
مدتها بود نخونده بودمشون. تو کشوم خاک میخوردن. فراموشی عمدی. ولی امروز گذاشتم تو کیفم و تو مترو که تو اون واگن آخر با نوارهای زرد رنگ محوطه مخصوص خانمها نشستم، درآوردم به خوندن. دیدم چقدر دورم از از اون روزای دیوانهوار نوشتن. الآن کمتر اونجوری فقط واسه دل خودم مینویسم. گرچه همچنان خیلی نوشتهها بایگانی میشه. روزهای خوبی بود اما. چقدر وحشی شده بودم! با یه تصمیم ِگنده دیوانهوار میتاختم جلو و به حرف هیچکس هم محل سگ نمیذاشتم. یقین داشتم اشتباه نمیکنم. حرف همه رو میشنیدم و آخرش میگفتم میدونم دارم چه کار میکنم! اما اشتباه میکردم، سخت. دیوانهواریهام به لجن کشیده شد. از اون اوج بلند اعتماد و اطمینان با مخ کلهپا شدم پایین. چنان خیالم راحت بود که چه راحت به همه گفتم به کسی مربوط نیست. هم اونموقع که با سرعت نور میتاختم، هم حالا که فقط خستهام. احساس میکنم اون انرژی و میل وحشیانه و خودخواهیای که اون روزا تو خودم میدیدم قویترین و قشنگترین و بهترین حسیه که تا حالا داشتهم. تمایل به تملک. تمایل به اثبات تواناییام. "من میخوام پس من میتونم"!! ملاحظهی هیچی رو هم نکردم، مطلقا هیچی، و الآن هم ذرهای پشیمون نیستم. حتی اگه تو یه لحظهی خشم از خودم و هرچی نوشته باشم: "من یه آدم ِخنگ ِنفهم ِبیشعور ِگاوم. من دلم کتک می خواد. من دلم فحش میخواد. من دلم میخواد یکیو بکشم. من دلم میخواد یه چیزاییمو بشکنم که بعدا مث سگ پشیمون بشم. من دلم میخواد همهی کتابامو جر بدم که بعدا غصهاش دیوونهام کنه. من دلم می خواد سوار یه ماشین عوضی بشم که منو ببره تو بیابونای کرج بهم تجاوز کنه و بعد بکشه و تیکه تیکه کنه. دلم میخواد برم زیر یه اتوبوس و صورتم له بشه. دلم میخواد یه اتفاق بد برام بیفته. دلم میخواد با یه آدم الاغ ِهیچی نفهم عروسی کنم و بقیهی عمرمو کهنه بشورم. دلم میخواد یه مریضی بد بگیرم که گوشهی بیمارستان با بدبختی بمیرم. دلم فقط دیگه گریه میخواد. چرا نمیتونم طوری گریه کنم که خالی بشم؟" اینا رو میخوندم و فکر میکردم کجاست اون وحشیگری پر از انرژیام؟ چرا حالا اینقدر منفعلم؟


