حاضر و آماده نشسته بود و منتظر که مرد بیاید و ماشین را روشن کند. سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و به حرکات تند مرد نگاه می کرد. وارد اتوبان که شدند دست دراز کرد و پس گردن او گذاشت. مرد تکانی به خود داد انگار که بخواهد حشره ای را از خود دور کند :«نکن» دو انگشت را آرام روی مهره گردنش کشید. مرد دستش را گرفت و پایین گذاشت و زمزمه کرد :«نکن، حواسم پرت میشه» به مرد خندید. دستش را پشت سرش گذاشت و پاهایش را تا می توانست دراز کرد. «جا کمه، باید یه وری بشینم و پاهامو رو پات دراز کنم، خوشم نمیاد پاهام اینطوری خم بمونه» مرد خندید که :«دیگه چی؟»، «دیگه هیچی، ولی اونوقت حواست خیلی پرت میشه و لابد تصادف می کنیم» مرد کنجکاوانه نگاهش کرد:«خوب؟»، «بعد تو قطع نخاع میشی، من هم پاهام میشکنه، تو فلج میشی، افسردگی می گیری و قاعدتا خودکشی می کنی، من اما یکی دو ماه بعد خوب میشم».«عجب!» خودش هم از تصور چنین اتفاقی سر ذوق آمده بود و بلند می خندید. راست سر جایش نشست:«دیروز رفته بودم آرایشگاه، ببین ابروم خوب شده؟» مرد سرسری نگاهی کرد و به تایید سر تکان داد. «برو بابا تو هم، زده ابرومو لنگه به لنگه کرده، خنگ خدا. ولی می گفت موی بلوند کوتاه خیلی بهم میاد، شاید هفته بعد رفتم موهامو زدم و رنگ کردم» آنقدر ساکت ماند تا مرد نگاهی به موهایش کند و بگوید :«شرابی کن». دوباره خندید «برو بابا با این سلیقه ات» و صبر کرد تا وارد خروجی اتوبان شوند. نگاهش به دست های مرد روی فرمان خیره ماند. به جلو خیز برداشت :«دستتو بده ببینم» و دست مرد را چنگ زد و محکم نگه داشت تا ناخن های سفید انگشتانش را روی پوست نرم زرد ببیند. مرد کلافه شده بود که دستش را کشید :«دیوونه ای» لب هایش را به هم فشرد و ابرویی بالا انداخت «شاید، مطمئن نیستم.» و دید که مرد چطور لبخندش را پنهان کرد. «دیشب یک کلام به مامانم گفتم چند شبه خوابم نمی بره، پاشد زنگ زد به خاله ام و دستور چند تا جوشونده و پماد و ضماد رو گرفت، بیچاره شدم.» نیم نگاهی به مرد انداخت که با دقت به جلو نگاه می کرد. «فکرشو بکن که هر شب باید کلی از اینا بریزم تو معده ام.» مرد گفت :«طفلکی» و به آرامی ماشین را پشت چراغ قرمز نگه داشت. دست به سینه نشست و پاهایش را تا می توانست دراز کرد، سرش را به شیشه چسباند و به شمارنده چراغ قرمز خیره شد. شمارنده به صفر رسید و چراغ سبز شد. از چهارراه که رد شدند مرد به ملایمت پرسید :«چرا ساکتی؟» بی حرکت ماند :«چه کار کنم؟»، «یه چیزی بگو» نگاهش را از ماشین ها و مغازه ها برنداشت :«خوشم نمیاد که اینقدر دوستت دارم.»

