تبليغاتX
چهارچوب
شنبه سی و یکم تیر 1385

 

هركس با ادبيات آلمان آشنايي داشته باشد و داستان هاي هاينريش بل و گونتر گراس و بقيه را خوانده باشد از خواندن "گذران روز" شگفت زده خواهد شد: اثري از جنگ در يك داستان كوتاه آلماني نيست! يك نفس راحت، هم براي نويسندگان آلماني كه به گفته ي مقدمه ي كتاب زير بار جنگ مانده بودند و هم براي خواننده كه درونمايه هاي متفاوت را در ادبيات ژرمن تجربه كند. كتاب تازه چاپ "گذران روز" از تميزي برق مي زند و به شدت آدم را به ورق زدن صفحات سپيد و تميزي كه تصور داغي را به آدم القا مي كنند وسوسه مي كند. داستان اول و دوم از يوديت هرمان را، خانه ي ييلاقي، بعدا و سونيا، بيشتر از بقيه دوست داشتم. بسيار به ادبيات داستان هاي كارور شبيه است، اما به اندازه ي آن يكدست و بي اتفاق و هموار نيست و در يك روز يا چند ساعت هم نمي گذرد: همه اسمش را گذاشته بودند دوران اشتاين، و اين دوران برمي گشت به دو سال پيش. زياد هم طول نكشيد و بيشتر در تاكسي اشتاين گذشت... كتاب اسمش را از داستان بسيار كوتاهي از اينگو شولتسه گرفته، كه چيز دندانگيري نيست و فقط شايد قدرتي در ايجاز داشته باشد. داستان مهمانخانه اي كنار جاده هم، ايده پيش پا افتاده و دستمالي شده اي دارد و همين طور هم تمام مي شود، بدون اين كه ويژگي خاصي داشته باشد. مي شد اين داستان را در يك مجله ي خانوادگي خواند. اما غافلگيري اي اگر باشد در داستان آناتولي و ايريناست: ايرينا گفت: حيوون! و تفي انداخت و كيف پولش را چپاند توي جيب. آناتولي ... دست انداخت زير بازوي ايرينا و دستش را با محبت فشرد. كيسه خريدش را برداشت. ديگر وقتش بود كه بروند خانه. بهترين داستان شولتسه كه در كتاب آمده همين است، گرچه به طور كلي به نظرم عنوان "بهترين نويسنده جوان آلماني" از سرش زياد است، چون زيادي به قديمي ها برده. داستان در قطار از يوليا فرانك هم به نظرم عالي آمد. سادگي و دقت در نشان دادن شخصيت راوي از طريق واكنش ها و افكار. راوي هر سه داستان خانم زيبيله برگ اما مرد هستند! روايت هايي ساده كه اين چند جمله از داستان پشت سرش را به خاطر سادگي اش دوست داشتم: در آن زمان، روز ششم بود، يا شب ششم، هوا تاريك بود، چون كركره ها افتاده بودند، و سيگار هم تمام شده بود، بلند شدم، رفتم به دستشويي، ليوان جاي مسواك را شكستم، دو شكاف روي مچم انداختم و باز دراز كشيدم، منتظر شدم تا تمام خونم از تنم بيرون رفت، بعد مردم.

كتاب خوبي بود و به تجربه كردنش مي ارزيد.

گذران روز ، پانزده داستان از نويسندگان امروز آلمان / ترجمه ي س. محمود حسيني زاد / نشر ماهي / زمستان 84

 

 

پس نوشت/ اي واي نامه/ دست به دندان حسرت گزيدن: از جلوي كتابفروشي گويا رد شده بودم كه يه كتاب يقه مو چسبيد و برگردوند و مجبورم كرد برم تو و من هم فروشنده رو مجبور كنم كه با نردبان كتاب رو از قفسه ششم پايين بياره و با ولع لفاف وكيوم رو پاره كنم و كتاب رو ورق بزنم: "يك درخت، يك صخره، يك ابر" از نشر مركز، مجموعه اي از بهترين داستان هاي كوتاه كه يه نگاه به فهرست داستان ها و نويسنده هاشون كافي بود كه نفست بگيره. نويسنده هايي كه همين حالا هم به كلاسيك ها پيوسته اند و خوندنشون از واجباته. آه از نهاد آدم در مياره اين پشت جلد كتاب ها گاهي!!!! بهتر نبود به جاي ضدآفتاب كتاب مي خريدم؟؟!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:27  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

بر نمي گردم به پشت سرم نگاه كنم.

..

..

خنده هاي لزج مردي روي تن برهنه ام مي نشيند و سايه دستي پشت دستم مي لغزد. لب هايم از سردي بوسه اي بي صدا جمع مي شود و مي لرزم. در تنهايي تاريكم دست مي كشم به ديوار روبرو، به جستجو...........يي بي نتيجه. سرماست كه گوشم را نوازش مي دهد و تماس آرام انگشت هاي بي خونش بر نرمه ي گوشم رعشه اي لذتناك بر تنم مي اندازد. چشم هايم را مي بندم و تكيه مي دهم به اندام بي سايه ي مردي كه چهره اي از آن خود ندارد، و تسليم تجاوزي بي كلام مي شوم؛ كه بارور شوم ترس را و در سرما دست رو شكمم بگذارم و در وحشتي طولاني و بي رحم، اميدوارانه تولد موعودي را انتظار بكشم.

 

 

 

 

خبر:  بی ایوان آپدیت است!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:1  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
دوشنبه پنجم تیر 1385
بگذارم و بروم. شاید جایی باشد، که مرا دور از همه مردم در پناه بگیرد، بی منت،  بی هیاهو، بی "من"، بی خدا، بی دنیا .... بی تو؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:52  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
دوشنبه پنجم تیر 1385

 

 

به آسمون می پرم و پایین نمی آم... آخی، چه خوشگلن... آخ، آخه چرا می زنی منو؟ دیوونه شدی؟... دیوونه شده ام که می افتم و زمین رو میخورم... نه، زمین به من می خوره... برمیگرده عقب و محکم تر بهم می خوره... افتاد جلوی پاهام حالا... چاقوم کجاست که پاره کنمش، که دیگه جلوی در خونه ما بازی نکنن و هی توپشون نیفته وسط حیاط ما...

 

-راستی، بهت گفتم که چاقویی که برام خریده بودی گم شده؟ وقتی تو کیفم بود از نشستن تو هیچ تاکسی ای نمی ترسیدم. حتی اگه راننده اش هیز بود و موهای فرفری داشت و با ضبطش منصور گوش میداد، بلند بلند... یکی دیگه برام می خری؟

 

-17 ساله خونه مون حیاط نداره...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:13  توسط نرگس  | 

~ ~ ~