌ایه، نه؟). الآن دلم می‌خواد بیکار باشم ولی غصه‌ی نون نداشته باشم.

6- این بند اضافه مخصوص خوبی‌هامه: در عین خودخواهی بسیار مهربانم. این رو کسی بهم نگفته و خودم می‌دونم. ولی خیلی‌ها بهم گفته‌ن که مامان محشری می‌شم. قبلنا دوست داشتم 4 تا بچه داشته باشم. الآن شک دارم کلا بچه بخوام. معمولا تو تصمیم‌گیری‌هام تردید نمی‌کنم، معمولا! اگه از این شاخه به اون شاخه نپرم آدم تقریبا با‌هوشی‌ام. جزئیات اهمیتی برام نداره و متوجهشون نمی‌شم. با وجود خشونت ظاهری آدم حساسی‌ام. به دوست‌هام وابسته‌ام و از دست دادنشونو دوست ندارم، هرچند زود فراموششون می‌کنم که از بی‌معرفتی نیست.

7- تردید دارم بشه گفت بند قبل در مورد خوبی‌هام بوده!

 

با این که به نظرم خیلی به شب یلدا ربط نداره این جریان، و با این که خیلی از یلدا گذشته، ولی خیلی دلم می خواد بدونم اطرافیانم چی دارن در مورد خودشون بگن! خودتونو لوس نکنید. دعوت نمی خواد. گرچه، واسه اعتراف یه کمی زوده. باید می دیدیم ۲۰ سال دیگه چی واسه گفتن داریم. ۲۰ سال از پس زندگی و دروغ و کار و عشق و گه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:29  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و سوم دی 1385

 

دوست نشسته در نظر                   من به کجا نظر کنم؟

 

گفتم که یار و پرسیدی یعنی چی آخه؟! گفتم یه هندی بود که بهم گفت یار یعنی دوست خیلی خوب و عزیز، و من دلم خواسته تو باشی. پرسیدی هستم و نگات کردم که الاغ، پرسیدن داشت؟

 

پرسید چند ساله منو می شناسی؟ گفتم خیلی. گفت مثلا؟ گفتم ۳ ساله درست و حسابی، قبلش هم. گفت پس خودت می دونی و من نمی گم. گفتم نمی دونم اما دلم می خواست می دونستم و این هیچ ربطی به زمان نداره.

 

//

 آره گمونم این اتفاقیه که داره می‌افته.

چطور هنوز اصرار داری که شرایطو ماییم که واسه خودمون تعیین می‌کنیم؟ این مزخرف‌ترین توجیهیه که واسه جبر شنیده‌م. و گفتی که توجیه نیست، دیدگاهه. و باز به نظرم فرقی نمی‌کنه که اسمشو علم الهی بذاریم یا جبر تاریخی یا ملاحظه (خواستن یا نخواستن، به جای تونستن یا نتونستن). من وقتی از روی به قول تو ملاحظات تصمیم می‌گیرم کاری رو که دلم می‌خواد انجام ندم (به خاطر بقیه، یا به خاطر خودم، یا هرچی) باز برمی‌گردم به تونستن و نتونستن: اگه شرایط فراهم بود/می‌تونستم این کارو انجام می‌دادم. این از دیدگاه من اسمش جبره. و می‌دونی چیه؟ بحثی نمی‌مونه اگه به اینا اسم دیدگاه رو بدیم. نسبی‌گرایی چیز وحشتناکیه اگه قرار باشه تو همه‌چی سرک بکشه. و من با این که به اصطلاح بهش تعلق‌خاطر دارم، سعی می‌کنم کنترلش کنم: دیدگاه التقاطی!!

وقتی پشت اون بوته‌های بی‌بار تمشک نشسته بودیم و آدمایی که هن و هن‌کنان بالا می‌رفتن و اونایی که برمی‌گشتنو دید می‌زدیم و حواسمون بود سیگارا رو پایین بگیریم، زیر اون آفتاب داغ ظهر تابستون، با بی‌حوصلگی آدمی که فعلا داره همه‌چی رو از الک می‌گذرونه، حتی خاطراتشو از کوه، بیشتر از اون نمی‌تونستم قانعت کنم که دیدگاهت خیلی ایده‌آلیستیه. خوب می‌دونی که من مطلقا جبرگرا نیستم، اما هیچی هم نمی‌تونه قانعم کنه که به آزادی اراده‌ی مطلق معتقد باشم. مصرانه می‌گم که بهترین چیزی که میشه در این مورد گفت همون جمله‌ی معروفه: ما مجبوریم که مختار باشیم.

یعنی منظورت اینه که این که من الآن تو این شرایطم تقصیر خودمه؟!

