یکشنبه:
تو اتوبوس سه تا دختربچهی دبیرستانی (از اون یکییهدونههای لوس و نازنازی ولی همهفن حریف!) با حرف و خنده صدای مردمو درآوردن. یکیشون خییییییلی سرتغ بود. اون یکی که گفت مامانم همهاش خونهی مامانبزرگمه، گفت خوب تو هم هی دوستپسرتو ببر خونهتون، هی ببرش خونهتون! ازش خوشم اومد.
تو صف اون یکی اتوبوس (!) که ایستاده بودم، سه، چهار، پنج تا دختر از همه سنی تقریبا نشسته بودن تو ایستگاه، یکی دوتاشون هم جلوشون ایستاده بودن، یکی که کوچولو میزد و چادری بود، هی دستاشو میگرفت جلوی دهنشو میگفت:حالا یک، دو، سه، دودوورودود و منتظر میموند که بقیه بگن ایران!! به هرکی هم که نگاش میکرد محل سگ هم نمیذاشت. فکر کردم من هیچوقت همچین کاری میکنم؟ و اینکه وقتی یه دختربچهی دبیرستانی بودم چطور؟
دیروز یه دختری کنارم نشست و به محض نشستن گوشیشو درآورد و به دوستش زنگ زد و با صدای بلند، طوری که آقای راننده هم خوب بتونه بشنوه به شرح و تفصیل ملاقاتش با دوستش و "نتایجی" که گرفته بود پرداخت! گویا خانم دربند عشقی گرفتار بود و طرفش هم متقابلا و هیچکدوم به روی خودشون نمیآورد و همه میدونستن و میخواستن این دو جوان عاشق رو به .... عقم گرفت!!
امروز جلوی پلهی برقی پل هوایی یه خانمه بیهوا رو بهم گفت: پس کو چرا خلوته؟! پرسیدم "چطور؟" که مطمئن شم. "آخه قرار بود شلوغ بشه، خانما بیان اینجا رو به هم بریزن" و کوچولو خندید. جوون بود و سرزنده، از اونا که اگه پنجاه سالش هم بشه با همون قیافه میمونه. با یه پسربچهی خوشگل که جلو جلو میدوید. گفتم که فرداست. یه خورده حرف زد که یادم نیست و من که پرسیدم چطور فهمیدید؟ گفت تو ماهواره میگفت! مصاحبه میکردن و نظرسنجی و اینا... گفتم عجب!!
جمعه (قرار بود اینو دوشنبه بنویسم، گزارش گونهای از تجمع!!):
فکر میکنم، به همهی اتفاقاتی که افتاد. به رفتنم بی بقیه، که قرار بود باشند و تنها نباشم. به احساس یکدلیای که میکردم و مطمئنم در همه بود. دستهای هم رو گرفته بودیم و با هم داد میزدیم، فحش میدادیم و میدویدیم. عجیب بود. تجربهای منحصر بهفرد. اتفاقی بیتا بین هزاران اتفاقی که برای آدم میافته. انگار خواب بودهام. بودنم در هفتتتیر و دویدنها و شعارها. دیدن خودم بین 5ـ6 پلیس زن و مرد. بردن ما با اتوبوس به اماکن(!) وزرا و شکستن در، بردن به عشرتآباد و در نهایت اوین!! بازجویی شدن در 3 نیمهشب. چشمبند و نور مهتابی. لحنهای متفاوت، مهربان و آرام تا خشن و تهدیدکننده. "مهم اینه که آروم باشی، خونسرد باش. جواب بده، بذار فکر کنن احمقی، پرت و پلا بگو" باز نرگس عاقل بود، و بعدش یاسی که دچارش شدم، که موافقت اگر نکردم باهاشون، ولی کوتاه اومدم. ترسیده بودم؟ حتما. رفتارم درست بود؟ نمیدونم. نمیدونم. گذشت دو شب و دوروز تو اوین. اما تازه بعدش شروع شد:
"بچههای دانشگاه که نمیدونن؟"، "دلت خوشه ها، عکست تو سایتهاست"، "شرکت؟"، "بابک ترسیده، فردا که میری اگه حرفی زد جوابشو نده"، ... از همه بدتر شنیدن حرفهای بقیه بود: "نصفه جون شدیم ... دو شبه نخوابیدم... این چه کاراییه تو میکنی؟... نمیتونستم نمازمو بخونم، به مامانم گفتم دعات کنه... " نه، نه تو هفتتیر کتک خوردم، نه تو اوین. اما مینا منو زد. بقیه هم با حرفاشون، کتک واقعی رو وقتی خوردم که فهمیدم فکر کردن به این که چه بلایی ممکنه سرمون بیاد اطرافیان رو دیوانه کرده... "میدونستیم کاری نمیکنن، اما میترسیدیم..."
دو روزه حالم خوب نیست. پشیمونم؟ معلومه که نه. اما فکر میکنم که این وسط کی هزینه داد؟ من؟ که فقط دوروز دور بودم؟ یا بقیه؟ که نمیدونستن من تو چه حالیام. و من چه کردم؟ با یه تعهد مثل بقیه اومدم بیرون. کار دیگهای میشد کرد؟ نه خوب. پس چمه؟ نمیدونم. میفهمم دارم چی میگم؟ نه.
ابایی ندارم از حضور دوباره تو همچین جایی، به شرط این که هرگز کسی ندونه.
مینا، فاطمه، مرتضی، سیامک، حسین، ضحی، الهام، مهدی، زهرا، نادر، سمیه، ثمر، حامد و اصغر؛ شرمندگی عمیق منو بابت اتفاقاتی که از ارادهی من خارج بود و شما رو آزار داد بپذیرید. اگر بدونید که الآن این تنها چیزیه که منو تو این قضیه کمی دچار پشیمونی میکنه، حتما میبخشیدم.


