تبليغاتX
چهارچوب
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385

 

Paul Eluard  (1895-1952)

پل الوار يکي از محبوبترين شاعران فرانسه بود. شاعري که عشق، برابري، برادري و آزادي را در اشعارش ستايش کرده است.پل الوار در جنبش مقاومت ضد فاشيستي فعال بود وشعرهاي او در ستايش آزادي بيشترين کمک را به اين جبهه نمود. آزادي انسان در مرکزشعر او قرار دارد.

 يک لبخند

شب هرگز مطلق نيست 

سرانجام هر غمي به پنجره اي باز ختم مي شود

پنجره اي که آنجا ميدرخشد

هميشه روءيايي بيدار مي ماند

آرزويي که خشنود مي کند گرسنه اي را

قلبي سخي

دستي باز

چشمي مواظب

يک زندگي ، زندگي اي که با ديگران تقسيم کنيم

«برگرفته از سایت رواق»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:56  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و ششم فروردین 1385

 

 

تو ایستگاه آزادی بود که صندلی روبروم خالی شد و با احساس آسودگی آدمی که منتظر بوده چند لحظه‌ای بشینه و نفسی بکشه، نشستم و نفس عمیقی کشیدم که هوای دم‌کرده مترو رو بدم تو. بلافاصله قیافه کوچولوی آشنایی اومد روبروم و دستشو با فال و مرغ عشق دراز کرد جلوم، آخ خدا اسم این بچه چی بود؟ متوجه نگاه پرسشگرم شد و از فرصت استفاده کرد و یه برگه فال گذاشت بغلم و رفت. تا یه دوری بزنه و باز با گردن کج جلوم بایسته، مشغول کلنجار رفتن با حافظه‌ام بودم. وقتی اومد برگه رو دادم دستش و پرسیدم: «اسمت شاهین بود؟ یا شاهرخ؟» خیره موند بهم، گفت: «شاپور». «یادته با اون دوستت بودی، بهت از اون کاغذا دادم پاره کردی؟»، همینطور بهم نگاه کرد تا یادش آمد، با خنده‌ خجالت‌زده‌ای گفت «آره، با رامین!!» یه جوری گفت "با رامین" انگار در عین شرمندگی از به‌یادآوردن ِ سرکار گذاشتن ِ یه دختر فضول خیلی کیف کرده. با اخم ساختگی و یه لبخند کوچولو پرسیدم: «چرا اون بروشورها رو پاره کردید؟»، بهانه‌گیرانه گفت: «آخه مال مدرسه بود. ما افغانی‌ایم. نمی‌تونیم بریم مدرسه»، گفتم: «خوب اون مدرسه هم مخصوص شماها بود که شناسنامه ندارید و نمی‌تونید جاهای دیگه برید. الآن هم دیگه از اونا ندارم بهت بدم»، شانه‌اش را بالا انداخت، طوری که حس کردم آنقدرها هم از این مسئله ناراضی نیست.

خوش و بشی باهاش کردم و با بدجنسی گذاشتم از شرمنده کردنش لذت ببرم. که یهو از دهنم پرید: «خلیل رو می‌شناسی؟» و بلافاصله پشیمون شدم، چون گفت: «آره، پسرخاله‌مه». شگفت‌زده شدم:«اِ؟ جدی؟ حالش خوبه؟ میاد باز اینجا؟» جواب داد آره، که نفهمیدم مال کدوم سئوالم بود. باز پرسیدم که خوبه، گفت: «آره، فقط خیلی کتک می‌خوره». نفسم گرفت. آروم پرسیدم از کی و جواب شنیدم که از داداشش. «با هم روزی بیست تومن کار می‌کنن. یه بار که مثلا دو تومن کار کرده باشه، داداشش می‌گه چرا سه تومن کار نکردی، بعد می‌زندش» نمی‌دونم حواسم بیشتر پی اون بود یا نچ‌نچ‌ها و زمزمه‌هایی که از آدمای دوروبر می‌اومد، که «روزی بیست تومن؟؟!». بعد انگار بخواد با اخبار جدید متعجبم کنه، با یه کم تظاهر به بی‌تفاوتی گفت: «چند وقت پیش تصادف کرده بود -قلبم اومد دهنم- دستش پاره شده بود» و نوک انگشت شستشو نشون داد، خیالم راحت شد و پرسیدم که حالا چطوره؟ باز میاد؟ و جواب داد که آره.

