تبليغاتX
چهارچوب
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385

 

...There's nothing pure enough to be a cure for love...

There ain't no cure

There ain't no cure

There ain't no cure

For love

...

عاشقانه‌های لئونارد کوهن خیلی باحالن!

خواب امروزم با این آهنگ گذشت. یه دور کامل آهنگای دیگه رو می‌خوند و من هیچکدوم رو نمی‌شنیدم و به این که می‌رسید هی تکرار می‌کردم در اینت نو کیور فور لاو، نو کیور...نوکیور... نوکیور.. فور لاو. به نظرم هیچکس دیگه نمی‌تونست آهنگ تیتراژ قاتلین بالفطره رو بخونه غیر از این آدم با این صدای خشدار و بی‌تفاوت.

گفتم خواب! این هفته اگه بیرون نبودم خواب بودم. خواب ِخواب. الآن ساعت شیش عصره و من امروز تا حالا 2 ساعت بیدار بودم! خواب مرگ نیست. خواب تصمیمای گنده است به قول دوستی. اما نه. خواب فراموشیه. خواب ِخوب ِخوب. می‌خوابم و به هیچیم نیست که زندگی داره می‌گذره و مهلتی که واسه خودم گذاشته بودم واسه فوق داره تموم میشه. خودم که خودمو بپیچونم، آقای یوسفی هم حق داره دورم بزنه!

(توهم توطئه دارم شاید؟ چرا تو این پست‌های اخیرم اینقدر تکرار می‌کنم پیچوندن رو؟ احمق.)

خواب بی خواب دیدن. خواب بی خوابیدن. خواب بی مرگ. خواب بی زنده‌گی. خواب محض. رخوت سرد و بی تکونی که با شنیدن همه‌ی صداها می گذره. من بیدار نیستم اما. تلفن‌هامو جواب میدم. صداها رو می‌شنوم. اما بیدار نیستم من. من خوابم. من شاید خودمو به خواب زده‌م. من به بقیه مربوط نیست که خوابم یا بیدار.

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:3  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385

چشم که باز کردم، قوطی قرص‌ها مثل خنجر رفت تو چشمم. نه که مثلا نگاه کردنش درد داشته باشه، میگم خنجر چون اولین چیزی که دیدم اون قوطی سفید و گرد و کوچولو بود که همه‌ی چشممو پر کرد. نگامو ازش کندم و ساعتو خوندم. 5 بود. نمی‌فهمیدم صبحه یا عصر. پرده هم کیپ تا کیپ کشیده شده بود و مگه نوری هم از اون پرده‌ی کلفت رد می‌شد؟ اصلا مگه تو این وقت سال، نوری که ساعت 5 صبح از پنجره می‌اومد تو، با نوری که 5 عصر می‌اومد خیلی فرق داشت؟ واسه فهمیدنش یه راه بیشتر نبود، که پاشم. حوصله‌شو نداشتم. یعنی خوابم می‌اومد. مچاله شدم و دست و پامو جمع کردم تو شکمم و ملافه رو کشیدم رو سرم. خوابیدم.

 

بیدار که شدم چشمم افتاد به قوطی قرص‌ها. درش باز رو پاتختی بود کنارش لیوان آب خالی. یادم نبود آب توی لیوانو من خوردم یا نه. تشنه‌ام بود. به ساعت نگاه کردم، اما نتونستم بخونمش. سرجاش بند نبود لامصب. دستمو دراز کردم که قوطی رو بردارم. ضعفم نذاشت. قوطی که افتاد زمین صدای پخش شدن قرص‌ها تو گوشام چرخید. سرمو از رو بالش بلند کردم. انگار یه تن شده بود از سنگینی. چشمام سیاهی رفت. گمونم دوباره خوابم برد.

 

بیدار شدم. قوطی سفید و گرد روی پاتختی بود، کنار لیوان آب. بلند شدم و لبه‌ی تخت نشستم. شقیقه‌هام کمی زق‌زق می‌کرد. ساعت گرد سفید رو دیوار بود، یادم اومد قبلا از جاش در‌آورده بودم. قوطی رو برداشتم و تکونش دادم. خالی بود. عصبانی شدم، اخم‌هامو کشیدم تو هم و از اتاق اومدم بیرون. کسی خونه نبود. انگار رفته ‌باشن مهمونی. رفتم سراغ سطل آشغال، زیر و روش کردم. حس می‌کردم گوشام داغ شده. قبل از این که از آشپزخونه بیرون بیام، گلدون روی میز رو برداشتم و ول کردم تا هزار تیکه بشه. چه صدای لذتبخشی داشت! برگشتم تو اتاق و نگام چسبید به قوطی قرص‌ها که حالا می‌دونستم خالیه.

