تبليغاتX
چهارچوب
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385


یکشنبه:
تو اتوبوس سه تا دختربچه‌ی دبیرستانی (از اون یکی‌یه‌دونه‌های لوس و نازنازی ولی همه‌فن حریف!) با حرف و خنده صدای مردمو درآوردن. یکیشون خییییییلی سرتغ بود. اون یکی که گفت مامانم همه‌اش خونه‌ی مامان‌بزرگمه، گفت خوب تو هم هی دوست‌پسرتو ببر خونه‌تون، هی ببرش خونه‌تون! ازش خوشم اومد.
تو صف اون یکی اتوبوس (!) که ایستاده بودم، سه، چهار، پنج تا دختر از همه سنی تقریبا نشسته بودن تو ایستگاه، یکی دوتاشون هم جلوشون ایستاده بودن، یکی که کوچولو می‌زد و چادری بود، هی دستاشو می‌گرفت جلوی دهنشو می‌گفت:حالا یک، دو، سه، دودوورودود و منتظر می‌موند که بقیه بگن ایران!! به هرکی هم که نگاش می‌کرد محل سگ هم نمی‌ذاشت. فکر کردم من هیچوقت همچین کاری می‌کنم؟ و این‌که وقتی یه دختربچه‌ی دبیرستانی بودم چطور؟
دیروز یه دختری کنارم نشست و به محض نشستن گوشی‌شو درآورد و به دوستش زنگ زد و با صدای بلند، طوری که آقای راننده هم خوب بتونه بشنوه به شرح و تفصیل ملاقاتش با دوستش و "نتایجی" که گرفته بود پرداخت! گویا خانم دربند عشقی گرفتار بود و طرفش هم متقابلا و هیچکدوم به روی خودشون نمی‌آورد و همه می‌دونستن و می‌خواستن این دو جوان عاشق رو به .... عقم گرفت!!
امروز جلوی پله‌ی برقی پل هوایی یه خانمه بی‌هوا رو بهم گفت: پس کو چرا خلوته؟! پرسیدم "چطور؟" که مطمئن شم. "آخه قرار بود شلوغ بشه، خانما بیان اینجا رو به هم بریزن" و کوچولو خندید. جوون بود و سرزنده، از اونا که اگه پنجاه سالش هم بشه با همون قیافه‌ می‌مونه. با یه پسربچه‌ی خوشگل که جلو جلو می‌دوید. گفتم که فرداست. یه خورده حرف زد که یادم نیست و من که پرسیدم چطور فهمیدید؟ گفت تو ماهواره می‌گفت! مصاحبه می‌کردن و نظرسنجی و اینا... گفتم عجب!!

