تبليغاتX
چهارچوب
شنبه سی ام اردیبهشت 1385

 

۲- در انتظار گودو

ساموئل بکت / ترجمه‌ی علی‌اصغر علیزاد / نشر ماکان

 

این کتاب معروفتر از اونیه که تا حالا اسمشو نشنیده باشید یا اصلا احتیاج به معرفی داشته باشه. ولی، حداقل برای خود من یکی، تا حالا فقط یه اسم بوده. و یه مختصر آشنایی در این حد که بدونم کتابیه درمورد انتظار دو نفر برای رسیدن گودو نامی که تا آخر هم غایب می‌مونه. می‌دونستم یه روز باید این کتابو بخونم، و امروز روزش بود. (راستش نوشتن درمورد کتابی تا این حد بزرگ ترسناکه، می‌ترسم چیزی بنویسم که به نظر بقیه، اونایی که بیشتر از من با آثار بکت و کتب نمایشی آشنایی دارن مسخره بیاد. ولی اعتماد به نفسمو جمع می‌کنم و سعی می‌کنم نکاتی که به ذهنم رسیده رو بگم، شاید اونقدرام بد از آب درنیاد). این نمایشنامه‌ی دو پرده‌ای 5 شخصیت بیشتر نداره، که سه تاشون حضور فرعی دارن. دی‌دی و گوگو (ولادیمیر و استراگون) در غروب جاده‌ای خالی و بی‌رهگذر منتظر آمدن گودو هستند، ... 

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:22  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385

گمونم کم‌کم باید در مورد کتاب‌ها بنویسم. کتاب‌هایی که یه هفته‌ای منتظر شدند حالم بهتر بشه و سروقت و حوصله برم سراغشون. حالا رفته‌ام. واسه هرکدوم که خونده م و بخونم یه چیزی می نویسم.

 

1- معامله پرسود و داستان های دیگر

ترجمه مژده دقیقی / نشر نیلوفر/ چاپ اول بهار 85 / 1800 تومان

 

مجموعه‌ی داستان غیرمتعارفیه. بیشتر ازاین جهت می‌گم که مشکل می‌شه پذیرفت هر داستان واقعا به نویسنده‌ای که اسمش روشه تعلق داره!! 14 داستان متفاوت از 13 نویسنده متفاوت که 4 تاشون برام ناآشنا بودند. اسامی کالوینو، بولگاکف، مارکز، ژول ورن و آرتور میلر رو که کنار هم بذاری، احتمالا از این که چطور داستان هاشون تو یه مجموعه چاپ شده تعجب می‌کنی...


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:38  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385

چند روز پیش، نمی‌دونم دقیقا کی، تلویزیون روشن بود و من ولی فقط صداشو می‌شنیدم. داشت آگهی (گمونم برای شربت سن‌ایچ) پخش می‌کرد. خانمی می‌خواست "خانواده"‌شو خوشحال کنه: "شوهرم، پسرم، برادرم...، من می‌خوام همه‌ی خوانواده‌مو خوشحال کنم" !!! پس عجب؛ من ساده‌دل رو بگو که تا حالا خیال می‌کردم "زنان" هم جزو خانواده محسوب می‌شن. از عصبانیت گر گرفتم. هیچ اشاره‌ای محض رضای خدا به هیچ زنی نشد. زنان در خدمت خانواده. خدمت به خانواده یعنی رسیدگی به مردان. استکان چای برای پدر، جوراب تمیز برای برادر، و یه بستر گرم برای شوهر.

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:31  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385

 

نتونستم همه خوشیمو تو کامنتی که بعد از بهاره (که دیدنش تو نمایشگاه جدی خوب بود) واسه خودم گذاشتم بریزم بیرون. بنابراین اینجا ادامه میدم.

