تبليغاتX
چهارچوب
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385

بعضی چیزها همیشه در ذهن آدم می‌مونند، برای بعضی دیگه بهانه لازمه. یه سلسله خاطره‌ دارم که با و بی بهانه یادشون می‌افتم و گاهی حس می‌کنم این چند تا اتفاق کوچیک بیشترین سهمو تو شکل‌گیری نوع نگاهم به آدما و موجودات اطرافم دارن، بی اون که بتونم ارتباط دقیقی بین این اتفاق‌ها با این موضوع پیدا کنم، بیشتر شاید چون خیلی به یادم میان و تو ذهنم تکرار می‌شن، انگار دارم می‌بینم دوباره همه‌چی رو ازنو.
با اون تفنگ ساچمه‌ای شروع شد. 11 سالم بود، رضا پسرعموی بابام بود که جلوی در خونه ایستاده بود، من، مامان و چند نفر دیگه که سرشون گرم بود. تفنگ رو ازش گرفتم و نشونه رفتم طرفش، گفت خالی نیست، گفتم دروغ می‌گی و ماشه رو کشیدم. ساچمه نشست درست بالای نافش. من تفنگو انداختم و دویدم بالا. اون موقع خونه‌‌‌مون پذیرایی‌اش خیلی جدا بود و دورترین و دنج‌ترین جای خونه بود. دویدم و کنج اتاق بین دو تا مبل و پشت گلدون بزرگی که یادم نیست چی بود نشستم و گریه کردم. بردنش بیمارستان و با یه باند بزرگ رو نافش برگشت.
دومی مال یه مغازه قصابی بود که کفش هوارتا جوجه می‌لولیدند. من پامو گذاشتم لبه‌ی سکو و موقع پایین اومدن پامو گذاشتم رو یه چیز خیلی نرم. پامو برداشتم و به جوجه‌ی زرد کوچولویی نگاه کردم که می‌لرزید و با تشنج تکون تکون می‌خورد. بابام کله‌ی جوجه رو کنار جوب آب کند و انداخت تو همون جوب. چشماش که رفته بود بالا و تن کوچولوش که می‌لرزید رو هیچ‌جوری نمی‌تونم فراموش کنم.
سومی باز مال جوجه‌هاست. تو همون خونه بودیم که رضا رو ناکار کردم. 10-15 تا جوجه گرفته بودیم و تو بالکن نگه می‌داشتیم. می‌خواستیم بریم مهمونی که همه رو جمع کردیم تو یه جعبه و گذاشتیم آشپزخونه و در و پنجره‌ها رو سفت بستیم. آخر شب که برگشتیم کف آشپزخونه و هال و تراس و حیاط و سقف انباری تو حیاط پر بود از پر و بال و خون و یه جوجه‌ی هراسان که صداش تا سر کوچه می‌رفت. یه پنجره تو اتاق باز مونده بود. گربه‌هه هرچی نتونسته بود بخوره، کشته بود و انداخته بود تو حیاط و نمی‌دونم چطور این یه دونه از دستش در رفته بود. من تا صبح کنار جوجه‌هه نشستم و گریه کردم.
بار چهارم بابام از بیرون اومد و یه راست اومد سراغ من که برو ببین برات چی آوردم. دویدم تو آشپزخونه و با کله رفتم تو نایلون سیاهی که اونجا بود (اون موقع هنوز ممنوع نبود استفاده از نایلون مشکی!). اولش فقط سفیدی دیدم، می‌دیدم که هرچی هست سفید و نرمه، تکونش دادم و یه جفت چشم و یه پوزه‌ی کوچولو دیدم. جیغ زدم و همه رو کشوندم به آشپزخونه. بابای طفلکم می‌دونست من از بره خوشم میاد، برام بره تودلی آورده بود!!!!

