تبليغاتX
چهارچوب
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384
 

 

یک ساعت و بیست و پنج دقیقه پیش سال تحویل شد.

سال نوتون مبارک.

می‌تونیم امیدوار باشیم که سال خوبی باشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:22  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
جمعه بیست و ششم اسفند 1384

 

 

دارم فکر میکنم تا کمش 10 روز دیگه چه کنم، می‌شنوم که مامانم میگه نمیای بهشت زهرا؟ جمعه آخر ساله...  آن میشم و می‌خونم که پتو رو بکش سرت که سرما نخوری، از جنس حرفای آئورلیانو، اما نه از اون. آئورلیانو رفت تا بعد از عید...

آدما یه دل دارن و هزار بار عاشق میشن، همه آدما، بی‌گفت‌وگو...

حالم از تعطیلات عید به هم می‌خوره

/

/

/

همینه که کلی کتاب واسه خودم جمع کردم، بدی‌اش اینه که می‌خوام اینا رو بخونم که روزام بگذره، نه که "می‌خوام" بخونمشون.

.

جای کتابا بودم بهم بر می‌خورد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:34  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384
 

نظرتون چیه راجع به این قالب؟!

راستشو بخوایید خودم زیاد دوست ندارم. فقط از اون یکی خسته شده بودم.

چه کنم؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:44  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384

 

دیشب داشتم کارت‌های تبریک عیدم رو درست می‌کردم، شمردمشون، حتی نصف کارت‌های پارسال هم نبودن... هر سال دریغ...

امسال آدمای کمی بودن که "دلم بخواد" بهشون بگم سال نو مبارک... حسین، ضحی، حامد، الهام، نادر و سیامک. همین؟ آره خوب، بین اونایی که می‌بینمشون و می‌شناسمشون!

امروز هم هی آدمایی رو دیدم که پارسال براشون کارت درست کرده بودم و امسال هر دومون به تبریک خشک و خالی بسنده کردیم. خوبی‌اش اینه که جریان دوطرفه است!!

.

.

نمی‌دونم این موضوع چقدر مهمه، که یه سری آدما قبلا خیلی بیشتر برات مهم بودن و حالا نیستن، ولی هرقدر هم بخوای بی‌تفاوت باشی یه چیزی ته ته ذهنت سنگینی می‌کنه.

 

/

/

/

/

 

چه خبره؟ دارم دیوانه می‌شم، حتی فکرش هم چنان قلبمو فشار میده که می‌خواد بترکه. یکی معتاده، یکی صبح به صبح خون بالا میاره، اون یکی چشمش از فشار عصبی خون ریزی می کنه. چند سالمونه؟ 22؟ 23؟ فوقش 24.... اگه بمیره؟... اگه کور بشه؟... اگه...

چه پایان سال مزخرفی.

این سال 85 داره رو چنان کثافت و نکبتی فرود میاد که گمون نکنم بشه به یمن هزار خروار سبزه و آینه و آب نحوستشو گرفت.

.

.

من می خوام زودتر از اونایی که دوسشون دارم بمیرم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:12  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384

کمی دیگر سال، نو می شود،

عید می شود دو سه روز دیگر،

عید می آید که لباس نو بپوشیم و مهمانی برویم و روی هم را ببوسیم و با نیش باز بگوییم: نوروزتان پیروز، هر روزتان...

گند بزنن به اینا همه، من هنوز نتونستم بفهمم عید واسه خلیل چه شکلیه... خلیل ساکته، خلیل کوچولوئه، صورت خلیل تپل و با نمکه، خلیل کثیف نیست، لباسای خلیل پاره نیست... ولی خلیل زیادی ساکته، خلیل خیلی وقته با من حرف نمیزنه، خلیل هر وقت منو میبینه روشو می کنه اون ور و باید بال بال بزنم تا بیاد طرفم، باید اونقدر واسه درآوردن پول از کیفم دست دست کنم تا بتونم دو کلمه بهش بگم و  اون... انگار نه انگار... یه ورقه فال بده دستم و زود خودشو لای زنای چاق و خرفتی که دارن می رن بازار گم کنه (ایستگاه امام خمینی پیاده می شی، خط حرم مطهر رو سوار می شی و یه ایستگاه دیگه می ری، چند بار اینو واسه احمق هایی که با اون همه تابلوی راهنما بازم نمی فهمن چه کار کنن، تکرار کرده باشم خوبه؟)

من حاضرم چند تا عیدم رو بدم تا بدونم چی پشت نگاه خلیله که شکم منو سوراخ می کنه و از حلقومم میاد بیرون.

من میخوام دیگه خلیل رو نبینم، من نمی خوام دیگه خلیل رو ببینم، من نمی خوام باز خلیل رو ببینم و سکوتش بشه مشت تو دلم و نفسم درنیاد، من می خوام عید بهم خوش بگذره، من می خوام برم مهمونی، نیشم رو باز کنم و بگم: عیدتون ...............

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:48  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
چمه؟ چمه؟ گمم؟ پیدا هم نیستم آخه. 
لعنت به نادر با این عیدانه اش... "میرا" ...میرا... میخوام جای میرا باشم... میخوام میرای کریستوفر فرانک باشم... میخوام میرای اون باشم...
سپاسمندم نادر جان. اگر بدونی که چقدر چسبید...
بخونیدش شما هم.....

میرا، کریستوفر فرانک، لیلی گلستان، بازتاب نگار، ۱۲۰۰ تومان

...

تنها در دشت راه می روم. معمولا باید با چند رفیق همراه بود، زیرا وقتی بتوانی همراه چند نفر باشی، تنها بودن خلاف قانون است.

اما هیچ کدام از این ها، در مقایسه با کاری که در این لحظه شروع می کنم، چیزی نیست: من می نویسم و برای خودم می نویسم.

با همه این احوال، من نمی ترسم. فقط یک ترس دارم: همان که در حضور میرا حس می کنم.

روز شده است. باید دست نگه دارم.

...

نقاب خرد شده بود و او تکه هایش را می کند، در حالی که پوستش نیز با آن ها کنده می شد. پوشیده از خون. برای آخرین بار نگاهمان کرد، و ناگهان او را شناختم. تویا صورت قرمز و براقش را به شیشه چسباند و کلماتی به من گفت که نفهمیدم. سربازها هر کدام یک بازویش را گرفتند و او را بردند.

...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:23  توسط نرگس  | 

~ ~ ~