جمعه (قرار بود اینو دوشنبه بنویسم، گزارش گونه‌ای از تجمع!!):
فکر می‌کنم، به همه‌ی اتفاقاتی که افتاد. به رفتنم بی بقیه، که قرار بود باشند و تنها نباشم. به احساس یکدلی‌ای که می‌کردم و مطمئنم در همه بود. دست‌های هم رو گرفته بودیم و با هم داد می‌زدیم، فحش می‌دادیم و می‌دویدیم. عجیب بود. تجربه‌ای منحصر به‌فرد. اتفاقی بی‌تا بین هزاران اتفاقی که برای آدم می‌افته. انگار خواب بوده‌ام. بودنم در هفتت‌تیر و دویدن‌ها و شعارها. دیدن خودم بین 5ـ6 پلیس زن و مرد. بردن ما با اتوبوس به اماکن(!) وزرا و شکستن در، بردن به عشرت‌آباد و در نهایت اوین!! بازجویی شدن در 3 نیمه‌شب. چشم‌بند و نور مهتابی. لحن‌های متفاوت، مهربان و آرام تا خشن و تهدیدکننده. "مهم اینه که آروم باشی، خونسرد باش. جواب بده، بذار فکر کنن احمقی، پرت و پلا بگو" باز نرگس عاقل بود، و بعدش یاسی که دچارش شدم، که موافقت اگر نکردم باهاشون، ولی کوتاه اومدم. ترسیده ‌بودم؟ حتما. رفتارم درست بود؟ نمی‌دونم. نمی‌دونم. گذشت دو شب و دوروز تو اوین. اما تازه بعدش شروع شد:
"بچه‌های دانشگاه که نمی‌دونن؟"، "دلت خوشه‌ ها، عکست تو سایت‌هاست"، "شرکت؟"، "بابک ترسیده، فردا که می‌ری اگه حرفی زد جوابشو نده"، ... از همه بدتر شنیدن حرف‌های بقیه بود: "نصفه جون شدیم ... دو شبه نخوابیدم... این چه کاراییه تو می‌کنی؟... نمی‌تونستم نمازمو بخونم، به مامانم گفتم دعات کنه... " نه، نه تو هفت‌تیر کتک خوردم، نه تو اوین. اما مینا منو زد. بقیه هم با حرفاشون، کتک واقعی رو وقتی خوردم که فهمیدم فکر کردن به این که چه بلایی ممکنه سرمون بیاد اطرافیان رو دیوانه کرده... "می‌دونستیم کاری نمی‌کنن، اما می‌ترسیدیم..."
دو روزه حالم خوب نیست. پشیمونم؟ معلومه که نه. اما فکر می‌کنم که این وسط کی هزینه داد؟ من؟ که فقط دوروز دور بودم؟ یا بقیه؟ که نمی‌دونستن من تو چه حالی‌ام. و من چه کردم؟ با یه تعهد مثل بقیه اومدم بیرون. کار دیگه‌ای می‌شد کرد؟ نه خوب. پس چمه؟ نمی‌دونم. می‌فهمم دارم چی می‌گم؟ نه.
ابایی ندارم از حضور دوباره تو همچین جایی، به شرط این که هرگز کسی ندونه.
مینا، فاطمه، مرتضی، سیامک، حسین، ضحی، الهام، مهدی، زهرا، نادر، سمیه، ثمر، حامد و اصغر؛ شرمندگی عمیق منو بابت اتفاقاتی که از اراده‌ی من خارج بود و شما رو آزار داد بپذیرید. اگر بدونید که الآن این تنها چیزیه که منو تو این قضیه کمی دچار پشیمونی می‌کنه، حتما می‌بخشیدم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:5  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385

 

باید بنویسم. باید بنویسم. به شدت هیجان‌زده‌ام. من جدا عاشق داستایفسکی‌ام. پووووف!!!!

 

فردا احتمالا نوشتن این‌ها به نظرم مسخره و خنده‌دار میاد، پس همین الآن می‌نویسم. "شب‌های سپید" رو خوندم، نسخه‌ی PDF اش رو، خشک شده روی صندلی، با چشم‌هایی که از خیره شدن به مانیتور به سوزش افتاده بود. چندین صفحه‌ی اول تحت تاثیر فیلم شب‌های روشن، مدام در حال مقایسه بودم:"اینجا رو خوب درآورده، اما اینجا که اینطوری نبود....". ولی زود جلوی خودمو گرفتم و مصممانه از ورود هرگونه تصویر سینمایی به ذهنم جلوگیری کردم. نتیجه شد بی‌حوصلگی از روده‌درازی‌های مرد جوان (که به نظرم فرزاد موتمن بسیار زیبا تبدیلش کرده به مرد گوشه‌گیر کم‌حرفی که تو دنیای خودش زندگی می‌کنه). ایراد نویسندگان روسی اینه. همه‌شون خیلی حرافی می‌کنن. تو شاهکارهاشون هم همیشه هست چندین صفحه‌ای که نخونده بگذری و هیچ تاثیری تو کل ماجرا نکنه. (اعتراف می‌کنم که بخش‌هایی از همین نوول کوچولو رو هم یه صفحه درمیون خوندم!!)