یه بار که اینا رو برای الهام تعریف کردم گفت حالا می‌فهمم چرا هم اینقدر خشنی هم اینقدر نازکدل. گمونم اونم مثل من خیلی نمی‌فهمید ربطشون چیه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:35  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385

سارا برایتمن داره حنجره‌شو جر می‌ده و من دارم می‌خونم و می‌نویسم و سعی می‌کنم به سرشارگی‌م فکر نکنم که داره سرریز می‌کنه و وقتش داره می‌رسه که بگم تموم. سعی می‌کنم به خدا، باور نمی‌کنی نگاه کن چند بار بک‌اسپیس می‌تازه به نوشته‌هام و چند بار از سر کلافگی دست می‌کنم تو موهام و می‌کشم، اونقدر که بگم آخ و باز یادم بیاد و باز یه قلپ دیگه‌ی چای و یه بار دیگه نگاه کنم که راستی راستی پاکته خالیه یا میشه یه نخ دیگه ازش بیرون کشید و یواشکی تو تراس دود کرد وقتی دارن نرگس نگاه می‌کنن بقیه. گفت دیوونگی نکن، ولی بهش گفتم که در تراس اونقدر صدا داره که بلوک کناری هم می‌شنوه و می‌تونه تندی سیگارشو تو فنجون خیس خاموش کنه. باز که بگم ناهار نمی‌خورم مامان نگاه می‌‌کنه به اون و سرشو تکون می‌ده و من نمی‌گم که حالم داره از در و دیوار خونه به هم می‌خوره و دلم می‌خواد از هفت تیر تا ولی‌عصر رو یه نفس بدوم و حتی جلوی چشمه نایستم که ببینم روی جلد کتایای سلفون کشیده چی می‌تونم پیدا کنم. تو میدون تو صورت همه‌ی اون عوضی‌های دامن‌پوش و سوسول‌های مکش‌مرگ ما بخندم و بگم عوضی اومدید، راه ...خونه از اون طرفه. و بعد بشینم کف خیابون و زار بزنم مثل مادرمرده‌ها و ازش بخوام بیاد دستاشو پس بده و بره. عینک شور و کثیفمو از صورتم بردارم و بدوم و پام گیر کنه به جدول خیابون و با صورت بخورم زمین. مگه کوری؟ کورم که نمی‌دونم چرا از کنارمون رد می‌شه و سرشو تکون میده و میگه ببخشید. من می‌ترسم. من ازش می‌ترسم. و از ترسم اشکامو پاک می‌کنم و می‌گم هیچی.
دستامو پس بده عوضی.
//
فکم درد می‌گیره گاهی بس که دندونامو به هم فشار می‌دم، از اون عادت‌های کنترل کننده‌ست، مثل گاز گرفتن شست دست چپ، یا فرو کردن ناخن‌ها تو کف دست و نگاه کردن به جای قرمزشون رو پوست و پر شدن از لذت مازوخیستانه. سئوالامو گم کردم، به جاش خشمه تو من و گریه. به قول ... نشونه‌ی ضعف، به تایید خودم! ضعیفم که خشمم منو به گریه می‌اندازه؟ با چنان نیرویی جلوی خودمو می‌گیرم که خشممو نگه دارم تو خودم که نفسم می‌گیره و فکر می‌کنم الآنه که دیگه بالا نیاد. کاش بالا نیاد.
حالم ازت به هم می‌خوره که جرات گفتنشو نداری.

 //

غربت من شده نبودن تو.

//

دیوانگی‌هامو قورت می‌دم که اشک بشن و من تفشون کنم تو روسریم. دارم تحمل کم میارم. صبر کنم باز؟ اونقده وقته جلوی خودمو گرفتم که حالا واسه تکون خوردن باید هل بدمش. زخم با خستگی جوش می‌خوره و من منتظر یه زخم دیگه‌ام و می‌ترسم بترسه از زدنش رو تنم. پرومته قطعا درد نمی‌کشیده، خسته بوده از تکرار... تکرار... عقاب‌ها واسه تنوع خودشون هم که شده باید چشماشو درمیاوردن.

منتظر چی هستی عوضی؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:33  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385

بنویسم؟ آره خوب بعد از اینهمه وقت. گفتم می‌خوام اون شبو بریزم بیرون. می‌ریزم.