این ده روزه‌ی نمایشگاه همه‌ی هوسای وجود منو می‌ریزه بیرون. حرص و ولع من در برابر رفتن به نمایشگاه، فقط با حرص یه آدم شکمو جلوی یه میز پر از غذا، یا شهوت یه آدم بوالهوس با دیدن یه تن برهنه قابل مقایسه است. فقط برای خریدن کتاب نمی‌رم. تماشای کتاب‌ها، تنه زدن به آدما تو شلوغی و ترافیک انسانی، سرک کشیدن از بالای سر انبوه آدمایی که جلوی یه غرفه‌ صف کشیده‌اند (که این برای من با این قدم خیلی سخته!)، غذا خوردن تو جایگاه، ولو شدن با نایلون‌های کتاب روی چمن‌های همیشه سبز محوطه و ... اینا همه دلیل‌های من برای رفتن به نمایشگاه‌ست. سخیفه؟ مبتذله؟ نفرین ابدی به دروغگویی که میگه از اینا لذت نمی‌بره...


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:45  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385

دارم بدون پول و عشق میرم نمایشگاه!!!

دارم بی حوصله و خراب میرم نمایشگاه.

دارم نه به خاطر کتابا میرم نمایشگاه.

حوصله ی آپ کردن ندارم. ولی حوصله زار زدن و زر زدن چرا. فکر می کردم فقط نمایشگاه پارسال برام یه خاطره ی عجیبه، نمایشگاه امسال گویا می خواد خودشو به رنگ تند و تیزی تو ذهن من ثبت کنه. حالا پس چرا میرم؟ که عذاب بکشم؟ آره و نه. نمی تونم از لذت دیدن کتابا بگذرم حتی اگه نخرمشون و حتی اگه با کسی نخرمشون که همین کتابا وصلمون کردن به هم. به زور تف و سریشم که نمی شه، میشه؟! حالم خوب نیست. حالم بده. هیچ دلم نمی خواد برم. می خوام تنها برم. می خوام اونجا هیشکی هی دنبالم نگرده که پس کجا رفتی. بذارن تو کتابا گم شم و یادم بره دیشب رو. بذارن دیدن کتابا، این نفرین های مجسم من، اونقدر روحم رو بخراشه و ترمیم کنه که نتونم به هیچی دیگه فکر کنم. بذارن گم شم. آرزو می کنم امروز تو نمایشگاه بزرگ کتاب گم شم و کسی پیدام نکنه.

بذارین گم شم. بذارین برم لای ورقای سفید کتابای نو و دیگه در نیام.

کم کم دیرم میشه و به قرار زیر پل هوایی جلوی در نمایشگاه نمی رسم. باید برم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:44  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه هشتم اردیبهشت 1385

 

خیلی وقته می‌خوام این دوسه مورد رو پست کنم، اما هی یادم رفت. یه کم از دهن افتاده ولی خوشم نمیاد کارای تایپ شده‌ام رو هوا بمونه.

1- چند روزه بازار شایعات بگیر و ببندها زیاد شده و روزی نیست که تو اتوبوس و مترو حرف فلان دخترخاله و فلان دختر همسایه نباشه که بهش گیر دادن و احیانا گرفتنش و .... ولی این وسط یکی یه چیزی گفت که بهش توجه نکرده بودم. این که می‌تونن به سادگی خودشونو مامور معرفی کنن و دختر مردم رو بلند کنن و ببرن جایی که عرب نی انداخت. حالا تو اضطراب این که "منو دارن می‌برن" کی یادش می‌افته کارت شناسایی بخواد از طرف؟!! گره‌ي روسری‌هامونو سفت کنیم و مقنعه‌هامونو بکشیم جلو. هوا پسه....

 

//2- ژولیت بینوش اومد و رفت و نشد که این بانوی آبی رو درست و حسابی ببینیم. خانم این همه راه از فرانسه کوبیده بود اومده بود تهران که بره با عباس آقا قدم بزنه و دیزی بخوره، بلکه بشناسدش. چشم حسود کور. ولی ما که سر از کار این غربیا درنیاوردیم!!