دیگه رسیده‌بودیم ایستگاه آخر. پاشد و بی‌خداحافظی رفت و من هم از جلوی نگاه کنجکاو/فضول آدمای دورم فرار کردم، تا بتونم فالی که ازش خریدم رو بخونم، فال بی‌نیت و بی‌فایده!! و بعد به این فکر کنم که چرا اینقدر خودآزارانه با این قضیه برخورد می‌کنم، و بفهمم که دلم می‌خواد خلیل رو باز ببینم، و داداشش رو هم که شاپور می‌گفت اسمش ابراهیمه. شاید وقتی دیدمشون بتونم بفهمم ابراهیمی که می‌دیدم اونقدر جانبدارانه دستشو می‌اندازه دور شونه‌های کوچیک خلیل، چرا تو تنهایی خودشون خلیل رو "کتک" می‌زنه. "کتک" می‌زنه؟؟ مگه ابراهیم 10 – 12 ساله چی از زندگی دیده که داداشش رو "کتک" بزنه؟

از دست اون همه آدم و زمزمه‌هاشون هم به شدت عصبانی بودم. چه اهمیتی داره که این بچه‌ها روزی چقدر درآمد دارن، وقتی هیچ مدرسه‌ای قبولشون نمی‌کنه چون افغانی‌ان و شناسنامه ندارن؟ و اگه هم داشته باشن باید برن مدرسه مخصوص افغانی‌ها که از کتاب‌های نهضت ما بهشون درس بدن و تازه کتک زدن به خاطر درس هم اونجا کار عادی و واجبی به‌نظر بیاد؟ چه فرقی می‌کنه چقدر پول گیرشون میاد وقتی به خاطرش اینقدر تحقیر می‌شن؟ که وقتی ملت فهمیدن شاپور افغانیه زمزمه‌های حیرت و تحقیرشون بلند شد.

 

// دلم برای پروِِِژه تنگ شده، برای دیدن اون همه بچه که فقط تو حیاط کوچولوی اون خونهء قدیمی، احساس امنیت و شادی می‌کنن. می‌خوام بدونم آذر بالاخره برگشت افغانستان؟ قیوم چی شد با اون صدای خنده‌دار و شیطنت هاش؟ و شهرام، وای که باور نمی‌کردم این شاگرد خیاط شعر هم بگه. و علیرضا که خیلی دوست داشت روی میز تو حیاط بایسته و ناغافل بپره رو پشتم.

می‌تونم دونه‌دونه‌شونو اسم ببرم. اما فایده‌ای به حالم نداره. فقط دلتنگ‌تر می‌شم و عصبانی از این که دیگه نمی‌تونم برم اونجا، چون من هم مثل اونا سرگرم "پول درآوردن"ام.  

 

//"ابراهیم" و "خلیل"... عجیب نیست؟ نمی‌دونم پدر و مادرشون تو این تصادف عمدی داشتن یا نه. "خلیل" لقب "ابراهیم"ه و بدلش. در حالت کلی هر کدوم رو که بگی، منظورت یه نفر بیشتر نیست. خلیل ابراهیمه و ابراهیم، خلیل...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:18  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385

 

هرکس که جرٱت می‌یافت به چشمان مدوزا بنگرد، پیش از آن که مجال بیابد نفس ِکشیده به سینه را بازپس دهد، سنگ می‌شد. بدان گونه سنگ و سنگین، که نیش زهرآگین گیسوان مدوزا هم بر تن سردش نمی‌نشست.