 

این دفعه که  از خواب بیدار شدم، مرده بودم.

 

 

 

//  این مال چندماه پیشه، دیشب پریشبا بازنویسی اش کردم.  راستی، گندی که تو بی ایوان زده بودم هم اصلاح شد و از خجالت مهدی دراومدم.

//  خبر: بی ایوان خیلی خیلی آپ است!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:31  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385

یه اتفاق حیرت‌انگیز افتاده:

گذران روز در کتابلاگ

و

گذران روز در چهارچوب

 

1. حسین بهم توصیه کرده از موضع بالا ننویسم. پس همینجا اعلام می‌کنم: می‌دونم که طبق قوانین احتمال، کاملا محتمله که این قضیه صرفا یه تصادف باشه. اسمشو می‌ذارم قرابت ذهنی. مثال مشهوری هست، که اگه یه میمون رو بذاری پشت ماشین تحریر و بهش بی‌نهایت زمان بدی، در نهایت تمام مکتوبات دنیا از آغاز تا کنون، از زیر دستش بیرون میاد.

2. من جمله‌هامو می‌شناسم. به خصوص اگه واسه نوشتنشون وقت گذاشته باشم و بالا پایینشون کرده باشم و هی واژه‌ها رو جابجا کرده باشم. حتی اگه پس و پیش شده باشن. پس طبیعیه وقتی با دقت لینک اولو خوندم اولین واکنشم "حیرت" به تمام معنا بود.

3. ..............

4. همچنان می‌دونم که طبق قوانین احتمال، کاملا محتمله که......

5. قبل از این که به حسین زنگ بزنم تاریخشو چک کردم.....

6. یه جنبه‌ش خوب شد. این که فهمیدم چقدر رو کلماتم تعصب دارم و چقدر اینجا رو دوست دارم.

7. حسین جان، به جون خودم به حرفت گوش دادم.

8. همچنان معترفم که طبق قوانین احتمال...

9. .................

10. گذشته از این که برام اهمیت خیلی خاصی نداره این جریان، گند بزنن به این قوانین احتمال!!! بابا لامصب، لااقل سلاخی نمی‌کردی‌ش. نکبت!

 

 

 

۱۱. اینو الآن، بعد ِ۴ ساعت می‌نویسم. راستش... گمونم... قوانین احتمال ........!!!

 

 

 

پ.ن: تقریبا همه‌ی سه نقطه‌ها خودسانسوریه. اگه تایید حسین نبود همه‌اش سه نقطه می‌شد!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:19  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیستم شهریور 1385

 

Don't give in without a fight...!!

{حذف شد}

 

تو بو میدی... بوی گند عطر...

معنای اشیا تا ابد در تغییره. موضوع فقط اهمیت اشیا نیست. موضوع وجود کیفیتی در اشیاست که در تو احساسات و هیجانات متفاوتی ایجاد می‌کنه. مثلا عکس. عکس در ذات خودش چیزی غیر از یه جور کاغذ نیست، اما هیچ وقت بهش به چشم یه تیکه کاغذ نگا نمی‌کنیم. نگا کردن یه عکس کاملا اثری روانی داره رو آدم، چه زنده کردن یه خاطره‌ی دور و نزدیک باشه، چه بازآفرینی اون زمان و مکان خاص، درهر صورت، این کیفیتی کاملا جدا از ذات مادی عکسه.

و عکس ساده‌ترین نمونه‌ی این خاصیت اشیاست.

بوی خاصی هست که منو به 10-12 سالگی می‌بره و صفحه‌ی شطرنجی رو جلوم باز می‌کنه، با مهره‌های پلاستیکی سفید. اسمشو گذاشته‌ام بوی شطرنج و لابد من سال‌ها پیش با یکی که همچین بویی می‌داده شطرنج بازی کرده‌م.

حامد یه بار درمورد یکی از خاطراتش و "سرگشتگی"‌ش از شنیدن یه بوی خاص حرف می‌زد. پنج شیش ماه پیش داشتم از خیابون رد می‌شدم، چند نفری از کنارم رد ‌شدن و من یهو ایستادم. بویی شنیده بودم که برام سرکشی لذتناک دیوانه‌واری رو تداعی می‌کرد و من، سرگشته، پی رد بو گشتم تو هوا. (قیافه‌ش یادم نمیره وقتی با هیجان براش تعریف کردم که: منم اون حسو حس کردم!! یه سئوال بود انگار تو چشاش که تورو یاد چی انداخت مگه؟)

و بوی دیگه‌ای هم هست. که منو، عصبی و آشفته، یاد 15 سالگی و کتابخونه ملی و اون دانشجوی شق و رق تاریخ می‌اندازه که دستاش عرق کرده بود و تند تند حرف می‌زد و تو نیم ساعت، بوی عطر عصبی و تند و وحشتناک بدبوش رو فرو کرد تو حافظه‌ی ابدی من.

