تبليغاتX
چهارچوب
شنبه بیست و دوم مهر 1385

 

مدت‌ها بود نخونده بودمشون. تو کشوم خاک می‌خوردن. فراموشی عمدی. ولی امروز گذاشتم تو کیفم و تو مترو که تو اون واگن آخر با نوارهای زرد رنگ محوطه مخصوص خانم‌ها نشستم، در‌آوردم به خوندن. دیدم چقدر دورم از از اون روزای دیوانه‌وار نوشتن. الآن کمتر اونجوری فقط واسه دل خودم می‌نویسم. گرچه همچنان خیلی نوشته‌ها بایگانی می‌شه. روزهای خوبی بود اما. چقدر وحشی شده بودم! با یه تصمیم ِگنده دیوانه‌وار می‌تاختم جلو و به حرف هیچ‌کس هم محل سگ نمی‌ذاشتم. یقین داشتم اشتباه نمی‌کنم. حرف همه رو می‌شنیدم و آخرش می‌گفتم می‌دونم دارم چه کار می‌کنم!  اما اشتباه می‌کردم، سخت. دیوانه‌واری‌هام به لجن کشیده شد. از اون اوج بلند اعتماد و اطمینان با مخ کله‌پا شدم پایین. چنان خیالم راحت بود که چه راحت به همه گفتم به کسی مربوط نیست. هم اونموقع که با سرعت نور می‌تاختم، هم حالا که فقط خسته‌ام. احساس می‌کنم اون انرژی و میل وحشیانه و خودخواهی‌ای که اون روزا تو خودم می‌دیدم قویترین و قشنگترین و بهترین حسیه که تا حالا داشته‌م. تمایل به تملک. تمایل به اثبات توانایی‌ام. "من می‌خوام پس من می‌تونم"!! ملاحظه‌ی هیچی رو هم نکردم، مطلقا هیچی، و الآن هم ذره‌ای پشیمون نیستم. حتی اگه تو یه لحظه‌ی خشم از خودم و هرچی نوشته باشم: "من یه آدم ِخنگ ِنفهم ِبی‌شعور ِگاوم. من دلم کتک می خواد. من دلم فحش می‌خواد. من دلم می‌خواد یکیو بکشم. من دلم می‌خواد یه چیزایی‌مو بشکنم که بعدا مث سگ پشیمون بشم. من دلم می‌خواد همه‌ی کتابامو جر بدم که بعدا غصه‌اش دیوونه‌ام کنه. من دلم می خواد سوار یه ماشین عوضی بشم که منو ببره تو بیابونای کرج بهم تجاوز کنه و بعد بکشه و تیکه تیکه کنه. دلم می‌خواد برم زیر یه اتوبوس و صورتم له بشه. دلم می‌خواد یه اتفاق بد برام بیفته. دلم می‌خواد با یه آدم الاغ ِهیچی نفهم عروسی کنم و بقیه‌ی عمرمو کهنه بشورم. دلم می‌خواد یه مریضی بد بگیرم که گوشه‌ی بیمارستان با بدبختی بمیرم. دلم فقط دیگه گریه می‌خواد. چرا نمی‌تونم طوری گریه کنم که خالی بشم؟" اینا رو می‌خوندم و فکر می‌کردم کجاست اون وحشیگری پر از انرژی‌ام؟ چرا حالا اینقدر منفعلم؟

 

 

 

خبر: بی ایوان و سکوت و همه آپدیت اند! الهام و مهدی که به من فرصت نمی دن که تو بی ایوان خودمو نشون بدم (!!). آرش هم متولد شد. 

بگو آخه به تو چه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:56  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه پانزدهم مهر 1385