ولی از جایی که ناستنکا شروع به تعریف داستان خودش می‌کنه، جذابیت داستان رو می‌شه. اینجاها کم‌کم به صرافت می‌افتی که نه بابا، داستایفسکی رو دستکم گرفتی که فکر کردی فیلمش از اصلش بهتر دراومده. باز کتابه که به فیلم می‌چربه. هرچند "دیدن" فیلم یه چیز دیگه باشه، هرچند المان‌های ایرانی توی فیلم به درک بهتر و لذت بیشترش کمک کنن و هرچند روده‌درازی‌های داستایفسکی عزیز خسته‌ت کنه. باز این کتابه که خوندنش تو رو وادار به تصویرسازی‌هایی می‌کنه که می‌بینی باوجود تاثیر شدید فیلم، نو و بکر هستند. هرچی کتاب پیش می‌رفت، سیر وقایع هم سریعتر می‌شد، طوری که اومدن معشوق ناستنکا و تنها موندن مرد تو 5-6 صفحه‌ی آخر کتاب اتفاق افتاد. درست عین یه ضربه، و چه حیف که دیدن فیلم پیش از خوندن کتاب، شدت ضربه رو گرفته بود. این همه‌ی چیزی بود که لذت خوندن رو ضایع می‌کرد، این که با وجود همه‌ی تفاوت‌هایی که بین کتاب و فیلم هست تو می‌دونی که آخرش چی می‌شه. بگم تفاوت‌ها رو؟؟ نه خوب. لذت کشف همین چیزا و ضربه‌ای که احتمالا به یه تلنگر کوچولو خلاصه می‌شه رو ازتون نمی‌گیرم. J

خوندن این کتاب یه حسن بسیار بزرگ داشت: دونستن (یا به یاد آوردن) این که چقدر بده که آدم اونقدر حرف بزنه که حوصله‌ی بقیه رو سر ببره!!! یعنی که می‌دونم تازگی‌ها چقدر حرف می‌زنم.

 

 

 

 

 

در ضمن یه خبر بی ربط ولی مهم:

logo-zananzzzz.jpg


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:49  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385

این وبلاگ "بی ایوان" که لینکشو می بینید، قراره جایی باشه برای ارائه شعر و داستان چند تا ریاضیخوان ریاضی ندان!! فعلا سه نفری می چرخونیمش، تا ببینیم بعد چی می شه. برای من یکی، مطمئنا چهارچوب همچنان "به همان مهر و نشان است که بود". ولی سعی می کنم داستان هامو به اونجا منتقل کنم تا نوشته هام کمی از هم منفک بشن. به علاوه ی این که "بی ایوان" احتمالا مخاطب های خودش رو خواهد داشت. پس اگه یه موقع داستانی از نرگس اونجا خوندید که به نظرتون تکراری اومد خیلی خانمانه (یا مردانه!) به روی خودتون نیارید!

علی الحساب من، الهام و مهدی منتظر یه عالم مهمون هستیم.

راستی، این وبلاگ همه چی اش امتحانیه، تغییرات بعدی متقاعبا اعلام خواهد شد.

http://bieyvan.blogfa.com

 

 

پس نوشت: یه دوستی اشاره کرد که متقاعبا غلطه! به خودم خندیدم و درستش نمی کنم تا هرکی دلش خواست بهم بخنده. :) 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:29  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385

 

تو تاکسی نشسته‌ام، با یه ذهن درگیر و مشغول. اونقدر که مدت‌ها به آهنگی که آقای راننده برای من و بقیه‌ی مسافرا گذاشته گوش بدم و اون حس همیشگی سراغم نیاد از شنیدن صدای حمیرا: تو قلبم تو رو دارم، اگه خونه به‌دوشم...  