و بوها تمومی ندارن. و بوها بیشتر از چهره‌ها گاهی تو ذهن می‌مونن و آزار می‌دن و آرامش. مثل بوی عطر لیلا که آرامش مادرانه‌ی کوچولوش رو گاهی بهم تزریق می‌کنه.

و آخرینش و تازه‌ترینش بوی عطر خودمه، که بی‌مصرف افتاده یه گوشه و نگاش هم نمی‌کنم. مبادا هوس کنم بپاشم تو صورت خودم و هی عمیق نفس بکشم و هی از خودم بپرسم آخه این کجاش بوی عود میده؟

 

 

 

 

 

دوشنبه:

 دیروز حسین و سمیه نابودم کردند، امروز ضحی!! همه ازم شاکی ان و حق دارن. رفتارم عوضی شده. دلم نمی خواد دوستامو برنجونم و این کارو کرده ام. زیاد.

نمی دونم واسه ادامه چی بنویسم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:40  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385

شروع شد باز! تحمل مجامع شاد خانوادگی رو ندارم! "قربونت برم، خوبی؟ فدات شم تو چطوری؟"! برو بمیر. میرم نمیرم. میرم نگاش کنم و فکر کنم چی؟ به چی فکر کنم دقیقا؟ یه بار دیگه بگو باید چیکار کنم؟ آره می‌دونم. می‌شناسمش خوب. اما اون جمله‌ی آخرت چی بود؟ نه، نه، قبلش. خوب من می‌دونم چرا. قضاوت نمی‌کنم عزیز من، می گم می‌دونم. ولش کن. خودت خوبی؟ ها؟! چرا آخه. خل شدی؟ ولت کنم به درد خودت بمیری؟ ای بابا! چه حرفا. پس دوست به چه دردی می‌خوره. رفیق شدیم واسه چی؟ واسه چی فکر کردیم می‌تونیم دوست باشیم؟ دوست بمونیم؟ کی گفته تو آدم قابل اعتمادی هستی؟ بهت اعتماد دارم؟ معلومه، از چشام بیشتر؟ اشتباه می‌کنم؟! خوب، اگه خودت میگی که بحثش جداست، اما من واسه اعتمادم از تو اجازه نمی‌گیرم. اصلا کلا از کسی اجازه نمی‌گیرم واسه دوست داشتنش و دوست شدنش. می‌تونی نخوای، اما نمی‌تونی جلوی خواستنمو بگیری. ببین. من فقط یه سئوال ازت پرسیدم. واسه چی می‌خوای تا تهش بری؟ خوب به تو ارتباطی نداره آخه. نگرانمی؟! هاه! حالم به هم می‌خوره از این حرف. هروقت حسین اینو می‌گه می‌خوام بزنمش. تو دیگه هیچی نگو پس. که خوشت میاد؟ ببین تو که می‌دونی اذیت کردن تو واسه من راحتتره تا تو بخوای منو اذیت کنی. چرا سربه سرم میذاری؟ ولم کن اصلا. من غلط کردم. من گه خوردم. من به گور بابام خندیدم. خوبه؟ زهرمار. نکبت. رفتی اون سر دنیا برگشتی، چرا سوغاتیمو نمیاری برام؟! بشین ببینم عکساتو با اون روسریاتون! کوفتت نشه اون فلورانسی که رفتی. فکرشو بکن. اصلا فکر کردی کجا رفتی؟ اصلا حالیت شد چی به چی بود؟!!! شوخی می‌کنم عزیزم. نمی‌بینی چرت و پرت می‌گم؟‌ منو نمی‌شناسی؟ چرا ناراحت میشی پس؟ می‌دونم دلیل نمی‌شه، ولی بس کن دیگه. غلط کردم اصلا خوبه؟! بگو ببینم چه خبر؟ هان؟ چی شد اون کوه کوفتی؟ ببین اگه شماها نیایید من میرم ها؟ فکر نکن می‌ترسم که پاشم با شوهر تو و چند تا دیگه برم. گفته باشم. من می‌خوام برم. به من چه که کسی نیاد. می‌خوام برم جیغ بزنم. می‌خوام برم ببینم اون خدای نکبت چی ازم می‌خواد. اونجا لااقل اندازه‌ی یه کوه نزدیکترم به عرشش! یکشنبه‌ی دومه. می‌ریم؟ پس پنج و نیم می‌بینمت. گفتم فردا نه. عکس ندارم. یعنی واسه شناسنامه خوب نیست. مامانم هی سرم غر می‌زنه. حرف حسابش چیه؟ یه جور دیگه میگه اما منظورش اینه که فردا پس‌فردا می‌گن دختره لابد دست دوم بوده که المثنی است!! باور کن!! حالا شیش ماهه هویت ندارم مرده‌م؟ خوشم میاد یه جورایی. ثبت نشده‌ام. نه شناسنامه، نه کارت دانشجویی، نه گواهینامه. کارتم؟ یادت نیست مگه؟ سر کتابخونه‌ی شورا تو پونزده خرداد گروست. هنوز جلوی در میگم اونجاست و رد میشم. یارو خر، نمی‌گه من کله‌ی سحر میرم جای عوضی که چی، "شما دانشجویید؟" یه یه یه یه. نه، اومدم اینجا از فضای سبز ِبه قول محیا تخمی لذت ببرم. نه، مگه تو خبر داری؟ اِ؟ جدا؟ من نمی‌دونم. لابد هست که گفته. به من گفت کار داشته. می‌دونی که! همیشه کار داره. مرتیکه‌ی دودره‌باز دروغگو. وای، اونروز جلوی مامان ِالهام از دهنم دراومد: زندگی گند گوه! چشماش گرد مونده بود! تازه اینو یادمه. دو بار دیگه‌ رو یادم رفته چی گفتم! زهرا؟ نه خبر ندارم. اون خوبه لابد. بی‌معرفته. می‌دونی چیه؟ خسته‌ام. خیلی. هرچی می‌خوابم هم تموم نمی‌شه هی. انگار چسبوندنم به زمین. هی قل می‌خورم، هی غلت می‌زنم. بعد می‌بینم دلم نمی‌خواد بلند شم. دوباره می‌خوابم. حسین جان! ول کن. بابا حوصله ندارم، چطور بگم. نمی‌خوام، نه کنج می‌خوام، نه سیگار، نه هیچی دیگه. می‌خوام خونه بمونم. به تو چه؟ راحتم. حوصله‌ی بیرون ندارم. نه. خوبم. بس می‌کنی یا نه؟ گفتم به تو ربطی نداره. معذرت می‌خوام. گمونم من باید به تو گیر بدما! آخر الزمون شده به خدا! می‌دونم جدی میگی، مگه من شوخی دارم با تو؟ برو بابا. چی؟ نه. مگه چیزی گفت؟ ولش کن. دیوونه است. گیر داده پاشو بیا بیرون. فکر می‌کنه لابد یه مرگم هست که می‌خوام خونه بمونم! ببینم اینقدر عجیبه؟ تو دیگه چی می‌گی؟ خر! گمشو تو هم. ها؟ نه. خوبم. تو خوبی؟ چی شد، چرا منو پیچوندی؟ آااره! پیچوندن که شاخ و دم نداره. مسافرت تشریف داشتین که هی آنتن نمی‌داد؟! مهم نیست دانشگاه می‌بینمت مرتیکه‌ی دودره‌باز دروغگو. راستی شنیدم همه رو می‌پیچونی؟ تعمیم دادی قضیه رو؟ عادلانه رفتار می‌کنی؟! ولش کن. خوابگاهی؟ رضا رو دیدی؟ خوبه؟ دلم براش تنگ شده. چهار ماهی هست ندیدمش. آخرین بار باز داشت یه چیزی رو سرم می‌شکوند. آخرش سر منو می‌شکنه! دلمو که نه! دلم پیرکسه! آااره. حتی تو! راستش اهمیتی هم نداره. بالاخره یه اتفاقی می‌افته همیشه. منتظر همه چی هستم، چون انتظار چیز خاصی رو ندارم. اینو تو وبلاگم یه بار نوشته بودم. ها؟ پرسش‌های زندگی؟ دستت درد نکنه بچه. خودم می‌گرفتما! وای. چته؟ اون چی میگه؟ خر نشو سُمی. بابا دستت درد نکنه. من که توقعی نداشتم! هاها! معلوم بود؟ احمق! هیچی هم نه و داوینچی کد؟ حیف نبود؟! با این دوستات. گرفتی حالا؟ چه بد! آره، نیمرخشو دیدم، از صداش شناختم. باز من. نه، هیچی. چطور؟ نه بابا! قربونت. سلام برسون.
