لینک پوستر برای دیدن:
http://i21.tinypic.com/ipcryd.jpg
لینک پوستر برای دیدن:
http://i21.tinypic.com/ipcryd.jpg
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:11  توسط نرگس
پنجشنبه ۱۵ شهريورماه ۱۳۸۶ ساعت ۳ بعد از ظهر افتتاحيه نمایشگاه عکس بچه های جمعيت دفاع از كودكان كار و خيابان تو محل پروژه است. اين نمايشگاه حاصل ۶ ماه فعاليت راحله عزيز و كمكهاي زهرا و سهيله. اون آبانبار بزرگ كه حالا گالري شده به زحمت شسته و رنگ شده. و اثرات تخدير كننده بنزين رو خود من هم موقع رنگ كردن اونجا تجربه كردم. (حيف كه چارچوبو بستم، وگرنه تعريف اون لحظههاي از خود بيخبري چه ميشد. برخي منابع آگاه فرمودن از گراس هم بهتره اين بنزين بي پدر. قرار شده همگي بريم كارت سوخت بگيريم). يعني كه خيلي زحمت كشيده شده براش. به علاوهي ذوق خود بچهها كه عكسهاشونو به نمايش گذاشتن.
خلاصه كه تشريف بياوريد، خوشحال ميشوند دوستان.

لینک پوستر برای بزرگ دیدن و آدرس و مابقی قضایا!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:20  توسط نرگس
1- اين آخرين حرفها هستند، پس تند تند ميگمشون.
2- Underground امير كاستاريكا معركه بود، بازي شخصيت زن فوقالعاده و موسيقي گوران برگوويچ اعجابانگيز. اون آهنگ معروف رو شنيدن و ترجمهي فارسيشو دونستن خيلي خوب بود: "چه كسي ميداند". تو دو جاي فيلم با فاصلهي بيست سال زن و دو تا معشوق/ نامزدهاش دست رو شونهي هم گذاشتهن، ميچرخن و ميخونن. به شخصه صحنهي عروسي توي زيرزمين رو بيشتر دوست داشتم.
3- Every One Says I Love U از چيزي كه فكر ميكردم بهتر بود. حداقل از Match Point بهتر بود. طنز وودي آلن را دوست ميداشتم. توي موزيكالهايي كه ديدهام بعد از كاباره در رتبهي دوم قرار ميگيرد! ويولنزن روي بام به خاطر ترجمه و بازسازي فوقالعادهي بعضي از آهنگهاشه كه در رتبهي سوم جا گرفته است! فكر كن. سه تا دختر 15 تا 20 ساله دارن رخت ميشورن و هي به فارسي ميخونن: من شوهر ميخوام! (نقل به مضمون)
3- Down By Law اگر روبرتو بنيني رو با اون لبخند احمقانهي شاديبخشش نداشت قطعا چيزي كم ميداشت. يكي اين طرفا بود كه جيم جارموش دوست ميداشت...
4- اين آخري That Obscure Object Of Desire از آقاي ديوانه بونوئل كه بسيار تصادفي بين فيلمهاي اون آقايي كه كنار مترو شهيد بهشتي فيلم ميفروشه پيداش كردم! مردهي ايدهي صاف و سادهي دو نفر براي دو وجه شخصيت دختره هستم.
5- خيلي خوبه كه آدم به فاصلهي كمي اين همه فيلم خوب ببينه و چند تا هم گذاشته باشه واسه "بعدا" كه فيلم خونش اومد پايين.
6- تصميم كبري گرفتهام. گمونم بسه. چهارچوب رو ميگم. تو اين دو سال خدمات فراواني به من كرده كه همه رو با قدرشناسي عميقي ارج مينهم. قلمبه حرف زدنم هم واسه احتراميه كه واسه اين موجود مجازي دوستداشتنيم قائلم. وبگرديم رو تعطيل نميكنم. اما اينجا رو ديگه آپديت نخواهم كرد. اگر هم روزي برگردم به فضاي از هر چمن گلي چهارچوب نخواهد بود. به صورت تخصصيتر و مرتبتر و با انگيزهتري خواهم نوشت. شايد. كه مخاطبان چهارچوب رو به اون كاري نخواهد بود.
