مامانم به عکس نگاه میکنه و میگه لُپهات کجا رفتهن؟ میگم بسه دیگه تو هم. هی میشینی عکسا رو نگاه میکنی و عین شوهرمردهها آه میکشی. گفتم عین چیمردهها؟ یه آلبوم دیگه رو میذارم تو قفسه و یهو میگه اونو بده ببینم. واااای مامان میذاری وسایلمو جم کنم یا نه؟ یه عالم کاغذ خورده دارم که جم نمیشن و تو همهشون یه چیزی دارم که دلم نمیاد برن سطل آشغال. "برای تولد دونفر لازمه و برای مرگ یکی، همینطوریه که دنیا به آخر میرسه" چرا اسم صاحبشونو کنارشون نمینویسم با این حافظهی درپیتم آخه؟ زیر این کاغذا یه عالم کاغذ کاهی هست که باز نکرده میدونم چیان. نقاشی واسه خاله نرگس، با یه عالم بروشور و فال حافظ و باز یاد خلیل... اونروز جلوی سینما آفریقا از غلامرضا پرسیدم خلیلو میشناسی؟ گفت آره. گفت آره و ماتم برد که احمق، نمیدونی اینا همه همو میشناسن؟ مرض داری آخه؟ گفت که خلیل عصرا از مترو میاد اونجا و من سرمو انداختم پایین و رفتم تو و به درک که خلیل چه کار میکنه.... اینم پاراگراف شماره 16. میذارم کنار بقیه و فکر میکنم این همه باران و آزاد و دستنویساشو کجا بذارم، که چشمم میافته به یه دستخط آشنا: چرا انفورماتیک؟ هاه! مزخرف اینجا هم دست از سرم برنمیداره. کشوم پره و مجبورم مثل سیا که گاهی اسنادشو رو میکنه بعضی چیزای محرمانهمو بذارم بیرون که محرمانهترا رو نگه دارم. نوبت این سررسیده که مال سه سال پیشه....
//
مطمئنم الآن اگه ببینمت که داری غرق میشی میذارم بمیری.
//
"از کشیدن سیگار در این مکان جدا خودداری فرمایید"
"بفرمایید خانم، مِنو؟"
"نه، من، یه زیرسیگاری میخوام"
ولگردیهام به اینجا رسید بالاخره. پیشنهاد کار شد امروز بهم، با آئورلیانو! هاه! ته خنده است این یکی. خنده؟ نمیدونم. ولی میدونم که این کارو نمیخوام. حوصلهی قایم باشک ندارم. 12 از شرکت اومدم بیرون. الآن 3 ونیمه. باورم نمیشه سه ساعت راه رفتم. با احتساب توقفهام البته. حالا از سر فضولی اینجام. فضولی نه، حس کنجکاوی که یه بار دیگه اینجا رو ببینم. یه جور دیگه. برخلاف برداشت سفت و سخت اولیهام حالا گمون میکنم گودو امیده و انتظار. انتظار برای چیزای خوب. "برای درست شدن همه چی" اینطوری گودو رو دوست دارم. با اینکه امید و انتظاری ندارم. نه که مایوس باشم. نیستم خوب (امید نداشتن مساوی یأسه؟ نیست). بیشتر پذیرفتنه. نه، اونم نیست. اگه پذیرفته بودم که چت نبودم (چه پنکهی مزخرفی، همهی دود رو میده تو چشام). به عکسهای جورواجور بکت نگا میکنم و باز فکر میکنم به خلاف نگاه اول ابدا زشت نیست. با اون موهای تاج خروسیش بانمک هم هست. این صندلیهای درب و داغون لهستانی و این رومیزیهای یکدست شطرنجی و در و دیواری که منو یاد شکلات تختهای میاندازه. آدم میتونه منتظر باشه، اینهمه تلخ؟
(این پسره بدون ریش متالش خوشگله ها! :) هیز شدهام! یاد چی میندازه این تو رو؟ "سایهات خوشگله". خر!) اَه، این دختره با این موهای قلمبهی پشت سرش نمیذاره ببینمشون. میخوان از چی حرف بزنن این دوتا؟ کاش صداشون بهم نرسه. نرسید.