کی بود گفت خوش به حال رفیقام؟‍! دلم براشون می‌سوزه. واسه خودم هم. واسه اونا چون عوضی گرفته‌ن. واسه خودم چون بی‌شرفم و به روشون نمیارم. عوضی و بی‌شرف! این دو تا فحشو دربست زدم به نامش! اینه که به خودم هم نسبت می‌دم. بچه‌ها میگن باید کم‌کم حرف زدنمو مراقب باشم. راست می‌گن. ولی حوصله ندارم. درضمن از فحش دادن خوشم میاد! راحتم اینطوری. پس حله! ردیفه! همه‌چی از بیخ! من تو را دوست می‌دارم و شب ....!
گفت پاشو بیا اینجا درو دیوارو بزن! راه‌حل ارائه میده واسه عصبانیتم! عصبانیییییییییییی....... شده‌م عین اینا که سرخن و از گوشاشون دود می‌زنه بیرون. عصبانییییییییییی!! عصبانی؟! پاشدم رفتم و بالاخره این پورجعفری رو دیدم. مهدی هم منو پیچوند! مسخره بهم می‌گه میام و رفتم و خوب شد که بامداد بود که منو بشناسه، وگرنه می‌مردم از خجالت. اونم که زنگ نزدم و سرمو انداختم پایین رفتم بالا و وسط داستان خوندن دختره، طنین، دراومدم: دالی!! داستانمو خوندم و طنین گفت که خیلی داستان نیست و اولش فکر کردم شاید راست می‌گه و بعدش که سر داستانِ اون یکی در‌اومد که دانای کل محدود حق نداره از این آدم بره سر اون آدم، فهمیدم که خیلی ذهنشو قالب گرفته محکم. ولی خوشم اومد 4 تا آدم گنده نتونستن این یه وجبی رو قانع کنن حرف مفت می‌زنه. سر تنفس، بامداد دیدم و با تعجب گفت سیگار می‌شی؟!! یه نگاه بهش کردم و یه نگاه به سیگار تو دستم و باز یه نگا بهش که خوب که چی؟!
الهام بی‌ایوانو آپدیت کرده بود. خواستم تاریخشو درس کنم گند زدم بهش. هی هم یادم میره بهش زنگ بزنم و بگم. اینه که شعر مهدی گم شد.
چند روز پیش نشستم تو حموم و مینا رو صدا کردم بیاد موهامو بزنه. دیگه مو ندارم هیچی. اون چهار تا شوید هم به باد دادم، نه، به آب، نه، جمعش کردم انداختم سطل آشغال!! مامان سرم داد زد که حالا چه جوری می‌خوای بری عروسی دوستت؟ گفتم کچل! هرچقدر بگم نمی‌فهمه کچل چقدر زیباست.
دارم زر می‌زنم. این یه زرنامه‌ است. این یه زرزر نامه است!
از سپیده خجالت می‌کشم. درست نمی‌دونم چرا. شاید به این خاطر که رفتم خونه‌شون اون شب. اگه بتونم اون شبو پاک کنم از ذهنم خوبه. عصبانیتم کمتر می‌شه. یه مقادیری عصبانیتم متوجه خودمه. خودم؟ هیوم میگه من وجود ندارم. من طبق ایمان غریزی حیوانی‌م زندگی می‌کنم. ذهنم قاطیه. نادر گفت جنبه‌شو ندارم. گمونم از پیشنهادش پشیمونه. ولی گفت خوشحاله که خشممو رو فلسفه متمرکز کرده‌م. خشم؟! جوشش خروشان خونی آغشته به خشم و جنون؟! از اونم عصبانی‌ترم. نادر خیلی دوسته. دوست؟ دوست کیه؟ آلن دلون گفته یعنی این که یارو 3 نصفه شب زنگ بزنه که تو دردسر افتادم و تو بپرسی جنازه کجاست!!!! نادر هی از من می‌پرسه جنازه کجاست.
من زنده‌ام. من شدیدا زنده‌ام و دارم از شدت زندگی خفه می‌شم. اونقدر زنده‌ام که تلویزیون نگاه می‌کنم.


