تو یه کافه سانتی مانتال (که از قضا اسمش نارسیسه!) نشسته بودم روبروی یه دوست که پسره اما دوست پسر نیست، خیلی عزیزه و سنگ صبور من. حالم خوب بود اولش. خیلی معقول نشسته بودم و اداهای روشنفکرانه در می آوردم، یعنی سیگار می کشیدم. اما کم کم حرف هام رسید به چیزی که چند وقته ذهن منو دربست قفل کرده. اول پک هام تند تر شد و عمیقتر. دود نرم سیگار تو دماغ و دهنم می پیچید و حسابی که گیجم می کرد آروم می اومد بیرون. بعد قلبم شروع کرد با سرعت دیوانه واری زدن ـ این بازی جدید قلبمه، گاهی حتی بیخودی تند میزنه، لابد واسه این که یادم بندازه من هم "قلب" دارم، گور باباش ـ بعد شروع کردم چرت و پرت گفتن. ذهن آنارشیستم شروع کرد از این شاخه به اون شاخه پریدن و بیرون دادن حرف های صد من یه غاز. وسط حرفام بهش گفتم که دارم شر میگم، فقط واسه این که بدونه.دستام می لرزید و سر جام بند نبودم. بعد یهو ساکت شدم و گفتم : چرا هیشکی به من نمی گه که چیکار کنم؟ فقط نگام کرد. دیگه احتیاجی نبود جواب بده، گرچه منتظر هم نبودم. میدونست دارم تخلیه می کنم خودمو و هیچی نگفت. می دونست که منتظر نیستم کسی بیاد و بگه بیا و این کارو انجام بده. می دونست فقط از این همه سعی واسه دونستنش خسته ام. فکر می کرد توانایی ادامه دارم. فکر می کرد اونقدر قوی ام که می تونم از پسش بر بیام. اما نمی دونست که موضوع اصلا این نیست که واسه "اون موضوع " خاص دنبال چاره می گردم. نمی دونست که ذهنم از اون گذر کرده و رسیده به یه معضل بزرگتر....
ولش کن، نمی خوام اینجا بشه جای بروز تخیلات احمقانه ام...
همین که همینا رو نوشتم بسمه، فعلا البته.

