تبليغاتX
چهارچوب
شنبه بیست و نهم بهمن 1384

 

حاضر و آماده نشسته بود و منتظر که مرد بیاید و ماشین را روشن کند. سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و به حرکات تند مرد نگاه می کرد. وارد اتوبان که شدند دست دراز کرد و پس گردن او گذاشت. مرد تکانی به خود داد انگار که بخواهد حشره ای را از خود دور کند :«نکن» دو انگشت را آرام روی مهره گردنش کشید. مرد دستش را گرفت و پایین گذاشت و زمزمه کرد :«نکن، حواسم پرت میشه» به مرد خندید. دستش را پشت سرش گذاشت و پاهایش را تا می توانست دراز کرد. «جا کمه، باید یه وری بشینم و پاهامو رو پات دراز کنم، خوشم نمیاد پاهام اینطوری خم بمونه» مرد خندید که :«دیگه چی؟»، «دیگه هیچی، ولی اونوقت حواست خیلی پرت میشه و لابد تصادف می کنیم» مرد کنجکاوانه نگاهش کرد:«خوب؟»، «بعد تو قطع نخاع میشی، من هم پاهام میشکنه، تو فلج میشی، افسردگی می گیری و قاعدتا خودکشی می کنی، من اما یکی دو ماه بعد خوب میشم».«عجب!» خودش هم از تصور چنین اتفاقی سر ذوق آمده بود و بلند می خندید. راست سر جایش نشست:«دیروز رفته بودم آرایشگاه، ببین ابروم خوب شده؟» مرد سرسری نگاهی کرد و به تایید سر تکان داد. «برو بابا تو هم، زده ابرومو لنگه به لنگه کرده، خنگ خدا. ولی می گفت موی بلوند کوتاه خیلی بهم میاد، شاید هفته بعد رفتم موهامو زدم و رنگ کردم» آنقدر ساکت ماند تا مرد نگاهی به موهایش کند و بگوید  :«شرابی کن». دوباره خندید «برو بابا با این سلیقه ات» و صبر کرد تا وارد خروجی اتوبان شوند. نگاهش به دست های مرد روی فرمان خیره ماند. به جلو خیز برداشت :«دستتو بده ببینم» و دست مرد را چنگ زد و محکم نگه داشت تا ناخن های سفید انگشتانش را روی پوست نرم زرد ببیند. مرد کلافه شده بود که دستش را کشید :«دیوونه ای» لب هایش را به هم فشرد و ابرویی بالا انداخت  «شاید، مطمئن نیستم.» و دید که مرد چطور لبخندش را پنهان کرد. «دیشب یک کلام به مامانم گفتم چند شبه خوابم نمی بره، پاشد زنگ زد به خاله ام و دستور چند تا جوشونده و پماد و ضماد رو گرفت، بیچاره شدم.» نیم نگاهی به مرد انداخت که با دقت به جلو نگاه می کرد. «فکرشو بکن که هر شب باید کلی از اینا بریزم تو معده ام.» مرد گفت :«طفلکی» و به آرامی ماشین را پشت چراغ قرمز نگه داشت. دست به سینه نشست و پاهایش را تا می توانست دراز کرد، سرش را به شیشه چسباند و به شمارنده چراغ قرمز خیره شد. شمارنده به صفر رسید و چراغ سبز شد. از چهارراه که رد شدند مرد به ملایمت پرسید :«چرا ساکتی؟» بی حرکت ماند :«چه کار کنم؟»، «یه چیزی بگو» نگاهش را از ماشین ها و مغازه ها برنداشت :«خوشم نمیاد که اینقدر دوستت دارم.»