یه معذرت‌خواهی رسمی از بچه‌هام.




ظهرگاه سه‌شنبه 14 شهریور 85

باز زود رسیدم دانشگاه. نشستم تو شورا. در و دیوار خاک گرفته رو نگاه کردم و خیره شدم به بُرد و محتویاتش: چهار پنج بریده روزنامه، یه عکس، یه نوشته، دو تا گل خشکیده از گلای دفاع بچه‌ها، یه پروانه‌ی خشک شده با سوزن وسط سینه‌اش... حرصم گرفت. فکر کردم چه اصراری تو حفظ بعضی چیزا داشتم. بیرونی و درونی. همه رو کندم و ریختم رو میز. از تو کمد یه مقوای سالم بزرگ آبی برداشتم. چسبوندمش رو برد و شروع کردم بیرون ریختن محتویات ذهنم.


چه ایده‌آلیست اومدم. چه جوری دارم میرم؟ "خسته، بدبین، بی‌باور"؟
چرا؟ چرا داره؟ نداره! تو هیجده سالگی طور دیگه‌ای باید می‌بودم؟ خوش‌بین، ایده‌آلیست، پر از شوق و انرژی، فعال...!
کجا رفت؟ کجا خرج شد؟ پای چی؟ کی؟ خودم؟ تو خودم قاطی کردم. تو خودم تحلیل رفتم. عامل بیرونی؟ شاید. مثلا خانواده. جامعه. همیشه مخالف، همیشه منتقد، همیشه مانع.
تو خودم؟ شاید. اینم نمی‌دونم. به اینم یقین ندارم. یقین؟ به چی دارم؟ به وجود خدایی که آزارم میده. به وجود خدایی که قادره و توانا به نابودی من. به استثمار و آزار من. به استفاده از من در جهت خودخواهیش. "من رو بپرستید، چون شما رو خلق کردم" کسی اینطور ازت خواست؟
شورا نوستالژیکه- تریا نوستالژیکه- دانشگاه و سایت نوستالژیکه- چهارچوب و هیس نوستالژیکه- شب یلدا و انتخابات هم- جایی هست که نباشه؟ خاطرات بد همیشه بیشتر از خوبها تو ذهن می‌مونه. خاطره‌ی خوشی‌های باپدرانه گم شده و بی‌پدری مونده. کودکی رفته و من موندم. دانشگاه و ریاضی تموم میشه و چی می‌مونه؟ حسرت، حسادت، و خشم، خشم، خشم، خشم.
"خونی آغشته به خشم و جنون و عصیان"! خشم از خودم. خشم از تو. جنون در ذهن. عصیان در برابر خودم. در برابر تو. بی عمل اما! عمل به جنون و عصیان یعنی پاک کردن چهارچوب. یعنی انصراف دادن. یعنی مردن. شهامت ندارم؟ نمی‌خوام؟ دومی شهامت می‌خواد. سومی خواستن می‌خواد. اولی هردوش. نه می‌خوام، نه دارم.
زنانگی. دارم یا نه؟ مهمه یا نه؟
معصومیت کجاست؟ معصومیتم کجاست؟ چه کارش کردم؟ کجا گمش کردم؟ اینجا؟ خونه‌؟ یا تو خودم باز؟
از زندگی لذت می‌برم. لذت اما چطور؟ ریزه ریزه. کوچیک کوچیک. "خوشی‌های کوچولو"م که خیلیاشو گم کردم. شاملو نوستالژیکه. گلشیری نوستالژیکه. اینام دیگه خوشی کوچولو نیستن. غصه‌ی گنده‌ان. غصه نه، حسرت. حسرت نه، خشم.
همه چی به خشم خلاصه میشه. ناتوانی به خشم می‌رسه. جنون به خشم می‌رسه. از دست دادن شادی هم. غصه هم. خود شادی هم.
جنون تابستانه. گرما آزارنده است. خفه کننده است. آدمو اذیت می‌کنه. خیالات می‌اندازه تو سر آدم به جای فکر. دارم خفه میشم از گرما.
خوشی چیه؟ ادبیات؟ شعر؟ موسیقی؟ فیلم؟ مسافرت؟ رقص؟ خنده؟ کاش بود. می‌رقصیدم و فکر نمی‌کردم. "اگه بلد بودم برقصم نمی‌نوشتم"؟!! ولی من اگه می‌رقصیدم هم می‌نوشتم. نوشتن نوشتن نوشتن. بدون خالی شدن. بدون نظم دادن. بدون ایجاد آرامش. نوشتن ِمحض. تنها خوشی که می‌شناسم.
سیگار؟ لجه. لاک؟ لجه. رژلب؟ لجه. زدن مو؟ لجه. لج می‌کنم. با همه. با خودم. با خدا. با بقیه.
وسوسه. وسوسه‌ی دست‌ها و لب‌ها. وسوسه‌ی انگشت‌ها. انگشت‌های انسانی. دست‌های آدمیزاد. پر از سئوال. پر از حرف. پر از وسوسه. "زبان تن"؟ گندش بگیرن. زبانی وجود نداره. فقط وسوسه است. وسوسه‌ی خوشایند لذت جسمانی. دست‌ها. پر از رنج.
فکر نمی‌کنم. می‌نویسم. بدون خالی شدن. بدون نظم. بدون آرامش. محض می‌نویسم. محض زنده‌ام.
رنج. رنج و سئوال. سئوال از تو. انسان موجودی اجتماعی است؟ پس چرا تنهاست؟ آدم‌ها دوست ندارن. "آدم‌ها بی‌دوست می‌مونن". آدم‌ها بی دوست می‌میرن. آدم‌ها تنها می‌میرن. پوچی؟! نه وقتی گاهی از زندگی لذت می‌برم. به خاطر خودم هم که شده باید به یه دردی بخورم. به چه دردی؟ مامان بودن؟ گوش بودن؟ دهن بودن؟ که بیشتر از اینکه دیگرخواه باشم خودخواهم مطمئنا. قطعا. بی‌شک. انکارش دروغه.
انکار ضعف دروغه. انکار لذت دروغه. انکار پستی دروغه. انکار خودت دروغه.
در قبال دیگران وظیفه دارم؟ انسان موجودی اجتماعی؟! دیگران چی؟ من مهمم یا "انسان"؟ من مهم‌ترم یا "انسان"؟
نگاه آزارنده است. نگاه فضول بیشتر. نگاه پرسشگر کمتر. بستگی داره. همه چی بستگی داره. من بستگی دارم. اخلاق بستگی داره. من خوبم یا بد؟ بستگی دارم. به چی؟ به نگاه!! به نوعش.