وقتی فکرام ته کشید تازه رفتم تو نخ چهچه‌های خانم حمیرا و یادم افتاد... چند ساله بودم که می‌نشستیم تو ماشین و جیغ و دادهامون قاطی می‌شد با صدای هایده و حمیرا؟ می‌رفتیم مسافرت و همیشه بساطمون همین بود. تو ماشین غیر از کاست‌های اینا چیز دیگه‌ای معمولا پیدا نمی‌شد. همینه که خاطرات سفرهای خانوادگی برای من همیشه گره خورده با صدای بسیار زنانه‌ی این دو. هایده رو هنوز گوش می‌دم، گاهی که حوصله‌ی خودمو هم ندارم. حمیرا اما زیادی اعصابمو به هم می‌ریزه. با اون موهای آشفته‌ی بلند و چشم‌های سیاه شده و دست‌هایی که می‌رفت رو به آسمون... این صدا امکان نداره منو یاد بابا نندازه. نه لاغر مردنی و بی‌اعصاب، اونطور که شده‌بود، سالم و سرحال وهمونطور که بود، با صورت همیشه تیغ‌تیغی که اصرار داشت واسه کشیدنش رو پوست‌های دخترونه‌ی ما. خونه که رسیدم تلویزیون داشت از کرخه تا راین پخش می‌کرد. درست همونجاش که لیلا صحنه‌هایی از مراسم دفن امام رو برای داداشش می‌ذاره. ذهنم باز نقب زد به بچگی. چند روزی از سالگرد اول یا دوم گذشته بود که سرسفره‌ی شام دیروقت، اون آهنگ پرسوز و گداز معروف رو پخش کرد. منی که دلم نمی‌دونم از کجا پر بود، قاشق و چنگال و ول کردم و اشکهامو هم که رو صورتم سرازیر بشن. مهم نبود چرا، مهم نبود رفتن نصفه‌شبی به حرم، حتی مسخره‌کردنای بقیه، مهم این بود که خودمو برای بابام لوس کردم و جواب داد. که دلش طاقت نیاره و همون‌ آن پاشه ماها رو ببره جایی که خیال می‌کرد دل کوچولوی دختر 8 ساله‌اش آروم می‌شه. چی حالیم بود اونموقع؟ فقط دلم بغل مهربونشو خواسته بود. هنوزم می‌خواد. ولی حالا از اشکای راست و دروغ بمیرم هم فرقی نمی‌کنه.

سالگرد بگیرید. برای بنیانگذار انقلاب اسلامی، برای بقیه، برای همه. تا سال‌های سال. برای همه‌ی کسانی که جنگ رو اونقدر طول دادن که فرصت کنه خیلی از باباها رو بگیره. برای همه‌شون ماتم بگیرید.

دیابت تا کور نکنه و پاها رو قطع نکنه، نمی‌کشه. اما دیابت اگه با یه چیزی مثل مجروحیت شیمیایی قاطی بشه، غافلگیرت می‌کنه. مثلا یه کمای دیابتیک تر و تمیز. که سه ماه خوانواده‌تو بکشه پشت شیشه‌های ICU. بابای طفلک من خیال می‌کرد محض خاطر خدا و پیغمبر رفته جبهه و سر هر مجروحیتش نرفته دنبال مدرک و درصد و کارت جانبازی، که نمی‌دونست بعدا سرش خونه و ماشین می‌دن و اگه ندن منتشو می‌ذارن. طفلک هیچی نفهمید، حتی تا وقتی که تو 49 سالگی با قیافه‌ی 90 سالگی مرد. بابای طفلک من تا وقتی به هوش بود اون پیرمرد با اون چشم‌های کاریزماتیک رو "امام" خودش می‌دونست. من هم تا مدت‌ها، چون "بابا"م همچین فکری می‌کرد.