 

و مدوزا که به نفرین زندگی جاوید دچار بود، تاکنون نیز تنها مانده است، با همان نگاهی که شرربار بود و مرگ‌آفرین....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:23  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه دهم فروردین 1385

 

هن وهن‌کنان وارد ساختمان می‌شوم و با پشت پا در را می‌بندم. سرم را که بالا می‌کنم همسایهء طبقه اول را سینه به سینهء خود می‌بینم. بوی عطرش دماغم را به خارش می‌اندازد. سلام و علیکی می‌کنیم و نگاهش پی کیسه‌هایی که دستم است می‌رود. "مهمون دارید؟"، می‌گویم فردا تولدم است و خانواده‌ام به دیدنم می‌آیند. با خونسردی دروغ می‌گویم که امشب را پشت چشمی ِدر کشیک نکشد. پله‌های سه طبقه را با بیشترین سرعت ممکن بالا می‌روم که زودتر به خانه‌ام برسم. می‌رسم و وارد خانهء کوچکم می‌شوم. بوی گرد و خاک را به سینه می‌کشم و آرام می‌شوم. همه جای خانه‌ام پر از گرد و خاک است. همه کارهای مزخزف خانه‌داری را انجام می‌دهم، اما تنها کاری که هم یادم می‌رود و هم پشت گوش می‌اندازم گردگیری است. به جهنم که خانه‌ام بوی خاک می‌دهد. این‌طوری راحتم.

ظرف‌های دو روزم مانده، باید دوش هم بگیرم. غذا را از بیرون سفارش می‌دهیم. یک ساعتی طول می‌کشد تا ظرف‌ها را بشویم و دستی به سروگوش خانه بکشم. بگذار خانه را خاک بردارد، می‌خواهم بروم حمام.

 

با حوله حمام نشسته‌ام و چایم را مزه‌مزه می‌کنم. لای حوله را باز می‌کنم و دوباره به پاهایم خیره می‌شوم. عاشق انحنای کف پایم هستم. بهش که این را می‌گویم قاه قاه می‌خندد. دست به پایم می‌کشد و می‌گوید من هم هستم. هنوز نیامده، اما دیر نکرده. حول‌ وحوش 10 پیدایش می‌شود. هنوز نیم‌ساعتی فرصت دارم که بنشینم ونفسی تازه کنم. به تنم خیره می‌شوم که بارها پذیرای نوازش‌های او بوده. و فکر می‌کنم که امشب هم می‌گذارم تنم را با هیجانی شررآمیز نوازش کند. می‌گذارم مرا ببوسد و در گوشم زمزمه کند که دوستم دارد. می‌گذارم هردو از گذران شب عاشقانهء دیگری لذت ببریم.

اما نمی‌گذارم بفهمد که همسایهء طبقه اول در تدارک ِگزارش ِمهمان‌هایم، به خصوص رفت‌وآمد ِمرتب مرد جوانی که اوست، به صاحبخانه است. نمی گذارم بفهمد که پدرم با من حرف نمی‌زند و مادرم هر شب بهم توصیه می‌کند که ازدواج کنم و سروسامان بگیرم  و هر بار هم با ناله و نفرین گوشی تلفن را می‌گذارد. نمی‌گذارم بفهمد که تمام این چند سال بزرگ‌ترین لذت‌ها را به او داده‌ام و خودم را از داشتن یک زندگی عادی محروم کرده‌ام.

 

به صورتش نگاه می‌کنم و چشم‌هایش که بسته است. خودم را  روی سینه‌اش بالا می‌کشم و چانه‌اش را می‌بوسم. تکانی می‌خورد و چیزهایی زیر لب زمزمه می‌کند، اما بیدار نمی‌شود. حرف‌هایش را به خاطر میآورم و خنده‌ام می‌گیرد. "نباید به هم وابسته باشیم وقتی نمی‌خوایم ازدواج کنیم." راست می‌گوید. اصلا دلم نمی‌خواهد با مردی که به من تعهدی حس نمی‌کند ازدواج کنم. اما این بوسه‌ها چه می‌شود؟ و این آرامشی که در آغوشش دارم؟

خودم می‌دانم. هرگز نخواسته‌ام با او یا هر مرد دیگری ازدواج کنم. اما حالا، در آستانهء سی سالگی، دلم می‌خواهد آرامش ِآغوشش را همیشه داشته باشم. و این هیچ ربطی به میزان ِروشنفکری من ندارد. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم کمی بخوابم. بگذار حالا که اینجاست، آغوشش پناه ِخستگی من باشد.