نشسته‌م از هوای گل و بلبل لذت می‌برم. دو سه نفر دیگه هم هستن. سه چهار نفر هم هی میان و دو سه دقیقه می‌شینن و می‌رن. صندلی رو کشیده‌م جلو و پاهام رو نرده‌هاست. جورابم قرمز-نارنجیه و هی پاچه‌های شلوارمو می‌کشم پایین و فایده نداره. مثل آدم نشستنم نمیاد. خیره شده‌م به تنه‌ی اون درخته و سعی می‌کنم بفهمم تاریخی که روش کنده شده هشتاد و دوه یا چاهار. دونفر دارن میان. من دارم به اون تاریخ نگاه می‌کنم هنوز. میان و من فکر می‌کنم چاهاره. یکیشونو قبلا دیده‌م، میاد و بی‌حرف می‌شینه. اون یکی سلام می‌کنه و جواب می‌شنوه، بی حرف دیگه‌ای می‌شینه. سیگارا رو درمیارن. دارم سررسید اولی رو می‌خونم. می‌گم زیر چند تا جمله‌اش خط کشیده‌م. می‌گه کدوم، نشونش می‌دم. می‌گه کاغذ داری؟ دومی هنوز سیگار می‌کشه. سررسید خودمو در‌میارم که صفحه‌هاش بزرگتره. می‌گه خوبه. یه برگه می‌کنم و می‌دم بهش. دومی به برگه‌های سررسید من نگاه می‌کنه. منتظرم واکنش نشون بده. نمی‌‌ده. پامیشه می‌ره تو. برمی‌گرده. اولی هنوز می‌نویسه. دومی باز سیگار روشن می‌کنه. به جای زخم گرد روی دستش نگاه می‌کنم که می‌دونم مال چیه. دستشو می‌بره طرف لبش. نگاه منم باهاش می‌ره. هنوز خیره‌م به دست‌ها و لب‌هاش که نگامو می‌بینه. غافلگیر شده‌م. می‌خنده و سرشو تکون می‌ده که چیه. نمی‌خندم و بی‌حرکت نگاش می‌کنم. دیگه نمی‌خنده و نگام می‌کنه. نگاش می‌کنم. نگام می‌کنه. نگاش نمی‌کنم و خیره می‌شم به دست‌هام. اولی سرشو بلند می‌کنه و یه چیزی می‌گه. می‌گم خفه‌شو. دومی عمیق پک می‌زنه و یهو پامی‌شه می‌ره اونور می‌شینه و دیگه نگام نمی‌کنه. اولی می‌گه چرا اعصاب نداری؟ هیچی نمی‌گم و نگاه می‌کنم به اون تنه‌ی درخت و فکر می‌کنم هشتاد و چاهار بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:44  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه هشتم مهر 1385

 

موضوع اصلا گداپروری نیست. امور خیریه هم نیست. اول از همه اینا رو بگم تا این دوتا مورد که اولین برداشت از حرفای بعدیمه پاک بشه. موضوع فقط انسانیته. انسانیت در هر شرایطی. باور به این که همه‌ی انسان‌ها(بدون هرگونه تبعیض از نظر نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقاید سیاسی و دیگر عقاید، منشا ملی یا اجتماعی، دارایی، تولد یا سایر خصوصیات) از حقوق مساوی برخوردارند، در زبان خیلی ساده‌ست، اما مرد (استعاره از جز به کل!) می‌خواد که تو ریزترین نکات هم اینو رعایت کنه. نمی‌گم لزوما اعتقادیه که همه باید داشته باشن، اما راستش به نظرم کسانی که به برتری گونه‌های خاص از آدمیان معتقدند، حتی در لفافه، آدم‌های احترام برانگیزی نیستند. "افغانی" برای خیلی‌ها کلمه‌ای در مقام فحشه. خود من خیلی موقع‌ها که می‌خوام شلختگی و زشتی کسی مثلا خودم رو توصیف کنم می‌گم: مثل افغانی‌ها. گمونم خیلی رایج‌تر از اونه که بشه به این سادگی از فرهنگ لغاتمون پاک کنیمش. حرف افغانی رو زدم، چون تقریبا همه‌ی بچه‌های پروژه‌ی نعمت‌آباد افغانی‌اند.

{ پروژه‌ی نعمت‌آباد: این NGO فعالیت خودش رو از تقریبا دو سال پیش در محدوده‌ی پاسگاه نعمت‌آباد شروع کرده، با هدف حمایت از کودکان کار و خیابان که اسمش هم هست....


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:59  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه پنجم مهر 1385
چند سالمون بود؟ اول راهنمايي بوديم. ۵ نفر يوديم. بچه بوديم. حالا بزرگ شديم. ۱ نقريم. تنهاييم. با اين وجود ۱۱ سالي هست با هميم. ۱۱ سال يه عمره، مگه نه سميه؟

تولدت مبارك.