بگیرید، سوم، چهلم، سالگرد، برای امام، برای بقیه، برای همه. جنگ"تون"، صلح"تون"، بمب‌های هسته‌ای و شیمیایی و میکربی"تون"، پول نفت"تون"، ارث باباتون مال خودتون، ولی باهاش سه ‌ماه دربه‌دری تو راه خونه و بیمارستان، سه ماه بهت و غافلگیری و اشک و دعا، سه ماه امیدواری الکی، سه ماه دروغ و تظاهر دکترا رو هم ازم بگیرید. یاد حمیرا رو هم. یاد مسافرت‌های دیگه هرگز تکرار نشدنی رو هم. یاد اون شبی که از دانشگاه برمی‌گشتم و نمی‌دونم به کدوم الهام الهی، پر بودم از شادی امید دیدن چشم‌های بازش، که تو بغل دایی‌م سیاه شد.

تو قلبم تو رو دارم، اگه خونه به‌دوشم...

عقده‌گشایی‌هامو در ملاعام می‌بخشید. اینا رو پیش مامان و خواهر و برادر نمی‌تونم ببرم، که همه‌شون از حمیرا متنفرن....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:42  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385

 

باعث شرمندگیه که جز چند اسم معروف و اونایی که در کنار ساختن شعر به پرداختن داستان هم مشغولند، خیلی‌ها رو نمی‌شناختم، و بلکه هم بدتر: اسمشون رو هم نشنیده بودم. کتاب 326 صفحه‌ای از پگاه احمدی شاعر جوان که نشر چشمه منتشر کرده، مجال بسیار خوبیه که لااقل با فهرستی از شاعران زن قابل اعتنا و جدی مواجه بشیم. منابع مفصل و متعدد کتاب نشون می‌ده که نویسنده برای تالیف کتاب زحمت زیادی کشیده، و این که آیا تو کارش موفق بوده رو می‌شه با نگاه آماتور گفت بله. با پگاه احمدی به میزان محدودی با خوندن شعراش که آشکارا به پست مدرن دلبسته‌ست تو سایت‌های مختلف آشنا بودم. نمونه‌هایی هم که از شعر خودش تو این کتاب اومده، کارای متفاوتی از اونی که تو سایت‌ها پیدا می‌شه نیستن. در کتاب اما، ابتدا نگاهی کلی هست به شعر زن از دوران مشروطه تا کنون، و به تمایز دهه. از پروین و فروغ و سیمین بهبهانی می‌گذره و به نازنین نظام شهیدی و خاطره حجازی و ... می‌رسه. نمونه‌های اشعار به نظر من کم و بیش مطابق سلیقه‌ی خاص نویسنده هستند. نمی‌شه به این خرده گرفت، اما مسلما اگه کارهایی هم بود که احتمالا پگاه احمدی دوست نمی‌داشته بهتر بود!! خود ارجاعی متن، تاویل آزاد، فقدان مرکزیت در متن و .... ویژگی‌هایی هستند که احمدی برای فضای کلی شعر دهه هفتاد برشمرده، که تقریبا در انتخاب همه‌ی نمونه‌ها دخیل بوده. کتاب به نظر من یک ایراد بزرگ داره. نمونه‌های اشعار به ترتیب حروف الفبای نام‌ها اومده، و این که فلان شاعر مال کدوم دوره‌ست رو نمی‌دونیم مگر این که اسمش رو در شرح اون دهه به تصادف پیدا کنیم. این ایراد رو با ذکر سال تولد کنار اسم شاعر (که کار عجیب و نامرسومی نیست) می‌شد به سادگی رفع کرد.

از کتاب بگذریم. نوشته بالا بهانه بود برای نوشتن از گراناز موسوی، شاعر زنی که کارهاشو بین این همه شاعر زن امروز، بیشتر خونده‌م و بیشتر می‌پسندم. شعرهای گراناز در عین حال که به روح زنانگی نزدیکند، از اون پیش نمی‌افتن و شعر به یه بیانیه فمینیستی تبدیل نمی‌شه. جنسیت حضور شاخصی داره، اما معیار تفاوت نمی‌شه. لحنش روان و یکدسته و کلماتش غالبا بهترین انتخاب هستن.