 

 

//

گندش بزنن! سمیرا منو قاطی این بازی یلدا کرده و نمی دونستم. خیلی گذشته اما سمیراست دیگه. قطعا بهش نه نمی گم. ولی بماند برای بعد. میشم یکی از حلقه های آخر شاخه.

حالا که اینجوری شد بذارید بگم هم که بی ایوان آپه.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:44  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385


"... و این نکته را بیش‌تر از آن که به انگیزه‌ی عالی و مهوع "منصف" بودن با خواننده‌ی نامریی‌ام بگویم به این دلیل می‌گویم که باور دارم آدم پرچانه‌ی مورد نظر ما لایق هر سرزنشی هست. به هر حال من که می‌توانم حتما سرزنشش کنم. من در جایگاه منحصر به فرد خود می‌توانم برادرم را بی‌تعارف پرچانه و روده‌دراز بنامم –که به هر حال نسبت دادن آن به کسی کار قبیحی است- و در عین حال متاسفانه مانند آدمی که آس‌های بی‌شماری در آستین دارد تکیه بدهم، و بی آن که زور بزنم چیزهای بسیاری را به یاد بیاورم که مایه‌ی قوت قلب و دلداری‌اند (البته "دلداری" به زور حق مطلب را ادا می‌کند) می‌توانم همه را در یک چیز خلاصه کنم: سیمور به اواسط نوجوانی –شانزده هفده سالگی- که رسید نه فقط یاد گرفت زبان مادری و اداهایش را، که بسیار بسیار کمتر از اداهای کلامی نخبگان نیویورکی بود، مهار کند، بلکه زبان شاعرانه و دقیق خاص خودش را هم یافت. بنابراین پرچانگی‌هایش، تک‌گویی‌هایش، و نطق‌های آتشینش –دست‌کم برای بسیاری از ما- سرتاپا خوشایند شد، درست مثل کل آثار بتهوون پس از آن که قید حس شنوایی از پایش برداشته شد، و به نظر من، گرچه دارم قدری شورش را درمی‌آورم، مخصوصا مثل کوارتت‌های سی‌ماژور و دومینورش. به هر حال ما در اصل هفت بچه بودیم، و از قضا هیچ‌یک در حرف زدن کم نمی‌آوردیم. خیلی سنگین و طاقت فرساست وقتی شش وراج لفاظ و مادرزاد قهرمانی شکست‌ناپذیر در وراجی توی خانه داشته باشند. و البته او اصلا به دنبال این عنوان و مقام نبود و همیشه با شور و اشتیاق در انتظار آن بود که یکی از ما در گفتگو یا بحث از او جلو بزند یا قانعش کند. این هم مسئله‌ی کوچکی بود که گرچه خودش هرگز متوجهش نشد –او هم مانند هرکس دیگر نقاط ضعفی داشت- بعضی از ما را بسیار آزار می‌داد. به هرحال این عنوان همیشه از آن او باقی ماند، و با این که فکر می‌کنم حاضر بود هرچه دارد بدهد تا آن را ازش بگیرند –مطمئنا این سنگین‌ترین مسئله است و من تا چند سال دیگر قادر به کنکاش در آن نیستم- هیچ‌وقت راهی ظریف و مودبانه برای آن نیافت."
وسط تعطیلات فرجه‌ی امتحانات اگه ویرم بگیره چند صفحه از یه کتابو بخونم قطعا اولین انتخابم همین سیمور: پیشگفتاره. به نظرم واژه‌ی سهل و ممتنع بهترین توصیفه براش. دوست می‌دارم سبک نوشتن این مردک منزوی نیمه دیوانه رو، سلینجر رو.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:14  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
سه شنبه نوزدهم دی 1385

خبر مهم: وبلاگ پاراگراف هم به راه افتاده. خیلی وقته قراره این اتفاق بیفته و من فکر می کردم هنوز نیفتاده، نگو از اردیبهشت ماه بوده، گرچه نه فعال.... چه فرقی می کنه. الآن هست.

مهدی کیفشو که باز می کرد می دونستی که وقتشه پاراگرافو ازش تحویل بگیری. از اون بابابزرگا نبود که یه مشت نخودچی کشمش بریزه کف دستت و بزنه پشتت و بگه بدو برو بازی کن (گرچه این بهش خیلی میاد). به جاش تو کیفش پر میشد از کاغذای قهوه ای رنگ پاراگراف که میگرفتم و توش دنبال شعر خودش و آرش سالار و شاید بامداد می گشتم، و الان همه اش حسرته....

خوشحالم ولی!

اینجا یکی هست که از علم و صنعت می ترسه!! احتمالا هیچوقت هیچ پاراگرافی از هیچ مهدی ای نگرفته. طفلکی.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:26  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه پانزدهم دی 1385
ماگدالنا عیسی را کشت. و این هیچ مهم نبود اگر مسیح نمی پنداشتمش....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:41  توسط نرگس  | 

~ ~ ~