 

//3- امروز (حالا دیگه اونروز) ضحی برام یه شاخه زنبق آورده بود و من با کلی ذوق اصرار داشتم صحیح و سالم برسونمش خونه. داشتیم با دو تا از دوستان تو یه پیاده‌روی باریک می‌رفتیم که از کنار یه زن با دو تا بچه کوچولو رد شدیم. بزرگتره که 6-7 ساله می‌زد بی‌‌هوا ایستاد و زل شد به گل تو دستم. از کنارشون که رد شدیم صداشو پشت سرم شنیدم که گفت: مامان چه گل خوشگلی. پام شل شد که برگردم و گلو بهش بدم. راستش خبیثانه دلم نیومد. ده قدمی رفته بودیم که باز پا سست کردم. یکی از دوستان گفت: خوب برو بهش بده دیگه! دویدم تا برسم بهشون و دختره رو که محو تماشای ویترین یه مغازه بود صدا کنم و گلو بدم دستش. بی‌تعارف گرفت و دلم آروم شد که جدی‌جدی اونو می‌خواسته. اسمشو که پرسیم از جوابش ذوق کردم. نرگس بود اون هم. 

 

//4- یه دوستی یه خونه‌ای داره، از خودش دوست‌داشتنی‌تر. هرکی هروقت دپ و خراب و بی‌حوصله است، یا اصلا فقط دلش یه کم آرامش می‌خواد کافیه یه زنگ کوچولو بزنه و خودشو تلپ کنه خونه‌ی این مهمان‌نواز سبیلو.

امشب اونجا بودم و تو فضای نیمه تاریک و خلائی که آهنگ پینک فلوید ساخته بود به رخوت آرام مرگ‌گونی که همیشه تو اون خونه دارم فکر می‌کردم. به این‌که گاهی اشیاء، جماد، هرچی که می‌شه به مثلا یه خونه گفت، از آدما، صاحباشون مهم‌تر یا حداقل مؤثرتر می‌شن. تعلق خاطر ما به اشیا خیلی حقیقی‌تر و ملموس‌تر از علاقه‌مون به آدماست. شاید چون احساس تملک‌مون درمورد اشیا بهتر و ساده‌تر ارضا می‌شه. این وبلاگ "مال" منه و هیچ کس نمی‌تونه منکرش بشه. اما آدما...نه.

اون خونه و اون مناسک همیشگی ِموسیقی پینک و تاریکی و سیگار و چای، داره برام مقدس می‌شه، تقدسی که ربطی به صاحبخونه نداره، و فقط و فقط متعلق به اون "خونه" است. دارم کم‌کم به اون خونه به چشم یه موجود جوندار و زنده نگاه می‌کنم. مثلا تازگی‌ها وقتی واردش می‌شم دلم می‌خواد بهش سلام کنم و راستش بعید می‌دونم سلاممو جواب نده.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:19  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385

بسیار خوب. حاشا منو مجبور می‌کنه در مورد موضوع نگفته و حرف نزده‌ای بنویسم که مربوط به اون بخش از زندگی دانشجویی من می‌شه که هیچ کس نمی‌تونه افتخارشو ازم بگیره. اون "اتاق کوچیک بدنام" (که خیلی دلم می‌خواد بدونم کی جرات کرده همچین گهی بخوره در موردش) مرکز شکل‌گیری خیلی از جریانات تو دانشکده و حتی دانشگاهمون بوده. از فعالیت‌های ساده‌ی صنفی تا شکل‌گیری هسته‌ی مرکزی یه ائتلاف فعال در انجمن اسلامی. این اتاق کوچولوی بدنام، موقعی که دوستانِ ریاضیخوان و نه ریاضیدان, خمیازه‌کشان سرگرم حل مسائل آنالیز مختلط و جبر و گراف بودند، اسم دانشکده‌ی خمار و خواب‌آلود ریاضی رو سر زبونا آورده بود. ما‌(من، الهام، زهرا، مهدی، فرهاد، حسین و ضحی و خیلیای دیگه) تو هفته‌ی فرجه می‌رفتیم پی گرفتن مجوز برای اردو، تا دوستان ِ خسته از امنحانات بتونن تو تعطیلات بعد از عید برن مسافرت، مثلا اردبیل، یا کلاردشت، یا بهشهر. اون کتابای رو هم چیده، مال کتابخونه‌ی کوچیک شورای صنفی‌ ِ ریاضی هستن که خود من، واسه گرفتن مجوز و تنخواه براش کلی دویدم و با بچه‌ها واسه خریدن کتاباش نشر چشمه و ثالث رو زیرورو کردیم و هنوز که هنوزه به لطفش کارت دانشجویی‌ام گروی معاونت دانشجوییمونه، که یعنی رسما دانشجو به حساب نمیام و موقع تصفیه حساب هم که...هیچ!

