تو ایستگاه آزادی بود که صندلی روبروم خالی شد و با احساس آسودگی آدمی که منتظر بوده چند لحظهای بشینه و نفسی بکشه، نشستم و نفس عمیقی کشیدم که هوای دمکرده مترو رو بدم تو. بلافاصله قیافه کوچولوی آشنایی اومد روبروم و دستشو با فال و مرغ عشق دراز کرد جلوم، آخ خدا اسم این بچه چی بود؟ متوجه نگاه پرسشگرم شد و از فرصت استفاده کرد و یه برگه فال گذاشت بغلم و رفت. تا یه دوری بزنه و باز با گردن کج جلوم بایسته، مشغول کلنجار رفتن با حافظهام بودم. وقتی اومد برگه رو دادم دستش و پرسیدم: «اسمت شاهین بود؟ یا شاهرخ؟» خیره موند بهم، گفت: «شاپور». «یادته با اون دوستت بودی، بهت از اون کاغذا دادم پاره کردی؟»، همینطور بهم نگاه کرد تا یادش آمد، با خنده خجالتزدهای گفت «آره، با رامین!!» یه جوری گفت "با رامین" انگار در عین شرمندگی از بهیادآوردن ِ سرکار گذاشتن ِ یه دختر فضول خیلی کیف کرده. با اخم ساختگی و یه لبخند کوچولو پرسیدم: «چرا اون بروشورها رو پاره کردید؟»، بهانهگیرانه گفت: «آخه مال مدرسه بود. ما افغانیایم. نمیتونیم بریم مدرسه»، گفتم: «خوب اون مدرسه هم مخصوص شماها بود که شناسنامه ندارید و نمیتونید جاهای دیگه برید. الآن هم دیگه از اونا ندارم بهت بدم»، شانهاش را بالا انداخت، طوری که حس کردم آنقدرها هم از این مسئله ناراضی نیست.
خوش و بشی باهاش کردم و با بدجنسی گذاشتم از شرمنده کردنش لذت ببرم. که یهو از دهنم پرید: «خلیل رو میشناسی؟» و بلافاصله پشیمون شدم، چون گفت: «آره، پسرخالهمه». شگفتزده شدم:«اِ؟ جدی؟ حالش خوبه؟ میاد باز اینجا؟» جواب داد آره، که نفهمیدم مال کدوم سئوالم بود. باز پرسیدم که خوبه، گفت: «آره، فقط خیلی کتک میخوره». نفسم گرفت. آروم پرسیدم از کی و جواب شنیدم که از داداشش. «با هم روزی بیست تومن کار میکنن. یه بار که مثلا دو تومن کار کرده باشه، داداشش میگه چرا سه تومن کار نکردی، بعد میزندش» نمیدونم حواسم بیشتر پی اون بود یا نچنچها و زمزمههایی که از آدمای دوروبر میاومد، که «روزی بیست تومن؟؟!». بعد انگار بخواد با اخبار جدید متعجبم کنه، با یه کم تظاهر به بیتفاوتی گفت: «چند وقت پیش تصادف کرده بود -قلبم اومد دهنم- دستش پاره شده بود» و نوک انگشت شستشو نشون داد، خیالم راحت شد و پرسیدم که حالا چطوره؟ باز میاد؟ و جواب داد که آره.
دیگه رسیدهبودیم ایستگاه آخر. پاشد و بیخداحافظی رفت و من هم از جلوی نگاه کنجکاو/فضول آدمای دورم فرار کردم، تا بتونم فالی که ازش خریدم رو بخونم، فال بینیت و بیفایده!! و بعد به این فکر کنم که چرا اینقدر خودآزارانه با این قضیه برخورد میکنم، و بفهمم که دلم میخواد خلیل رو باز ببینم، و داداشش رو هم که شاپور میگفت اسمش ابراهیمه. شاید وقتی دیدمشون بتونم بفهمم ابراهیمی که میدیدم اونقدر جانبدارانه دستشو میاندازه دور شونههای کوچیک خلیل، چرا تو تنهایی خودشون خلیل رو "کتک" میزنه. "کتک" میزنه؟؟ مگه ابراهیم 10 – 12 ساله چی از زندگی دیده که داداشش رو "کتک" بزنه؟
از دست اون همه آدم و زمزمههاشون هم به شدت عصبانی بودم. چه اهمیتی داره که این بچهها روزی چقدر درآمد دارن، وقتی هیچ مدرسهای قبولشون نمیکنه چون افغانیان و شناسنامه ندارن؟ و اگه هم داشته باشن باید برن مدرسه مخصوص افغانیها که از کتابهای نهضت ما بهشون درس بدن و تازه کتک زدن به خاطر درس هم اونجا کار عادی و واجبی بهنظر بیاد؟ چه فرقی میکنه چقدر پول گیرشون میاد وقتی به خاطرش اینقدر تحقیر میشن؟ که وقتی ملت فهمیدن شاپور افغانیه زمزمههای حیرت و تحقیرشون بلند شد.
// دلم برای پروِِِژه تنگ شده، برای دیدن اون همه بچه که فقط تو حیاط کوچولوی اون خونهء قدیمی، احساس امنیت و شادی میکنن. میخوام بدونم آذر بالاخره برگشت افغانستان؟ قیوم چی شد با اون صدای خندهدار و شیطنت هاش؟ و شهرام، وای که باور نمیکردم این شاگرد خیاط شعر هم بگه. و علیرضا که خیلی دوست داشت روی میز تو حیاط بایسته و ناغافل بپره رو پشتم.
میتونم دونهدونهشونو اسم ببرم. اما فایدهای به حالم نداره. فقط دلتنگتر میشم و عصبانی از این که دیگه نمیتونم برم اونجا، چون من هم مثل اونا سرگرم "پول درآوردن"ام.
//"ابراهیم" و "خلیل"... عجیب نیست؟ نمیدونم پدر و مادرشون تو این تصادف عمدی داشتن یا نه. "خلیل" لقب "ابراهیم"ه و بدلش. در حالت کلی هر کدوم رو که بگی، منظورت یه نفر بیشتر نیست. خلیل ابراهیمه و ابراهیم، خلیل...