7- خداحافظ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:34  توسط نرگس
|
راستش خیلی فکر نمی کردم وبلاگ یا سایت جامعی در مورد مطالعات فرهنگی وجود داشته باشه!! از راز شروع شد که از ویکیپدیا ردیابیش کرده بودم و لابلای مطالب خصوصی و خانوادگیش یه چیزایی هم از مطالعات فرهنگی میگه. البته قبلترش سایت ناصر فکوهی بود که خیلی تخصصیه. بعد همین چند وقت پیش بود که یهو حجم عظیمی از شبکهی به هم پیوستهای از وبلاگهای مربوط به این موضوع رو پیدا کردم و .... شگفتی و یأس!! نمیدونم چرا با وجود همهی تلاشهام و همهی خوندنها و همهی روحیه دادن و تشویق بقیه و کلی شنیدن این که "تو میتونی"، اینقدر اعتماد به نفسم پایینه راجع بهش. نمیفهمم. حتی یادآوری اینکه با وجود همهی نخوندنهام کنکور سال پیش رو گند نزدم هم خیالم رو راحت نمیکنه. یه چیزی کمه. یه چیزی مثل این که به جای شیش سال سر و کله زدن با ریاضیاتی که حتی حالا هم به زحمت میتونم خودمو راضی کنم اون قضیه ی تیلور نفرتانگیزو که مثل نخود تو هر آشی پیداش میشد رو یادم بیارم، باید همینو میخوندم. باید مارکس و دروکیم و بوردیو و مالینوفسکی میخوندم. نه این که الان کشته مردهی نظریات اینا هستم ها. ولی موضوع اینه که این آش شله قلمکاری که از ادبیات، روانکاوی، جامعهشناسی، تاریخ، اسطوره و باقی چیزا درست میشه خوب به مزاج من سازگاره. فقط ای کاش یه کم حافظهی بهتری داشتم.. اینجور وقتا که خیلی بی اعتماد به نفس میشم، حرف اون آقای کتابفروشی منابع علوم اجتماعی تو بازارچه کتاب یادم میاد که بهم گفت واسه رتبهی یک بخون فقط. با وجود اینکه تقریبا مطمئنم اینو گفت که به شرکت تو کلاسهاش ترغیبم کنه، ولی میخوام سعی خودمو کنم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:16  توسط نرگس
|
تازه دشمنم پیدا کرده طفلک!
به فلانم هم نیست. جفتش.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:35  توسط نرگس
|
خاطرهها بس نیستند، برای این دلتنگی. نگاهم نکن. وحشی شدهام. چنگ میکشم و جای ناخنهایم میماند روی صورتی که میبوسمش هی و تمام نمیشود.
نيامدي هم عيب ندارد. دست دست نميكنم. ميروم روي اقيانوس، با همهي بادهاي شمال ميخوابم و موجهاي عشقبازی ما تو را ميبرد تا جزيرههايي كه پر است از بومیانی كه جان ميدهند براي يك تكه گوشت تازهي آدم.
سيراب ميكنم باد را و خوابم ميكند توي آشيانهي عقابي كه كوههاي الدورادو را نشانمان داده بود. جوجههاي حرامزادهام را ميگيرم زير كرك و پري كه مدتهاست ريختهاند و شبانه با باد زوزه ميكشم و دنبال استخوانهايي ميگردم كه آدمخواران به دريا ميريزند.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:6  توسط نرگس
|
سومين پنجشنبه است كه با بچههاي NGO توي زيرزمين پروژه كه قبلا آبانبار بوده گل كوچيك بازي ميكنم. اين بار، همهي خشم و بغضمو زدم زير توپ و هي گل خوردم و هي با هر بار گل زدن بشير و محمدرضا جيغ كشيدم. پيشرفتم بد نيست. امروز سر اين كه برم كدوم تيم بگو مگويي هم شد. خوشحالم. ناراحتم. دق دارم. ميخواستم تا ميتونم اونجا بمونم و خاك و گچ قورت بدم و بدوم. بدوم. بدوم. بدوم. حتي توپ كه خورد توي دماغم و عينكم پرت شد بدم نيومد، كه شفيع يكبار ديگه توپ رو شوت كنه كه پهن بشه توي صورتم. محمدرضا كه داد ميزد خاله شوتت خوب بود، ذوق ميكردم و باهاش جيغ ميكشيدم. محمدرضا! تو خيلي خوبي. من عاشق دريبل كردنتم و داستانهايي كه مينويسي. وقتي ميايم بالا و همهمون مثل شاگرد بناها سفيد شديم، دلم ميخواد سرتو بگيرم زير شير آب و پس گردن آفتاب سوختهتو بشورم و تو خودتو از زير دستم بكشي كنار، كه يعني مردي هستي براي خودت و از دخترا خوشت نمياد. و دستت درد نكنه كه دكمهي مانتوم رو هم پيدا كردي.