این شعر کوچولوش رو که مورد علاقه‌ی زیاد الهامه (الهام بود که بار اول منو با شعراش آشنا کرد) من هم خیلی دوست دارم:

پشت پنجره‌ام کلاغی است

اخمش می‌کنم

                 جیغ می‌کشم

نگاه می‌کند

           نمی‌رود

بیش از این به من نمی‌رسد

غروب زمستان

              و کلاغی که عاشق من است

 

 

و شعری که آهنگ معروف "سراومد زمستون..." رو به ذهن میاره:

از در به دار

از چمدانی به آسمانی دیگر

دار به دار

دنبال زنی گشتم

که هر وقت خودش می خواهد بدهد

                                               به باد

                                               موهایش را

                                               به آب هی هی گُل گُل

و بدهد به شاخه ای از جنگل هی جان

وقتی که خودش بخواهد نه خداش

اما در به در

منم که تیک تاک

از آسمانی به بستری دیگر

هی حرام تر شدم

و تابستان موهایم که تک تک

                                      هی دی تر

وجنگل ستاره ای نداشت

هی جان جان

و جنگل ستاره ای نداشت.

 

شعرهای آخر خط، من، چهارشنبه سوری ، و مرثیه هم خوندنی‌اند. اینجا رو هم ببینید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:15  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
سه شنبه نهم خرداد 1385

از منطقی بودنم حالم به هم می‌خوره گاهی، گاهی دیوانه‌وار دلم می‌خواد خودمو یکسره بسپرم به دیوانگی تمام‌عیار و خالص. نمی‌تونم. همیشه یه نرگس جدی و معقول هست. که وقت طغیان جلومو می‌گیره که نه، که آروم باش، که عاقل باش، که صبر کن... که صبر کن... که صبر کن... صبر زرد گرفتم بس که صبر کردم. صبر که روزگار حدیث بی‌قراری ماهان برگرده. صبر که دوباره وقت رفتن به ایستگاه پانیذ و نگاه کردن به اون تابلو برسه... چهار سال پیش در یک روز پاییزی مادر و دختری بر اثر بی‌احتیاطی راننده...این ایستگاه به نام دختر 4 ساله... صبر کن دختر... وقت حرف زدن هم می‌شه. وقت حرف شنیدن...صبر کن عزیزکم، درست می‌شه...صبر کن...یک عالم کتاب هست برای خوندن، برای نوشتن، برای تبادل نظر روی کاغذ...دوباره وقتش می‌رسه... گمش کردی؟ عیبی نداره که، صاحب یه چاقوی تازه می‌شی، فقط صبر کن... وقتش می‌رسه که خودتو حیف نکنی... تو حیفی، می‌دونستی؟ تا حالا کسی بهت گفته بود که تو حیفی؟ که زهرا رفت، اما تو حیفی؟ تو حیفی؟ حیفی؟...می‌دونستی؟ حیف شدی. ولی صبر کن، باز هم... همیشه... صبر کن................و یهو همین نرگس میاد جلوم که عاقل باش، منتظر چی هستی؟ چی می‌خوای دیگه؟ هنوز تو رویای شاملویی طفلکم؟ نمی‌دونی آیدا بهانه بود؟...هنوز خواب راه‌رفتن تو کوچه‌های خلوت رو می‌بینی؟ هنوز فکر می‌کنی حرفی هست؟... هنوز می‌خوای ... چی می‌خوای؟ جمع کن خودتو، عین یه بچه‌ دماغوی زرزرو نشستی که چی؟ منتظر مامان جونتی که بیاد دماغتو بگیره؟ ... ویه تیپا بهم بزنه که "جمع کنم خودمو". از نرگس عاقل متنفرم. ازش حالم به هم می‌خوره، بیشعوره، بی‌شرفه، حزب بادیه، نون به نرخ روز خوره، همیشه می‌خواد مامان بازی درآره، می‌خواد بگه بلدم، می‌خواد نشون بده می‌تونم، تو جمع خانمانه می‌شینه، پا رو پا میندازه، فنجون رو با دوانگشت می‌گیره، تعارف سیگار رو رد می‌کنه، موهاشو محکم می‌بنده، رژلب کمرنگ می‌زنه، همیشه لبخند داره، همیشه هم زیرلبی بهم می‌گه که درست بشینم، که خم نشم، که رو یه خط مستقیم راه برم که راه رفتنم موزون بشه، دو پاره‌ی روسریم همیشه رو هم بیفته، مقنعه‌ام شل نباشه، کفشمو شب به شب تمیز کنم، که موهامو شونه کنم، که لبامو چرب کنم، که.... لعنت خدا به تو که خودمی، به من که توام، به اون من که به حرفات گوش می‌ده، به اون من که ازت سرپیچی نمی‌کنه، به منی که خانمه‌ به منی که آرومه، به منی که عاقله...به من که با یه اردنگی تو رو از خودم بیرون نمی‌اندازم....