حالا چرا بدنام... یه توضیح کوچولو داره این قضیه. این که تو دانشگاهی که به فیضیه معروفه  و تو دانشکده‌ای که به خشکی و بی‌بخاری، ما، ماها شده بودیم نماد بی‌بندوباری دانشجویی!! چرا؟ چون همو به اسم کوچیک صدا می‌کردیم و از نگاه کردن به چشم همدیگه موقع حرف زدن ابایی نداشتیم. از کنار هم نشستن برای صفحه‌بندی و خیره شدن مشترک به مانیتور شرمنده نبودیم و از همه مهم‌تر، از اتاقمون صدای موسیقی می‌اومد!!

مسخره است نه؟ ولی حقیقت داره که به خاطر فضولی‌های بعضی دوستان، گاه به گاه میزبان سرکشی‌های رئیس ِپفیوز دانشکده‌مون بودیم.  

همه این‌ غلطا مال ما بود، اما نمی‌دونم تهش چرا دوستان عزیز ِدفتر فرهنگی (اونایی که با این اسم آشنان می‌دونن این یعنی چی) بودن که در عرض دو ماه دوبدو با هم ازدواج کردن!!

ما (من، الهام، زهرا) دو دوره عضو شورای صنفی بودیم و توش همه کاری هم کردیم. از بستن یه نشریه‌ي کوچولوی دانشجویی که هنوز روش تعصب دارم تا میزبانی دوستانی که بعدها شدن اعضای طیف آزادیخواه. دوستی‌هایی برای من تو این شورا شکل گرفته که همشو مثل یه خاطره‌ی عزیز تو دلم حفظ کرده‌ام، حتی اونایی رو که الآن وقتی همو می‌بینیم تظاهر می‌کنیم که همو نمی‌شناسیم. هنوز که هنوزه خیلیا هستن که وقتی منو می‌بینن ازم می‌پرسن: اردو نمی‌برین؟! و این برای من خیلی معنا داره. هنوز که هنوزه وقتی می‌رم تریای پسرای دانشگاهمون، خیلی‌ها منو می‌شناسن و کاملا محترمانه باهام احوالپرسی می‌کنن. چون هنوز هستن کسایی که می‌دونن ما برای زنده نگهداشتن دانشکده‌ی مرده‌ی ریاضی خیلی هزینه دادیم. مثلا این که به اتاق کوچولوی نمورمون وصله‌هایی بچسبونن که لایق عمه‌شونه. فقط به صرف اینکه ما سه تا دختر بودیم که زیر بار ادا و اصول ِبقیه نمی‌رفتیم.

 

/حاشا سرشو کرد تو سوراخی که هیچ نمی‌دونست توش چه خبره. می‌بخشمش. اما هر عوضی‌ای رو که به خودش جرات بده حرف مفت بزنه، هیچوقت. آدما، خر میان دانشگاه و گاو برمی‌گردن. من خوشحالم که حداقل خر موندم.

 

/این یه متن خصوصی نیست. براش کامنت گذاشتن هم مختص بچه‌های "فیضیه" نیست. هرکی هرچی خواست بنویسه. می‌دونم که خیلی‌ها تو دوران دانشجویی‌شون از این تجربه‌ها داشتن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:7  توسط نرگس  | 

~ ~ ~