بعضی چیزها همیشه در ذهن آدم میمونند، برای بعضی دیگه بهانه لازمه. یه سلسله خاطره دارم که با و بی بهانه یادشون میافتم و گاهی حس میکنم این چند تا اتفاق کوچیک بیشترین سهمو تو شکلگیری نوع نگاهم به آدما و موجودات اطرافم دارن، بی اون که بتونم ارتباط دقیقی بین این اتفاقها با این موضوع پیدا کنم، بیشتر شاید چون خیلی به یادم میان و تو ذهنم تکرار میشن، انگار دارم میبینم دوباره همهچی رو ازنو.
با اون تفنگ ساچمهای شروع شد. 11 سالم بود، رضا پسرعموی بابام بود که جلوی در خونه ایستاده بود، من، مامان و چند نفر دیگه که سرشون گرم بود. تفنگ رو ازش گرفتم و نشونه رفتم طرفش، گفت خالی نیست، گفتم دروغ میگی و ماشه رو کشیدم. ساچمه نشست درست بالای نافش. من تفنگو انداختم و دویدم بالا. اون موقع خونهمون پذیراییاش خیلی جدا بود و دورترین و دنجترین جای خونه بود. دویدم و کنج اتاق بین دو تا مبل و پشت گلدون بزرگی که یادم نیست چی بود نشستم و گریه کردم. بردنش بیمارستان و با یه باند بزرگ رو نافش برگشت.
دومی مال یه مغازه قصابی بود که کفش هوارتا جوجه میلولیدند. من پامو گذاشتم لبهی سکو و موقع پایین اومدن پامو گذاشتم رو یه چیز خیلی نرم. پامو برداشتم و به جوجهی زرد کوچولویی نگاه کردم که میلرزید و با تشنج تکون تکون میخورد. بابام کلهی جوجه رو کنار جوب آب کند و انداخت تو همون جوب. چشماش که رفته بود بالا و تن کوچولوش که میلرزید رو هیچجوری نمیتونم فراموش کنم.
سومی باز مال جوجههاست. تو همون خونه بودیم که رضا رو ناکار کردم. 10-15 تا جوجه گرفته بودیم و تو بالکن نگه میداشتیم. میخواستیم بریم مهمونی که همه رو جمع کردیم تو یه جعبه و گذاشتیم آشپزخونه و در و پنجرهها رو سفت بستیم. آخر شب که برگشتیم کف آشپزخونه و هال و تراس و حیاط و سقف انباری تو حیاط پر بود از پر و بال و خون و یه جوجهی هراسان که صداش تا سر کوچه میرفت. یه پنجره تو اتاق باز مونده بود. گربههه هرچی نتونسته بود بخوره، کشته بود و انداخته بود تو حیاط و نمیدونم چطور این یه دونه از دستش در رفته بود. من تا صبح کنار جوجههه نشستم و گریه کردم.
بار چهارم بابام از بیرون اومد و یه راست اومد سراغ من که برو ببین برات چی آوردم. دویدم تو آشپزخونه و با کله رفتم تو نایلون سیاهی که اونجا بود (اون موقع هنوز ممنوع نبود استفاده از نایلون مشکی!). اولش فقط سفیدی دیدم، میدیدم که هرچی هست سفید و نرمه، تکونش دادم و یه جفت چشم و یه پوزهی کوچولو دیدم. جیغ زدم و همه رو کشوندم به آشپزخونه. بابای طفلکم میدونست من از بره خوشم میاد، برام بره تودلی آورده بود!!!!
یه بار که اینا رو برای الهام تعریف کردم گفت حالا میفهمم چرا هم اینقدر خشنی هم اینقدر نازکدل. گمونم اونم مثل من خیلی نمیفهمید ربطشون چیه.