بقيه شو بگم؟ خودت كه ميدوني، بقيه هم مهم نيستن!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:30  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه یکم مهر 1385

ترجمه‌ی فیروزه مهاجر- کامران شیردل/ نشر قصه/ 2500 تومان

بیست داستان از 14 نویسنده آشنا و ناآشنای ایتالیایی تو این کتاب سیصد و خرده‌ای صفحه‌ای جمع شده‌ن. واسه من که حداقل 7 تاشون جدید بود. تا اونجا که خبر دارم، بین این همه مجموعه داستان جدید و قدیمی کمتر کتابی از آثار ایتالیایی هست. این به اندازه‌ی کافی وسوسه کننده هست و تازه وقتی رو جلد بخونی که کتاب مقدمه‌ای از هوشنگ گلشیری داره معطل نمی‌کنی. تو مقدمه اومده که این کار، یعنی انتشار چنین کتاب‌هایی قرار بوده ادامه پیدا کنه، و خوب، نکرده گویا. برای هر نویسنده توضیح مختصری درمورد زندگی و آثارش و محیطی که درش بوده وجود داره. مقدمه‌ها کوتاه و مفیدند و داستان‌ها یکدست و خوندنی‌. یکدستیشون رو حتی داستان‌های مادیان سیاه/ کرادو آلوارو و مادربزرگ/ الزا مرانته هم به هم نمی‌زنه، که اگه تو مجموعه داستان‌های امریکای لاتین چاپ شده بود تعجب نمی‌کردی. این دو داستان کاملا ویژگی‌های رئالیسم جادویی رو داره و المان‌های ایتالیایی رو هم. داستان ضعیف توشون پیدا نمی‌کنی، راستش حتی گفتن این که سطح همه‌شون بالاست هم اغراق نیست. خودم شخصا داستان‌های شب اول/ لوییجی پیراندللو، خانه‌ها/ چزاره پاوزه و مادر/ ناتالیا گینزبورگ رو بیشتر دوست داشتم. حالا که اینو می‌نویسم می‌بینم هرسه درمورد روابط انسانیه. تقریبا نیمی از داستان‌های کتاب آخه، تحت تاثیر حکومت فاشیسمه و بازنمود این دوران در زندگی روزمره‌ی مردم، و عموما روستایی‌ها؛ که به طبع من چندان سازگار نیست از قرار! داستان زن جوانینو/ کرادو آلوارو هم زیبا بود: ...یکی از آن رقص‌های مرسوم را می‌کردند که در آن رقاص سوم دور زوج اصلی می‌چرخد،انگار که می‌خواهد رقاص مرد را از میدان به در کند،و هرچند وقت تازه‌نفسی، از دایره جدا می‌شود، و در مسیر رقاص سوم قرار می‌گیرد تا این که او را از دور خارج کند. آوازی طولانی، طولانی، طولانی بود... شبیه به یکی از آن خواب‌هایی که لبریز از اشتیاق به در آغوش کشیدن زن مورد علاقه‌مان است، اما موفق نمی‌شویم او را به جایی که می‌خواهیم بکشانیمش.

یک نکته فقط برام جای سئوال داشت. تنها دو داستان لئوناردو شاشا، جابجایی و سفر طولانی ترجمه‌ی آقای شیردله، اما روی جلد اسم خانم مهاجر بعد از اسم ایشون بود!

 

**

خانه‌ها/ چزاره پاوزه:....او دیگر مرد سابق نبود: دیگر آن بازی پایین آمدن از پله‌ها را، آنجا که خنده‌هامان را شروع می‌کردیم، دوست نداشت. از میدان دل نمی‌کند، همه‌ی یکشنبه‌ها را دور و بر توتون‌فروشی می‌پلکید. توتون‌فروش تنها زنی بود که نگذاشت او وارد خانه‌اش بشود؛ حتی شب‌ها هم با او از پنجره‌ی طبقه‌ی همکف حرف می‌زد، او را می‌فرستاد برایش بستنی بخرد؛ گاهی، نیم ساعتی ساکت می‌ماندند، و به دور شدن صدای پای رهگذران گوش می‌دادند....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:12  توسط نرگس  | 

~ ~ ~