 

 

 

//این داستان چند وقت تو سرم قل خورد، اما تو چند دقیقه بیرون اومد. اینه که از هر پیشنهاد و انتقادی استقبال می کنم//

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:58  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
سه شنبه هشتم فروردین 1385

 

کاش اون موجود کوچولوی بی‌دفاعی که یه صبح گند بهاری چشماشو باز کرد و عر زد، هیچ وقت زاده نشده بود.

یا کاش می‌مرد، قبل از این که بزرگ بشه...

 

شر ِنزدیکی همینه. همینه نزدیکی ِشرارت‌بار.

باید دایره‌مو بزرگتر کنم و قطرشو بیشتر. اگه بتونم. اگه دووم بیارم...

 

 

 

 

//این آخرین پست من در حال و هوای اخیره. بعدی یا داستانه یا نیست.//

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:48  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه ششم فروردین 1385

می‌دونستم این‌‌طوری می‌شه. می‌دونستم. اما اعتماد کردم به شنیدن این‌که توقعی نیست. بود و خودت هم می‌دونی، هرچند ندونی که چی بود.

و هر بار من گریه می کنم، و هر بار به خودم می‌گم دیگه به هیچ‌کس اجازه نمی‌دم بهم نزدیک بشه، و هربار اعتماد می‌کنم، و هربار می‌شکنم.

یکی مطمئنم کنه که من نباید بابت خودخواهی بقیه آزار ببینم. یکی بهم بگه که تقصیر من نیست. یکی...

خودتو بابت گریه من نمی‌بخشی؟ نه، ببخش. ولی یه فکری به حال حرفایی کن که استحقاق شنیدنشو نداشتم. حرفایی که آدم به کسی که میگه دوسش داره نمی زنه.

ولی من می‌بخشمت. ولی من باز گریه می‌کنم. ولی من این بار که آئورلیانو رو ببینم یه چیزی تو گلوم میشکنه که به اون هیچ ربطی نداره. ولی من وقتی اجازه دادم، فکر می‌کردم با بقیهء به قول تو "لیست سیاه"/(چه کلمه تحقیرآمیز زشتی) فرق می‌کنی.

و من می‌بخشمت.

و برات گریه می‌کنم.

اشتباه کردم؟

بخاطر اعتمادم؟

 

امیدوارم این طور نباشه.

هنوز.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:37  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه سوم فروردین 1385

 

خوبی؟ باهام قهری؟ خودت هم می‌دونی که مزخرف می‌گفتم. پس چرا این‌طوری می‌کنی؟ چته؟ نگام کن. می گم نگام کن. یعنی نمی‌فهمی؟ می‌دونی وقتی اخمو می‌شی چقدر زشت‌تری؟ لوس نشو. می‌دونی که شوخیه. مگه تو به موهای من نمی‌گی اسکاچ؟ بس کن. جوابمو بده. حتی زنگ هم نزدی. نمی‌زنی. اون از رفتنت، اینم از... بیا بس کنیم. من خیلی دلم گرفته. می‌دونم قهر نیستی. ولی تا وقتی بهم زنگ نزنی آروم نمی‌شم. حالا دیگه بسه. از جلوی چشام برو کنار. بهم زنگ بزن و بگو که دلت برام تنگ شده. بگو که دوستم هم داری. اونوقت حالم خوب می‌شه.

