تا وقتی که بتونم دنیای واقعی و مجازیمو جدا کنم و کسی به خودش اجازه نده منو احمق خطاب کنه.
خره هرکی که خیال کنه اینجا تعطیل می مونه. دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نه. از هرچی و هرکی دست بکشم، از اینجا به این سادگیا نمی کشم.
.........
تا وقتی که بتونم دنیای واقعی و مجازیمو جدا کنم و کسی به خودش اجازه نده منو احمق خطاب کنه.
خره هرکی که خیال کنه اینجا تعطیل می مونه. دیر و زود داره، ولی سوخت و سوز نه. از هرچی و هرکی دست بکشم، از اینجا به این سادگیا نمی کشم.
.........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:22  توسط نرگس
|
سرشارم. این بار نه از خشم و عصیان. از کرختی خوشیهای کوچولوی برگشته. هرچند بیدوام. هرچند نامطمئن. حتی بیاطمینان. همچنان آرامش چیزیه که میخوام. آرامش بیترس. و اون اونقدر دیوانه است که ساعت 8 صبح زنگ میزنه به سپیده که بهش بگه من لیدی ال رو برداشتم.
بشینم و نگاش کنم که مدتهاست اینطور ندیده بودمش. سیگار رو براش روشن میکنم. آرنجمو تکیه میدم به بازوش و براش فندک میگیرم و هیچی نمیگیم. بیسرعت تو اتوبان میریم و بارون بند اومده و دود تو ماشین میپیچه. فکر میکنم خوابیه که باید تموم بشه. دیر شد و بارون شدید بود. من اما خیس میشدم هم نمیترسیدم. از اون ترسیده بودم. شیشه رو کشیدم پایین و از سرما لرزیدم. هیچی نگفتیم. به خطهای سفید اتوبان نگاه میکنم و فکر میکنم چقدر کوتاهن و مضحک. پشت هم ردیف تا ما رو برسونن به جایی که نباید. جایی که دستشو بگیرم و ناخنامو فرو کنم توش و فرار کنم. برسم به خونه هم فکر میکنم خوابیه که باید تموم بشه.
خواب من اما تعبیر میشه. تو سکوت و تاریکی شبی که دستهام میلرزن و انگشتهام دونه دونه مهرههای کمری رو میشناسن که خسته است و منتظر. هوا کم میارم. تو دهانی نفس میکشم که هوایی برام نداره. آیندهای نیست. گذشتهای هم. حالی هم. هیچی وجود نداره غیر از دستی که نوازش بلد نیست. زمان هم میتونه گورش رو گم کنه. حتی اگه صبح خیلی زودتر از همیشه سر برسه.
//
گفت دیگه داستان نکنمش. هی ولی خندهم گرفت که آخه به تو چه؟ اگه قرار باشه نه از تو بنویسم، نه از خلیل، نه از حامد و حتی آئورلیانو، اونوقت چی میمونه؟! وابستگیم به دنیای بیرونم کاملا آشکاره. چرا چیزی از من میخوای که نمیتونم بهت بدم؟
//
زندگی در سکوت میگذره. بین من و بقیه. کسی سئوالی از من نمیکنه. جوابی هم نیست آخه. "تو مگه ...؟" ها؟ نمیدونم. ولی منتظرم. منتظر این سئوالام که پرسیده نمیشه و جوابی نداره. خوشحال نیستم از چیزی که پیش اومده. آرومم. انگار منتظرش بودم در عین حال که انکارش میکردم. سادهترین و دم دستترین توجیه!!! گفتم که جوابی براش ندارم.
//
"تنها چیزی که میمونه رنجه و لذت. نه صداقتی، نه هیچ چیز دیگهای که بشه یه جوری...."
//
دیشب خوابی دیدم که توش پر از حیوون بود. عجیب تر از همه اون ایگوانای وحشی و فرز بود که چند بار همه رو غافلگیر کرد. ایگوانا آخه؟!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:4  توسط نرگس
|
شامگاه خزانی،
زاغی
نشسته بر شاخهی خشکی. /باشو
از کدامین درخت شکوفان؟
نمیدانم.
با این همه، آه، چه بوی خوشی! /باشو
تو یکی پروانهای،
و من
قلب ِخواب بینندهی سوشی. /باشو
//سوشی نام دیگر جوانگزه. اشاره به خواب او.
گهگاه
ابرها استراحتی میدهند
نظّارهگان ِماه را. /باشو
رگبار تابستانی.ــ
زنی تنها مینشیند
و به بیرون چشم میدوزد. /کیکاکو
بازویم را بالش سر میکنم؛
احساس میکنم که دلدادهی خویشم
زیر ماه مهآلوده. /بوسون
بادبادکی
همانجا
در آسمانِ دیروز. /بوسون
نسیم خنک
جای میگیرد
حتی در یک ساقهی تنهای علف. /ایسّا
این باران
و کوکوی
ناگزیرش. /ایسّا
یک سرش
آویخته بر کوه،
کهکشان! /شیکی
برکهی کهن، آه!
جهیدن غوکی.ــ
صدای آب. /باشو
هیچیک سخن نگفتند،
نه مهمان و نه میزبان
و نه داوودیهای سفید. /ریوتا
//این دو تای آخری شاید معروفترین هایکوهایی باشن که میشناسیم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:9  توسط نرگس
|