 

دیوونگی‌ای که نذاشت بکنم این بود که به امید یه بار دیگه دیدن Unfaithful بشینم... دیوونگی بود... اما دلم می‌خواست. دلم می‌خواست به دیوونگیم ادامه بدم، نباید اما..........در بخش سوم شاعر ابتدا سئوالش را تکرار می‌کند: هر‌آنچه می‌توانستم گفته باشم گفته‌ام؟ و بعد، پاسخی که باورش مشکل است:-نمی‌دانم. اینقدر ....مدفون شده‌ام. من نمی‌دانم تمام حرف‌هایم را زده‌ام یا نه، اما می‌دانم که مدفونم در آوار صدای خویش. دو خط آخر عجیب‌ترین و زیباترین تشبیهی است که در ادبیات معاصر دیده‌ام: مدفون شدن من در صدایم مانند فرومردن غمناک فتیله‌ای مغرور است در انباره‌ی پرروغن چراغش.....

جدی کیه که پیش خودش خیال می‌کنه ندیدن و نشنیدن کافیه؟

شرمنده دیگه. خطم همینطوریه. همه که استعدادهای یکسان ندارند.

کسی دسته گلی برای الجرنون نداره بهم قرض بده؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:35  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه ششم خرداد 1385

این حسام که وبلاگشو تو لینکا می‌بینید، از بچه‌های نیک روزگاره. با اون موهای فرفری آشفته و ریش تنک نامرتبش هم چیزی از کودکانگی چهره‌اش کم نمی‌شه. رفیق فابریک پسرمه. کمد مشترکشون تو راهروی تنگ دانشکده‌ی قدیم پره از عکس‌های خواننده‌های راک. اگه به جای بازی کردن مدام با موبایل N-gageش درس می‌خوند، الآن هنوز پیش ما بود. فعلا داره اراک رو آباد می‌کنه. البته همه‌ی دخترای اراکی خیالشون راحت، که این رفیق ما اهل این بازیا نیست.

وبلاگ سمیرا هم لینک تازه‌ی منه. اما وبلاگ نو نیست، دوستیمون هم. سمیرا مثل بقیه دوستای مدرسه‌ام از دوران راهنمایی و دبیرستان یادگار مونده. و از بین 30 نفر فقط ما دو نفر تبعید شدیم به علم و صنعت. مقادیری‌مون یا تو تهران ول گشتند، یا تو شریف خرزدن، یا تو امیر کبیر شلوغ کردن. یه مقادیری‌مون هم به ازدواج و خونه زندگی خانمانه تن دادن. همین تابستون هم عروسی دو تا از بچه‌هاست. سحر و ندا. امیدوارم خوشبخت باشن وشاد، و بیشتر از اون این که شوهراشون منصف باشن. نوستالژی زده شدم یهو! زدم به خاکی. اون از پست قبل که اسم آقا یوسفی رو میارم و این از این. مدت‌ها بود به خوشی‌هام تو مدرسه فکر نکرده بودم. اما حالا که کم‌کم به فکر فارغ‌التحصیلی از دانشگاه می‌افتم، نمیشه همون حس قدیمی سراغم نیاد. با این تفاوت که حالا می‌دونم اینم می‌گذره. مثل قبل.

