بسیار خوب. حاشا منو مجبور میکنه در مورد موضوع نگفته و حرف نزدهای بنویسم که مربوط به اون بخش از زندگی دانشجویی من میشه که هیچ کس نمیتونه افتخارشو ازم بگیره. اون "اتاق کوچیک بدنام" (که خیلی دلم میخواد بدونم کی جرات کرده همچین گهی بخوره در موردش) مرکز شکلگیری خیلی از جریانات تو دانشکده و حتی دانشگاهمون بوده. از فعالیتهای سادهی صنفی تا شکلگیری هستهی مرکزی یه ائتلاف فعال در انجمن اسلامی. این اتاق کوچولوی بدنام، موقعی که دوستانِ ریاضیخوان و نه ریاضیدان, خمیازهکشان سرگرم حل مسائل آنالیز مختلط و جبر و گراف بودند، اسم دانشکدهی خمار و خوابآلود ریاضی رو سر زبونا آورده بود. ما(من، الهام، زهرا، مهدی، فرهاد، حسین و ضحی و خیلیای دیگه) تو هفتهی فرجه میرفتیم پی گرفتن مجوز برای اردو، تا دوستان ِ خسته از امنحانات بتونن تو تعطیلات بعد از عید برن مسافرت، مثلا اردبیل، یا کلاردشت، یا بهشهر. اون کتابای رو هم چیده، مال کتابخونهی کوچیک شورای صنفی ِ ریاضی هستن که خود من، واسه گرفتن مجوز و تنخواه براش کلی دویدم و با بچهها واسه خریدن کتاباش نشر چشمه و ثالث رو زیرورو کردیم و هنوز که هنوزه به لطفش کارت دانشجوییام گروی معاونت دانشجوییمونه، که یعنی رسما دانشجو به حساب نمیام و موقع تصفیه حساب هم که...هیچ!
حالا چرا بدنام... یه توضیح کوچولو داره این قضیه. این که تو دانشگاهی که به فیضیه معروفه و تو دانشکدهای که به خشکی و بیبخاری، ما، ماها شده بودیم نماد بیبندوباری دانشجویی!! چرا؟ چون همو به اسم کوچیک صدا میکردیم و از نگاه کردن به چشم همدیگه موقع حرف زدن ابایی نداشتیم. از کنار هم نشستن برای صفحهبندی و خیره شدن مشترک به مانیتور شرمنده نبودیم و از همه مهمتر، از اتاقمون صدای موسیقی میاومد!!
مسخره است نه؟ ولی حقیقت داره که به خاطر فضولیهای بعضی دوستان، گاه به گاه میزبان سرکشیهای رئیس ِپفیوز دانشکدهمون بودیم.
همه این غلطا مال ما بود، اما نمیدونم تهش چرا دوستان عزیز ِدفتر فرهنگی (اونایی که با این اسم آشنان میدونن این یعنی چی) بودن که در عرض دو ماه دوبدو با هم ازدواج کردن!!
ما (من، الهام، زهرا) دو دوره عضو شورای صنفی بودیم و توش همه کاری هم کردیم. از بستن یه نشریهي کوچولوی دانشجویی که هنوز روش تعصب دارم تا میزبانی دوستانی که بعدها شدن اعضای طیف آزادیخواه. دوستیهایی برای من تو این شورا شکل گرفته که همشو مثل یه خاطرهی عزیز تو دلم حفظ کردهام، حتی اونایی رو که الآن وقتی همو میبینیم تظاهر میکنیم که همو نمیشناسیم. هنوز که هنوزه خیلیا هستن که وقتی منو میبینن ازم میپرسن: اردو نمیبرین؟! و این برای من خیلی معنا داره. هنوز که هنوزه وقتی میرم تریای پسرای دانشگاهمون، خیلیها منو میشناسن و کاملا محترمانه باهام احوالپرسی میکنن. چون هنوز هستن کسایی که میدونن ما برای زنده نگهداشتن دانشکدهی مردهی ریاضی خیلی هزینه دادیم. مثلا این که به اتاق کوچولوی نمورمون وصلههایی بچسبونن که لایق عمهشونه. فقط به صرف اینکه ما سه تا دختر بودیم که زیر بار ادا و اصول ِبقیه نمیرفتیم.
/حاشا سرشو کرد تو سوراخی که هیچ نمیدونست توش چه خبره. میبخشمش. اما هر عوضیای رو که به خودش جرات بده حرف مفت بزنه، هیچوقت. آدما، خر میان دانشگاه و گاو برمیگردن. من خوشحالم که حداقل خر موندم.
/این یه متن خصوصی نیست. براش کامنت گذاشتن هم مختص بچههای "فیضیه" نیست. هرکی هرچی خواست بنویسه. میدونم که خیلیها تو دوران دانشجوییشون از این تجربهها داشتن.