بعد یه صندلی گذاشتم جلوش و نشستم اونقدر نگاش کردم تا خوابم برد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:8  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه چهارم شهریور 1385

مامانم به عکس نگاه می‌کنه و میگه لُپ‌هات کجا رفته‌ن؟ میگم بسه دیگه تو هم. هی می‌شینی عکسا رو نگاه می‌کنی و عین شوهرمرده‌ها آه می‌کشی. گفتم عین چی‌مرده‌ها؟ یه آلبوم دیگه رو میذارم تو قفسه و یهو می‌گه اونو بده ببینم. واااای مامان می‌ذاری وسایلمو جم کنم یا نه؟ یه عالم کاغذ خورده دارم که جم نمی‌شن و تو همه‌شون یه چیزی دارم که دلم نمیاد برن سطل آشغال. "برای تولد دونفر لازمه و برای مرگ یکی، همینطوریه که دنیا به آخر می‌رسه" چرا اسم صاحبشونو کنارشون نمی‌نویسم با این حافظه‌ی درپیتم آخه؟ زیر این کاغذا یه عالم کاغذ کاهی هست که باز نکرده می‌دونم چی‌ان. نقاشی واسه خاله نرگس، با یه عالم بروشور و فال حافظ و باز یاد خلیل... اونروز جلوی سینما آفریقا از غلامرضا پرسیدم خلیلو می‌شناسی؟ گفت آره. گفت آره و ماتم برد که احمق، نمی‌دونی اینا همه همو می‌شناسن؟ مرض داری آخه؟ گفت که خلیل عصرا از مترو میاد اونجا و من سرمو انداختم پایین و رفتم تو و به درک که خلیل چه کار می‌کنه.... اینم پاراگراف شماره 16. میذارم کنار بقیه و فکر می‌کنم این همه باران و آزاد و  دستنویساشو کجا بذارم، که چشمم می‌افته به یه دستخط آشنا: چرا انفورماتیک؟ هاه! مزخرف اینجا هم دست از سرم برنمی‌داره. کشوم پره و مجبورم مثل سیا که گاهی اسنادشو رو می‌کنه بعضی چیزای محرمانه‌مو بذارم بیرون که محرمانه‌ترا رو نگه دارم. نوبت این سررسیده که مال سه سال پیشه....

//

مطمئنم الآن اگه ببینمت که داری غرق می‌شی میذارم بمیری.

//

"از کشیدن سیگار در این مکان جدا خودداری فرمایید"

"بفرمایید خانم، مِنو؟"

"نه، من، یه زیرسیگاری می‌خوام"

ولگردی‌هام به اینجا رسید بالاخره. پیشنهاد کار شد امروز بهم، با آئورلیانو! هاه! ته خنده است این یکی. خنده؟ نمی‌دونم. ولی می‌دونم که این کارو نمی‌خوام. حوصله‌ی قایم باشک ندارم. 12 از شرکت اومدم بیرون. الآن 3 ونیمه. باورم نمی‌شه سه ساعت راه رفتم. با احتساب توقف‌هام البته. حالا از سر فضولی اینجام. فضولی نه، حس کنجکاوی که یه بار دیگه اینجا رو ببینم. یه جور دیگه. برخلاف برداشت سفت و سخت اولیه‌ام حالا گمون می‌کنم گودو امیده و انتظار. انتظار برای چیزای خوب. "برای درست شدن همه چی" اینطوری گودو رو دوست دارم. با اینکه امید و انتظاری ندارم. نه که مایوس باشم. نیستم خوب (امید نداشتن مساوی یأسه؟ نیست). بیشتر پذیرفتنه. نه، اونم نیست. اگه پذیرفته بودم که چت نبودم (چه پنکه‌ی مزخرفی، همه‌ی دود رو میده تو چشام). به عکس‌های جورواجور بکت نگا می‌کنم و باز فکر می‌کنم به خلاف نگاه اول ابدا زشت نیست. با اون موهای تاج خروسیش بانمک هم هست. این صندلی‌های درب و داغون لهستانی و این رومیزی‌های یکدست شطرنجی و در و دیواری که منو یاد شکلات تخته‌ای می‌اندازه. آدم می‌تونه منتظر باشه، اینهمه تلخ؟

(این پسره بدون ریش متالش خوشگله ها! :) هیز شده‌ام! یاد چی می‌ندازه این تو رو؟ "سایه‌ات خوشگله". خر!) اَه، این دختره با این موهای قلمبه‌ی پشت سرش نمی‌ذاره ببینمشون. می‌خوان از چی حرف بزنن این دوتا؟ کاش صداشون بهم نرسه. نرسید.