و تو، كه رفتي و دوري. ميدونم كه هيچوقت نميتونم بهت گل بزنم. حتي نميتونم توپو ازت بگيرم. ميتوني دريبلم كني و لايي بزني بهم و منو دور خودم بچرخوني. بعدش خيلي خوشگل توپو گل كني. ميدونم اين كارا برات مثل آب خوردنه. ميدونم بلدي. ميدونم كارت درسته. اما نميدوني كه برام مهم نيست هزار تا گل بهم بزني و بهم بخندي و حتي نذاري خاك و گچ سر و روت رو تميز كنم. نميدوني كه اينم مهم نيست كه دوري. نميدوني كه مهم اينه كه هستي. نميدوني كه دستم بهت نميرسه، اما نفست ميخوره توي صورتم و صدات پشت گوشمو قلقلك ميده. نميدوني كه هستي. حضورت مث يه توپ سفيد تو چمناي سبز سير واضحه. انكارش نكن.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:17  توسط نرگس
|
روسری روی سرم سنگینی میکند باز. تحمل گرهی زیر گلویم را ندارم که انگار به زبری ناخنهای تازه شکسته پوستم را میخراشد. فکر میکنم باید جایی باشم. و از خودم میپرسم کجا؟ رهگذری از کنارم رد میشود و بوی عطر تند گرانقیمت خودنمایانهاش تا توی مویرگهای مغزم نفوذ میکند و به عطسهام میاندازد. برمیگردم و نگاهش میکنم که رفته کنار خیابان ایستاده و برای سمندهای نارنجی دست تکان میدهد. فکر میکنم من هم بروم سوار تاکسی شوم و از راننده بخواهم مرا هرجا که به ذهنش رسید ببرد. میگویم ونک و سوار یک پیکان قراضه میشوم. تصمیم گرفتهام بروم پارک ملت. بعد از ظهر یک روز وسط هفته، توی این آفتاب داغ لاکردار حتما کسی جز معتادها و ولگردها و نگهبانها آنجا نیست. گیرم دوسه جفت دختر و پسر هم باشند که جای دیگری برای تنگ هم نشستن و زمزمه کردن پیدا نمیکنند. نگاهشان میکنم که دست پسر رفته روی پهلوی دختر نشسته و دختر نمیخندد، خیره نگاهش میکند و هرجای دیگری بود لابد تا حالا روی چانهی پسر پر بود از رد سرخ رژلبی که برق میزند روی لبهاش. پسر که مرا میبیند غافلگیر نمیشود، به رویم میخندد و دختر را که خجالت کشیده از حضور عابر فضول به طرف خود میکشد. میخندم بهشان. راه شیبدار به طرف کاجها را میروم بالا و میرسم به پلهها و رج به رج کاجهای بلند پیر. دلم تنگ شده بود برای اینجایی که یک وقتی فکر میکردم فقط کنج تنهایی من است و نبود. رفتم روبروی همان کاج خمیده و تکیه دادم به دیوارهی سنگی و پاهایم را دراز کردم. روسریام را ول کردم روی شانههایم و سیگارم را روشن کردم. فکر کردم کجاست آن مرد نیمه دیوانهی معتادی که چمباتمه نشست روبرویم و گفت که پانزده سال حبسم را میکشد؟ که چقدر بعدها بهش فکر کرده بودم و هربار حس گنگ درهمی از ترحم و ترس سرم را پر کرده بود. از آن وقت دیگر نیامده بودم اینجا. داشتم کتاب میخواندم و بهش گفتم مزاحمم نشود. پرسید که درس میخوانم و جواب دادم آره. بیهوا آمده بود و من که سرم پایین بود تا از روبرویم نگذشت ندیدمش. رد شد و کمی بعد برگشت. دست را تکیه داد به تنهی خمیدهی همین درخت و پرسید سیگاری میخوای؟ نگاهش کردم، که جوان بود و شاید سی و یکی دو ساله با موهای مجعد آشفته. شلوار سیاه پارچهای تنش بود و رنگ پیراهنش یادم نیست. پکی به سیگارم زدم و سرم راتکان دادم که نه. تل؟ نه. پس اینجا چهکار میکنی؟ گفتم که بهش مربوط نیست و برود پی کارش. نرفت پی کارش. آمد جلو و من بلند گفتم جلو نیا. ایستاد، سرتاپایم را نگاهم کرد که مقنعهام روی سرم نبود، همانطور نشسته بودم و پا روی پا انداخته بودم و کفشهایم را گذاشتهبودم کنارم، پای درخت. گفت باشه، و نشست. سیگار و کبریت خواست. دادم. روشن کرد و همانطور چمباتمه دو قدم آمد جلو که نمیدانم چه بگوید. بهش گفتم که بهت گفتم جلو نیا، پاشو برو. همان موقع گفت، که از مرامت خوشم اومده، که پونزده سال حبستو میکشم جون تو، که تا هروقت بخوای واست صبر میکنم. بهش خندیدم. نگفتم جیغ میکشم که همه بریزند اینجا و پلیس با کتک ببردت. گفتم برو و اگر نه من میرم. گفت باشه و از جایش تکان نخورد. نیم خیز شدم که دارم میروم. بلند شد. گفت باشه میرم. و رفت. به زحمت از روی پنجههای پا بلند شد و سلانه سلانه رفت. تند و تند وسایلم را ریختم توی کیفم و کفشهایم را پوشیدم و بلند شدم بروم. توی راه روسری را کشیدم روی سرم و چاقوی ضامندار سبز ارتشی را که این همه وقت زیر کتاب توی مشتم میفشردم انداختم توی جیبم و دویدم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:18  توسط نرگس
|
فحش و لعنتمو نثار کی کنم؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:46  توسط نرگس
|
حالم بده. به بدترین وجهی که میشه که در حین جمع و تفریق هوار تا عدد دچارش شد حالم بده. صبح داشتم فکر می کردم زنگ بزنم سمیه با هم بریم کافه تیتر، اگه امروز نشد تو همین هفته. ظهر تو اینترنت دیدیم بسته شده به دستور اماکن.
این هم ادامه ی مزخرفات فرا کیهانی!!! اف اف یو کیهان!!
و این مطلبی که وقتی که خوندم همه ی صحنه های کتک خوردن و کشته شدن اون دختر تو خاتون آباد اومد جلوی چشمم، و همه ی موبایل هایی که با دوربین روشن طرفش دراز شده بود، و همه ی دست هایی که واسه کمک بهش دراز نشده بود، و اون بلوک سیمانی خونین، و بغضی که نترکید، و دست هایی که وقتی با راحله حرف می زدم می لرزید، و سیگاری که روی لبم بند نمی شد..... و دقیقا حسم رو توصیف کرده وقتی داشته حس خودشو وصف می کرده.
// یک کار احمقانه یعنی این. که یا یک نقاشی بچه گانه روی یک عکس چیزهایی بگویی که نباید. از رادیکالیسم تو هرکاری بدم میاد. و راستش به همه ی مردان معترض حق می دم.
مرتبط:
http://www.osyan.net/2007/06/post_987.php
http://razeno.com/2007/06/post_221.php
http://www.osyan.net/2007/06/_26_1.php
http://m-aliabdi.blogfa.com/
http://zanestan.net/weblog/
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:23  توسط نرگس
|