صبح تولد یه دوست بود. بیرون بودیم. یک عالم راه رفتم. ساعت 4 شرکت بودم. مقادیری کاشته شدم! کتابو دادم به آئورلیانو: تاریخ شفاهی ادبیات ایران، هوشنگ گلشیری. یه تلنگر. خودش می‌دونه. دست آخر ساعت 6 و نیم رسیدم بیمارستان. اونم بعد از نیم ساعت گیج زدن تو اون محله‌ی عوضی. بیمارستان چرا؟ آبجی خانوم هوس کرده بود بعد 5 سال واسه ملیکا داداش بیاره. صبح بستری شده بود و من تا عصر رو پیچوندم که به تولد برسم و عصری رفتم که مینا بره خونه و من شبو اونجا پیش لیلای ... باشم. گمونم باید بی ملاحظه همه چی رو بگم. به جای طبقه‌ی دوم اشتباهی پیچیدم تو طبقه‌ی اول که یه نوشته‌ی گنده می‌گفت بلوک زایمانه. وارد که شدم جا خوردم. از در و دیوار سبز لجنی‌اش فهمیدم عوضی اومدم، اما کنجکاوی بردم جلو و دیدم چیزی که نباید می‌دیدم. دیدن دو تا اتاق بسم بود که به دو از راهرو بزنم بیرون و سعی کنم نشنوم صدای فریادی رو که بدرقه‌ام کرد: یکی بیاد به داد من برسه! شوکه بودم. نفسم درنمی‌اومد و حس خشم گنگی تنمو تکون می‌داد. یه طبقه رو به زور رفتم بالا و سعی کردم جلوی لیلا به روم نیارم. چند دقیقه بعد رفتم دستشویی، هنوز یادم نمیره تهوعی که منو مجبور کرد تا فردا ظهر حتی به مغزم خطور نکنه رفتن به دستشویی. چیزی نمی‌خوردم چون حالم به هم می‌خورد. به چیزی دست نمی‌زدم چون حالم به هم می‌خورد. به لیلا تو تکون خوردن کمک نمی‌کردم چون حالم به هم می‌خورد. مدام لبه‌ی تخت کناری نشسته بودم و وظایف همراهیمو خلاصه کردم تو این که نیم ساعت یکبار بهش آبمیوه و کمپوت و اینا بدم و امیرعلی رو ببرم کنارش و برگردونم تو سبدش. از اتاق بیرون نمی‌رفتم، چون دیدن اون همه زن زائوی کج و کوله که به زور راه می رفتن و قیافه‌هاشون شبیه ارواح سرگردان بود و با چشمای مات منو نگاه می‌کردن می‌ترسوندم. آخرشب که همه خوابیدن و لیلا هم، رفتم بیرون و زنگ زدم به آئورلیانو که نمی‌تونست حرف بزنه، یا نمی‌خواست، و بعد ایستادم کنار پنجره و گریه کردم. گریه کردم و به زمین و زمان فحش دادم و به خدایی که نمی‌دونم به کدوم حقی به خودش اجازه داده تقسیم وظائف زنانه و مردانه کنه. نفرت‌انگیز بود. همه چی. همه کس. تحمل نداشتم و تحمل نمی‌کردم اگه مجبور نبودم، و به خودم هم فحش می‌دادم که قبول کردم همچین غلطی کنم.
اینم از زنانگی ماها. خلاصه شده تو خون و عرق و کثافت. در حال انجام یا وظائف فیزیولوژیکیم یا وظائف اجتماعی و شرعی و عرفی. گه بگیرن همه رو. نمی‌تونم عمق نفرت خودمو از چیزایی که دیدم بروز بدم. ولی با این‌همه، حتی برای یک ثانیه هم آرزوی مرد بودن ندارم. مطمئن نیستم خیلی از زن بودن بهتر باشه، که نیست. بیشتر ترجیح می‌دادم هیچی بودم، اگه قرار بود حتما "باشم". نمی‌فهمم این خدا چی پیش خودش خیال کرده آخه؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:14  توسط نرگس  | 

~ ~ ~