سومین سیگار و من هنوز جا دارم. ظرفیتم داره برمی‌گرده. تو همه چی. ولگردی برام خوبه. راه رفتن معرکه است. تماشای ویترینا ذهنمو خالی می‌کنه. اینجا همه با هم آشنان انگار. و من مثل یه آدم فضولِ هیز نگاشون می‌کنم. دلچسبه!

نوشته کثافت محض. من فقط می‌دونم آدما بدون این کثافت و کثافتای دیگه زنده نمی‌مونن. زنده موندن افتخاری نداره، اما مردن هم. دنیا با من و بی من راه خودشو می‌ره و از مردن آدم هیشکی ککش هم نمی‌گزه. مردن وقتی خوبه که یه سلسله مرگ دیگه هم پشت سرش راه بندازه. این جوری آدم خیالش راحته دنیا همونطوری نمونده که قبل از مرگش، اما: غیرممکن! به نوشتنم می‌خندم. اینا نشونه‌های خوب شدنه. این که تونستم ساعت 7 صبح بیدار شم یعنی که حالم خوبه. سه روز بس بود، نبود؟! تازه اونم واسه چیزی که درست نمی‌دونستی چیه. نوشته کامو بالا آورده‌م. کامو بالا بیارم؟ بهش بیشتر از اون نزدیکم که عقش بزنم. شده چیزی بخونی که فکر کنی خودت نوشتی؟ یا دلت می‌خواست تو نوشته بودیش؟ بیگانه مال منه اینطوری. دارم زندگی رو تف می‌کنم. مال بقیه. مامانم گفت اگه به جای این همه کتاب درستو خونده بودی تا حالا فوقت هم تموم شده بود. طفلکی! بهت اطمینان می‌دم کسی با خوندن جبر و آنالیز آدم نمی‌شه. البته همه چی استثنا داره، گرچه ناقص. مثل دکارت احمق با اون ریاضیات عوضی‌اش. وقتی فکر می‌کنم واسه ساختن "فلسفه‌ی سرد و سخت ریاضی‌مند"ش چه زحمتی به خودش داده خنده‌م می‌گیره. البته که منکر تأثیراتش نیستم. کی جرأت داره؟

خدایا، Unforgiven؟ اینجا؟! ولی عاشق شروعشم. And nothing else matter..  غیر از این که paradise lost داره میره و من فرصت نمی‌کنم این بچه رو بیشتر بشناسم. تو بودی که وسوسه‌ی اینجا رو انداختی تو سرم بهشت وحشی! نه، هیچی مهم نیست غیر از این که من خوب باشم. (Never cared for what they do و انسان همچنان موجودی اجتماعیه). اینا نشونه‌های خوب شدنه، می‌دونم. ذهنم داره کار می‌کنه. ذهنم داره به سرعت نور کار می‌کنه و من خوشحالم که آدم شده. هیچی دیگه مهم نیست. حتی اگه آدم انتظاری نداشته باشه. حتی اگه چیزایی هست که تا صبح بیدار نگهش می‌داره.

دست می‌کشم روی میز و خاکسترها رو محو می‌کنم. هنوز می‌تونم صدای راجر واترز رو تشخیص بدم. این نشونه‌ی خوبیه. یعنی مالیخولیای ناله‌‌های dead lovers مخمو معیوب نکرده. بهش گفتم از استعدادم واسه روانی شدن می‌ترسم. اینه که دوست ندارم زیادی تو خودم فرو برم. احتیاج به محرک دارم. یه محرک مثل دیدن یه سارافون و پوشیدنش و وای چه بهم میاد و خریدن دو تا کتاب! لعنت به تو. مامان لابد فکر می‌کنه مسخره‌ش کرده‌م.

آدمای دوروبرمو می‌شمارم و یه نفر کمه. با همه‌ی اینا یه نفر کمه و من به دست‌هاش احتیاج دارم. احمق. می‌دونستم. همه‌ی اینا رو نوشتی و تهش باز که چی؟

ولش کن. دیگه هیچی مهم نیست!

من تو را دوست می‌دارم و شب از ظلمت خود وحشت می‌کند.

 

//

کافه گودو جای خوبی نیست.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:42  توسط نرگس  | 

~ ~ ~