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:39  توسط نرگس  | 

~ ~ ~
یکشنبه شانزدهم بهمن 1384

با مامان و بابام اومدیم اینجا. من اینجا رو بیشتر دوست دارم، چون فامیلام اینجان. تو کیش فقط رومینا هست، اونم همه اش با من دعوا می کنه. تازه هروقت ازش حرف می زنم همه بهم میگن: دیگه با رومینا بازی نکنی ها، خوب؟ منم میگم خوب، اما آخه تنهایی که نمی تونم بازی کنم.اینجا خیلی بهتره، هر جا برم یه عالم آدم هست که باهاشون بازی کنم، کلی هم برام خوراکی می خرن. مثل مامان لعیا که همیشه بهم خوراکی میده و میگه بابا حسین فرستاده. خوراکی ها خوبن فقط ای کاش بابا حسین خودش اینا رو برام بیاره. آخه خیلی دلم براش تنگ شده، بعضی وقتا پیش خودم خیال میکنم که میاد و منو می بره بیرون. یادمه وقتی کوچیک تر بودم بابا حسین منو می برد و از مغازه آقا مجید برام شکلات می خرید. حیف که قیافه اش یادم نمیاد، این عکسایی هم که نشونم میدن هیچ کدوم شبیه اون نیست. اون دفعه که تنها اومده بودم اینجا، هر وقت از بابا حسین حرف می زدم مامان لعیا گریه اش می گرفت. من هم نمی فهمیدم چرا. حتی بار موقع شام وقتی بهشون گفتم که دارم چه فکری می کنم خاله نرگس سرم داد کشید. من به مامان لعیا نگاه کردم، اما اون داشت صورتشو پاک می کرد. تقصیر من نبود که فکر می کردم اونا بهم دروغ میگن و بابا حسین نمرده. آخه پس چه جوری برام خوراکی می فرسته. مامانم میگه رفته پیش خدا. اون روزی هم که داشتم بر می گشتم خونه مون، پرسیدم پس بابا حسین کی میاد که از اونم خداحافظی کنم؟ مامان لعیا دوباره گفت: عزیز دلم، بابا حسین پیش خداست، نمیاد. منم عصبانی شدم و گفتم: این دفعه میرم خدا رو می کشم که بابا حسینمو ول کنه. مامان لعیا زبونشو گاز گرفت و گفت که از این حرفا نزنم. ولی آخه اگه خدا مهربونه چرا نمی ذاره بابا حسین بیاد و منو ببره گردش؟ بعدا خاله نرگس ازم پرسید تو خدا رو دوست داری؟ بهش گفتم که آره، ولی خدای اینجا رو بیشتر از خدای خونه مون دوست دارم، چون برام خوراکی می فرسته، مثل بابا حسین. بعد چشای خاله گرد شد و گفت مگه خدای اونجا چه جوریه؟ چقدر خنگه، مگه خودش نمی دونه؟ منم جوابشو ندادم و به جاش رفتم پیش خاله مینا که بذاره خونه سازی بازی کنم. خاله نرگس رو دوست ندارم چون همه اش سئوال پیچم می کنه و چه سئوالای مسخره ای هم. اون روز ازم پرسید فرشته ها چه جوری ان؟ گفتم که اونا خوب و مهربونن. گفت خوب یعنی چی؟ یعنی چه جوری؟ فهمیدم تا حالا فرشته ندیده، اونوقت بهش گفتم فرشته یعنی یه خط، بازم یه خط، بازم یه خط، بازم یه خط، بازم یه خط، بازم یه خط، بازم یه خط، بعد یه دایره، بعد دوباره یه خط، بعد بازم یه خط، بازم یه خط، بازم یه خط، بازم یه خط، بازم یه خط. دوباره چشاش گرد شد. گفت اینی که گفتی چی بود؟ نگفتم خنگه؟

من به فرشته ها حسودیم میشه، چون بابا حسین به جای من می بردشون بیرون و براشون شکلات می خره. همیشه که به عکسش نگاه می کنم (همون عکسش که مامانم میگه لباس پلیس تنشه) فکر می کنم که کاش پلیس نبود و نمرده بود. مامانم میگه دزدا اونو نکشتن، اما آخه پلیسا رو دزدا می کشن دیگه. نمی دونم کدوم حرفشون راسته، چون اون شب سر سفره همینو گفتم که بابا حسین پلیس نیست، چون اگه بود پس دزدا کشته بودنش. حالا که پلیس نیست پس زنده است. وقتی اینا رو بهشون میگم مامان لعیا گریه اش میگیره، خاله هم منو بغل می کنه و می بره یه اتاق دیگه. فکر می کنه من نمی فهمم که می خواد سرمو گرم کنه. عوضش به عکس بابا حسین نگاه می کنم که از توش در میاد و بهم میخنده و برام دست تکون میده. منم میذارم بقیه سرمو شیره بمالن و فکر کنن من باور می کنم که اون مرده.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:3  توسط نرگس  | 

~ ~ ~