ثمر هم از دوستام بود که به عشق هنر از مدرسه‌مون رفت و سر از انسانی درآورد و یه مدتی تو دانشگاهای مختلف گشت و حالا دست به قلم شده. گفتن مطالبش تو اعتماد هم چاپ شده، با جلال سعیدی چلچراغی نامزد کرده و داداشش سینا هم الآن صفحه وبلاف چلچراغ رو می‌گردونه. البته از یه پسر بیست ساله نباید خیلی انتظار داشت. حتی از یه دختر 22 ساله هم. من تو ثمر اما چیزی رو گم کردم که داغش هنوز هم دلمو می‌سوزونه. ثمر پایه‌ی پنجم گروه 5 نفره‌ی ما بود قبل رفتنش. بعد رفتنش اما، شد چیزی که نباید می‌شد. به شدت اعتقاد دارم که از دست رفت.

 بهاره از بچه‌های دانشگاست. مثل یه خانم واقعی درسشو به موقع تموم کرد و استخدام بانک شد و همچنان هم وبلاگشو می‌چرخونه.

کسی یادم نرفته؟ گمون نکنم. به جز عرض ارادت به نادر که از سر اون پست خیال می‌کنه من خونه‌شو از خودش بیشتر دوست دارم. نه عزیز من، تو رو سر من جا داری، رو تخم چشام. فقط یه کم حسودی، وگرنه هرکسی جای خودش. تو به جای خود، خونه‌ات هم به همچنین. اگر هم بخوای هربار اینو بهم بگی یا دیگه خونه‌ات نمیام (که خوشحال می‌شی!) یا کلامون میره ‌تو هم. بذار دوست بمونیم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:30  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه چهارم خرداد 1385

سه‌شنبه، دوم خرداد هشتاد و پنج: تو این فضای صد و بیست متری تنهام و می‌لرزم. سردمه، خیلی. دستام یخ کرده و موج سرما از پاهام بالا میاد و به تنم می‌پیچه. تنهایی مزخرفیه، نه می‌تونم سیگار بکشم، نه به موسیقی گوش بدم. فقط می‌شه کتاب خوند. حالم از کتاب هم به هم می‌خوره دیگه تازگیها، مثل آدما. آدما می‌ترسونن منو. نگاهشون و حرفاشون. خوشم نمیاد کسی نگام کنه، باهام حرف بزنه. ولی دلم می‌خواد خودم حرف بزنم...


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:25  توسط نرگس 

~ ~ ~
دوشنبه یکم خرداد 1385

 

1- سنگینی خداحافظی رو فقط می‌شه با امید دوباره دیدن کم کرد. اگه بترسی از این که شاید یه روزی دیگه یه کسی رو نبینی، اون وقت هر بار خداحافظی عین سنگ تو دلت می‌مونه و سنگینی می‌کنه. (دقیق؟ نه، تقریبا دو ماه پیش)

 

2-غصه‌هایی هست که کاریشون نمی‌شه کرد. باید گذاشت آروم آروم بالا بیاد و حلقومتو فشار بده، تا اگه دلش خواست با اشکات بریزه بیرون و خلاصت کنه، و اگه حال نکرد همونجا بمونه، اونقدر بمونه که حس کنی داری ازش اشباع می‌شی. و می‌شی. همه تنتو رخوت سردی پر می‌کنه که دستاتو می‌لرزونه و صداتو می‌شکنه.

...

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:36  توسط نرگس 

~ ~ ~