سومین سیگار و من هنوز جا دارم. ظرفیتم داره برمیگرده. تو همه چی. ولگردی برام خوبه. راه رفتن معرکه است. تماشای ویترینا ذهنمو خالی میکنه. اینجا همه با هم آشنان انگار. و من مثل یه آدم فضولِ هیز نگاشون میکنم. دلچسبه!
نوشته کثافت محض. من فقط میدونم آدما بدون این کثافت و کثافتای دیگه زنده نمیمونن. زنده موندن افتخاری نداره، اما مردن هم. دنیا با من و بی من راه خودشو میره و از مردن آدم هیشکی ککش هم نمیگزه. مردن وقتی خوبه که یه سلسله مرگ دیگه هم پشت سرش راه بندازه. این جوری آدم خیالش راحته دنیا همونطوری نمونده که قبل از مرگش، اما: غیرممکن! به نوشتنم میخندم. اینا نشونههای خوب شدنه. این که تونستم ساعت 7 صبح بیدار شم یعنی که حالم خوبه. سه روز بس بود، نبود؟! تازه اونم واسه چیزی که درست نمیدونستی چیه. نوشته کامو بالا آوردهم. کامو بالا بیارم؟ بهش بیشتر از اون نزدیکم که عقش بزنم. شده چیزی بخونی که فکر کنی خودت نوشتی؟ یا دلت میخواست تو نوشته بودیش؟ بیگانه مال منه اینطوری. دارم زندگی رو تف میکنم. مال بقیه. مامانم گفت اگه به جای این همه کتاب درستو خونده بودی تا حالا فوقت هم تموم شده بود. طفلکی! بهت اطمینان میدم کسی با خوندن جبر و آنالیز آدم نمیشه. البته همه چی استثنا داره، گرچه ناقص. مثل دکارت احمق با اون ریاضیات عوضیاش. وقتی فکر میکنم واسه ساختن "فلسفهی سرد و سخت ریاضیمند"ش چه زحمتی به خودش داده خندهم میگیره. البته که منکر تأثیراتش نیستم. کی جرأت داره؟
خدایا، Unforgiven؟ اینجا؟! ولی عاشق شروعشم. And nothing else matter.. غیر از این که paradise lost داره میره و من فرصت نمیکنم این بچه رو بیشتر بشناسم. تو بودی که وسوسهی اینجا رو انداختی تو سرم بهشت وحشی! نه، هیچی مهم نیست غیر از این که من خوب باشم. (Never cared for what they do و انسان همچنان موجودی اجتماعیه). اینا نشونههای خوب شدنه، میدونم. ذهنم داره کار میکنه. ذهنم داره به سرعت نور کار میکنه و من خوشحالم که آدم شده. هیچی دیگه مهم نیست. حتی اگه آدم انتظاری نداشته باشه. حتی اگه چیزایی هست که تا صبح بیدار نگهش میداره.
دست میکشم روی میز و خاکسترها رو محو میکنم. هنوز میتونم صدای راجر واترز رو تشخیص بدم. این نشونهی خوبیه. یعنی مالیخولیای نالههای dead lovers مخمو معیوب نکرده. بهش گفتم از استعدادم واسه روانی شدن میترسم. اینه که دوست ندارم زیادی تو خودم فرو برم. احتیاج به محرک دارم. یه محرک مثل دیدن یه سارافون و پوشیدنش و وای چه بهم میاد و خریدن دو تا کتاب! لعنت به تو. مامان لابد فکر میکنه مسخرهش کردهم.
آدمای دوروبرمو میشمارم و یه نفر کمه. با همهی اینا یه نفر کمه و من به دستهاش احتیاج دارم. احمق. میدونستم. همهی اینا رو نوشتی و تهش باز که چی؟
ولش کن. دیگه هیچی مهم نیست!
من تو را دوست میدارم و شب از ظلمت خود وحشت میکند.
//
کافه گودو جای خوبی نیست.