نگام نکن. راستی، مزخرف نگفتم، همه‌اش جدی بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:41  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه سوم فروردین 1385

 

 ۱ـ تو مدتی که صرف کردم برای پیدا کردن یه قالب آمادۀ البته رایگان، به یه بن‌بست، نه، یه به قول خودم بحران جنسیت رسیده‌ بودم: هیچ قالب زنونه‌ای پیدا نکردم. هیچ دروغه، فقط یکی بود که زنانگیش در کلاه و دستکش و رنگ‌های گرم پاییزی خلاصه شده بود. یه کم توقعم زیاده از قالب رایگان(!)، ولی می‌خواستم قالبی باشه که علائقم رو نشون بده، زنانگی هم یکیش.

نبود.

/

/

تا حالا چند بار بعد از تایپ آدرس ِ یه سایت فمینیستی با این پیغام برخورد کردید که:

Acsses is denied

؟

 

/

/

اینم بگم که خودم هم خودم رو سانسور می کنم (ناخودآگاه)(؟)، هر وقت از زنانگیام می‌نویسم، آخرش می‌بینم چقدر شخصیه، یا چقدر جنسی. نتیجه‌اش می‌شه پاک کردن همه.

 

می‌خوام این تابو رو برای خودم بشکنم. نمی‌دونم کی و نمی‌دونم چطور. ولی این کار رو می‌کنم. از خودسانسوری خسته‌ام و از مراعات دیگران.

 

مرا

برای آن،

که بخوانم

نیازی به دهان نیست،

 

تنها هوایی

آزاد،

کفایت می‌کند

 

 

 

۲ـ رفته‌بودم تراس که یه شاخه از گلدون یاس مامانم کش برم (یاس واقعی با رنگ نوازشگر بنفش، نه پیچ امین‌الدوله که همه/خیلی‌ها/ به اسم یاس می‌شناسن)

با صدای زیر و فراوون پرنده‌ها استقبال شدم، نه، شوکه شدم. انگار هزار تا پرنده رو درختا می‌خوندن. ایستادم و به محوطه خلوت شهرکمون نگاه کردم. آخرین باری که بیرون بودم 4 یا 5 روز پیش بود و تو این مدت، انگار با وردهای یه جادوگر، همه چی عوض شده بود. باور نمی‌کردم دارم به بهار نگاه می‌کنم. شکوفه‌ها، آواز پرنده‌ها (که ما ساده‌دلانه خیال می‌کنیم بخاطر دل ما می‌خونن!)، هوا، این هوا، این هوا که منو دیوونه می‌کنه. این هوا که هوس بیرون زدن از خونه رو به سرم می‌ندازه، این هوا که نمی‌ذارن ازش لذت ببرم. این هوا...

 

/نمی‌دونم سهم ما از این همه تازگی چیه. اصلا سهمی هم داریم؟...یا باید به فرو بردن این هوای کم‌عمر قناعت کنیم؟

 

/شاخه یاس رو گذاشتم کنار نرگس‌های خشکیده که یادگار زمستونن.

 

 

/

/

 

 

فیلم‌هایی مثل این آدمو بد تو فکر می‌بره: "دختری با گوشواره مروارید". قبلا درموردش خونده بودم و وقتی دیدم داره از شبکه 4 پخش می‌شه کلی تعجب کردم، ولی اصلا متعجب نشدم وقتی دیدم تکه‌پاره شده. بگذریم. چیزی که می‌خواستم بگم ربطی به سانسور نداشت.

داشتم به نزدیک شدن آدما به هم فکر می‌کردم و این که چقدر آزارنده است. آدما احمقانه به هم نزدیک و نزدیک‌تر و وابسته می‌شن و احمقانه‌تر از هم جدا می‌شن. وابستگی به یه آدم شرارت‌بارترین ویژگی‌/نعمت‌یه که خدا به آدما داده.می‌گم نعمت چون تو خودش بزرگ‌ترین لذت‌ها رو هم داره. لذت احساس تعلق ....

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:35  توسط نرگس  | 

~ ~ ~